انتظار از درد دندون بدتره...

(گرفتار بودم وحوصله نوشتن نداشتم برخی همکاران فکر کرده بودند من با ننه ام قهر کرده ام وبرای همین هم به کلبه نمی آیم برای رفع این شبهه چند پاراگراف قاطی پاطی را آوردم تا بگویم که نه من اهل قهر نیستم) 

می گویند از بزرگان یک چیز طلب کنید تا برآورده شود ولی ما طمع کرده ودوچیز خواستم یکی اعلام تعرفه ی جدید حق التحریر و دوم حذف دفتر ثبت سند (دفتر سردفتر) را!

پس از گذشت قریب چهار سال از تصویب تعرفه حق التحریر اواسط سال 88 بی صبرانه منتظر آمدن بهار بودیم  البته انتظار از درد دندون بدتره ... بهار آمد اما خبری از تعرفه جدید نبود از بزرگان درخواست نمودیم هی امروز وفردا کردند وگفتند تا حل آن معما باید صبر کنید  آن ترانه را یادتان هست "هی امروز وفردات منو کشته حل اون معمات منو کشته" باهر رنج ومرارتی بود آن معما حل شد البته اگر قضا وبلائی دیگر پیش نیاید سال 89 هم رو به پایان بود باز "شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم" یقین داشتیم که این بهار باران رحمتش برما باریدن خواهد گرفت وچند ورقی از دفترچه اقساط معوقه را خواهد شست

مابدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

 

از بدحادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رومنزل عشقیم و ز سرحد عدم

 

تا بهاقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزهخط تو دیدیم و ز بستان بهشت

 

بهطلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

باچنین گنج که شد خازن او روح امین

 

بهگدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگرحلم تو ای کشتی توفیق کجاست

 

که دراین بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرومی‌رود ای ابر خطاپوش ببار

 

که بهدیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظاین خرقه پشمینه مینداز که ما

 

از پیقافله با آتش آه آمده‌ایم

 

 و ما که همیشه شرمنده روی اکبری واصغری و زری وپری ووالده ی مکرمشان هستیم لااقل یک دو ماهی احساس پدرسالاری که چه عرض کنم احساس کنیم که مثلا "بابائیم" بازهم بی صبرانه منتظر تشریف فرمائیش بودیم وبازهم انتظار از درد دندون بدتره ... بهار به نیمه رسیده خبری نیست چند روز پیش رفتم وسری به وبلاگ همکارمان آقای یلی زدم دیدم تیتر زده "بزک نمیر بهار میاد" بذر امید به زنده ماندن در دلم کاشته ونهادینه گردید آری باید زنده ماند وزندگی کرد باید طاقت آورد وتحمل کرد بهار میاد و کمبزه با خیار میاد وچه کیفی خواهد داشت کمی تامل کردم یعنی می توانیم مصداق آن باشیم ما که همیشه باید صبر کنیم تا بهار بیاد اصلا این کلمه ی "بزک" به چه معنی است؟ از دوستی فاضل پرسیدم گفت بنظرم "بزک" همان "کهره" باشد همان "بزغاله" عرض کردم نه بنظرم کهره نیست اگر منظور شاعر بزغاله بود می فرمود "کهره نمیر بهار میاد" و وزن وقافیه ی شعر هم خراب نمی شد گفت شاید منظور از بزک همان بز کوچک ولاغر وگری است که لنگ لنگان دنبال گله می آید آنقدر ضعیف ورنجور است که حتی گرگ هم دندان طمع به خوردن او تیز نمی کند بزک چنین بزی است که شاعر باشعر خود اورا امیدوار به زندگی کرده است دوستم پرسید راستی این "ّبزغاله ی گوساله" دیگر چیست؟ بزغاله ی گوساله ترکیبی وصفی اضافی ؟ شایدم موجودی است حاصل یک رابطه ی نامشروع وغیرطبیعی وشایدم بعداز زلزله فوکوشیمای ژاپن ونشت مواد رادیواکتیو وپراکنده شدن در جو وآلوده شدن محیط این موجود که حاصل یک موتاسیون است بوجود آمده باشد بهرحال هرچه باشد از ما نیست این موجود قطع یقین نمی تواند "بزک" باشد وازما نیست وما همین جا از این بزغاله ی گوساله تبری می جوئیم چند هفته ازبهارمانده است و با روحیه گرفتن از همان "بزک نمیر بهار میاد" باید تا آخر بهار منتظر ماند وانتظار از درد دندون بدتره ... اگرهم نیامد بایدخود را تا آخربهارسال بعد به زندگی تحمیل کنیم تحمیل از این بابت که حیات بعضی ها باری است بر دوش طبیعت با دیدن تعرفه ی پیشنهادی کانون وآنچه سیدبزرگوار جناب آقای طباطبائی در وبلاگ خود نوشتند چند شبی است که علاوه بر امید به زندگی بیشتر خوابهای خوش هم می بینم انبوه مشتری کثرت اسناد با مبلغ آنچنانی وفور نعمت پرداخت اقساط بتمامی امنیت شغلی اوج شکوفائی اقتصادی وفتح قله ی بهداشت روانی ولی بااطلاع از تعرفه ی دفاتر ازدواج یاد این شعر افتادم "شتر درخواب بیند پنبه دانه – گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه"

فرض کنید:

 چندین روزاجرای مو به موی بخشنامه ها و آئین نامه ها وآراء وحدت رویه ی خانمها اعم از خاله ودخترخاله وعمه و زن عمو و دختر دائی و ... تمام نسوان طبقات سه گانه از صعودی و نزولی و اطراف تا درجه ی هزارم از طبقه سوم سر سفره ی عقد نشسته ام (1) و عاقد نمی رسد از صدای کولولوی زنها که رودار تکرار می شود کم کم دارم قاطی می کنم ولی آنجا و آن موقع هیچ جای قاطی کردن نیست که:  لحظه دیدار نزدیک است - باز من دیوانه ام، مستم -باز می لرزد، دلم، دستم  - باز گویی در جهان دیگری هستم  - های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ - های، نپریشی صفای زلفکم را، دست - و آبرویم را نریزی،دل - ای نخورده مست -لحظه ی دیدار نزدیک است (اخوان ثالث)   بالاخره عاقد می رسد صدای دایره ودمبک خانمها و موسیقی "خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن" قطع می شود آقا می نشیند و آن جمله ی همیشگی را تکرار می کند دوشیزه خانم ... وکیلم؟ یک لحظه سکوت بعد یکی از خانمهائی که درحال سائیدن قند روی سر عروس خانم است بلند می گوید "عروس رفته گل بچینه!" بازم قاطی می کنم دلم می خواهد به آن خانم فضول که نخود هر آشی در همه ی عروسی هاست بگویم "بروخانم کشکت روبساب عروس غلط کرده بدون اجازه رفته گل بچینه!" ولی نمی شود باید تحمل کرد اگر چه تحمل کردنش سخته! بلاخره بعد از سه بار تکرار ...بااجازه ی بزرگترا بعله! وحالا دیگه نوبت آقاست و کلماتی عربی می گوید که من از آنها چیزی نمی فهمم ولازم هم نیست بفهمم برای من نتیجه اش مهم است آقا هی تکرار می کند خصوصا این کلمه را "انکحت " و دوباره و حرف "ح" را از ته حلق با غلظت خاصی ادا می کند بازم دارم قاطی می کنم ولی بناچار لبخند ملیحی برلب می آورم یعنی که حالم خوب است خواندن صیغه تمام می شود ونخوانده هفت هزار وهفتصد وهفتاد وهفت امضا می کنم که هریک یوغی بر گردن نحیف من است. عملیات بعدی شروع می شود پیاله ای عسل عروس خانم انگشتی عسل به دهانم می کند این اولین و آخرین لحظه ی شیرین زندگی است ته آن ظرف عسل چیز دیگری است که نمی شود اسمش رابرد این مسخره بازیها وادا واطوار های زنها را هم باید تحمل کنم اگرچه تحمل کردنش سخته! شام و خوش وبش و خوش آمدگوئی مهمانها و... ساعت دو بعد از نصف شب است کمرم دارد از خستگی می شکند هنوز آن خانم فضوله ول نمی کند کم کم دلش می خواهد آموزش ویژه دهد چاره ای ندارم ... ولی نمی شود... نه... (کات کات) انتظار از درد دندون بدتره ...

 

برای اصلاح چند تار موی کم پشت جو گندمی بلکه بیشتر سفید به آرایشگاه می روم چهار نفر نشسته اند اصلاح موی هریک از آنها تقریبا 45 دقیقه طول می کشد ساعت اول می گذرد حوصله ام سرمی رود یکی از آنها زیر تیغ بحث سیاسی هم می کند اینکه اون یارو را کی کشته کی لو داده واین بحث به سایرین هم کشیده می شود یکی میگه آمریکا صدسال هم نمی تونست اون رو بکشه پاکستانیها لاپورت دادن پاکستانیها به ننه ی خودشان هم رحم نمی کنن اینم که میگن ماخبر نداریم از ترس دنبالشه دیگری می گه نه بابا اونا خبر نداشتن اگه خبر داشتن که فرارش میدادن و... ساعت دوم خود را مجلاتی که ماههاست روی میزمانده اند وبارها آنها را خوانده ام مشغول می کنم ساعت سوم حوصله ی خواندن آنها را نیز ندارم از صدای قیچی آرایشگر که بعضا از روی عادت بهم می خورد قاطی می کنم بلند می شوم سرکی به خیابان می کشم وبرمی گردم و هی این پا آن پا می کنم آرایشگر متوجه بی حوصلگی وجوش زدنم شده است ولی چاره ای ندارد ومن هم انتظار می کشم تا نوبتم شود وانتظار از درد دندون بدتره...

بیشتر دندانهایم ریخته است لذا نمی دانم انسان چند دندان دارد ولی از همین چند تا که مانده یکی درد دارد از آنجا که هریک از ما خود طبیبی حاذقیم جعبه داروئی را پیش کشیده ویک دانه استامینوفن کدئین می خورم ودانه ای میخک در گودی آن جا می دهم تا درد آن برطرف شود غروب است درد دندان امانیم کرده بلندمی شوم و نزد دندانپزشک نزدیک خانه که با او آشنایم می روم چندین نفر نشسته اند و در دفتر نام خود را نوشته وویزیت پرداخته اند منشی من را می شناسد دلش می خواهد بدون نوبت به داخل مطب بفرستد ولی نمی شود اگر هم بخواهد قبول نمی کنم جلو آن همه چشم چگونه بدون نوبت وارد شوم می نشینم ساعت حدود نه شب است هنوز نوبت من نشده کم کم تمام دردها  را فراموش می کنم که گفته اند انتظار از درد دندون بدتره انتظار از...

پسر دانشجوی دانشگاه آزاد دارقوزآباد علیا است  او در رشته ی "خریت محض" درس می خواند می خواهد وام دانشجوئی بگیرد فرمی را فرستاده فرم را به دفترخانه می برم می گویند باید خودش هم باشد زنگ می زنم سرظهر می تواند خودش رابرساند مدارک لازم را تحویل دفتر می دهم وساعت حدود ده صبح است از اداره مرخصی گرفته ام به انتظار می نشینم مدتی بعد نوبتم می شود اطلاعات و نشانی و شماره حساب و... وارد رایانه می گردد وسند چاپ می شود خوشحال می شوم که کمتر ازیک ساعت سند چاپ و تمام شده است سند رابرداشته و می گویم امضا کنم کارمند دفترخانه می گوید نه آقا سند باید با اجازه سردفتر ثبت دفتر شود بعد پسر هم بیاید باهم امضا کنید چاره ای نیست سند را به ثبات می سپارم  پسر هم می رسد وبا پسر کنارهم به انتظار می نشینیم ثبات درحال نوشتن سندی دیگراست هرچه می نویسد تمام نمی شود ساعت یک بعدازظهراست ازجوش بسیار معده ام مثل یک باتری اتومبیل اسیدی شده است ولی باید تحمل کرد اگرچه تحمل کردنش سخته!بازم انتظار انتظار از درد دندون بدتره ... چند دقیقه ای می گذرد ثبت باسند برابر است ثبت باسند برابر است من نمیدانم کدام ثبت است و کدام سند و اصولا این جمله ی تکرای را برای چه می نویسم ولی مهم نیست مهم اینست که کارم زودتر تمام شود وخود را به خانه برسانیم که کاسه ی تلیت کشک دارد خمیر می شود.

سند را گرفته وروانه ی خانه شده ایم در راه پیش خود فکر می کنم اینها که سند را در دو نسخه نوشته بودند ویک نسخه رابرای خود نگه می دارند چرا دیگر با دست در آن دفتر می نویسند ... 

همه اینها وصدها مورد دیگری که روزانه با آنها برخورد داریم اتلاف وقت وانرژی است می شود با تغییر روش کار از رنج انجام آن کاست

 اگر خاطرتان باشد عرض کردم که قدیم تنبانی گشاد بدون شورت بپا می کردند تنبان را با بندی اغلب پنبه ای محکم به کمر می بستند این بند تنبان خودش یک "ارزش" بود مدتی بعد "کش تنبان" اختراع شد خیلی ها حاضر نبودند از کش بجای آن بند استفاده کنند و تغییر آن یک تابو بود ونمی شد به آن نزدیک شد و حرف آن را زد مدتها دربرابر آن مقاومت نشان می دادند تا اینکه پس از گذشت یک دهه کم کم به مزایای آن واقف گردیدند خصوصا سهولت استفاده از آن و همانطور که عرض شد انقلابی که در تولید نسل بوجود آورد باعث فراگیر شدن استفاده از آن شد خوب یادم است که قدیم  در دارقوزآباد سفلی هرکس شلوار می پوشید اور ا مسخره می کردند  نپوشیدن شلوار یک ارزش بود مدتها طول کشید تا این ارزشها معکوس شد وتا این زمان که که کش تنبان وشلوار –که البته مدتی بیتلی! آن مدبود- یک ارزش شد بعضی از رفتارها وکارهائی که انجام می دهیم  و روشهای انجام کار که برای ما یک "ارزش" شده اند وتغییر آنها را یک ناهنجاری می پنداریم ارزشی بیش از همان بند تنبان ندارند همین دفتر سردفتر (دفتر ثبت سند) را ببینید این دفتر هزاران ساعت وقت سردفتر وکارکنان دفترخانه وبازرسین ثبت خصوصا اصحاب سند را تلف کرده است با یک محاسبه ی سرانگشتی می شود معین کرد که چند ساعت وقت اصحاب سند جهت نوشتن اسناد با دست –والبته با جوهر ثابت!- در این دفتر تلف می شود اگر بگوئیم که این دفتر یک مرتبه حذف شود و اسناد اسکن شده ویا به روش دیگر ثبت الکترونیکی شده وروزانه به مرکزی ارسال شده وبایگانی وبازیابی و بازبینی شود این تغییر ناگهانی را مثل آن می بینم که در دهه ی سی به یک دارقوزآبادی بگوئی تنبان با بند پنبه ای را کنار بگذارد وبجای آن "شلوار لی بیتلی" بپوشد قطعا او این را "قرتی بازی" می دانست ومقاومت می کرد لذا یک مرحله گذار فرهنگی لازم است جامعه شناسان معتقدند حتی این ارزشها وروشها وپدیده های اجتماعی بندتنبانی را بایستی بتدریج اصلاح نمود لذا تا رسیدن به آن مقصد عالی عجالتا پیشنهادی در خصوص حذف دفتر سردفتر دارم که در پست بعدی بعرض خواهم رساند هرچند قبلا هم مطرح شده است ولی لازم است این روش بینا بین فورا تصویب واجرا شود

/ 17 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزا احمد

خسته نباشید برای همین است که از شما و وبلاگ نویسان سر دفتر تشکر میکنم حالا ساعت باید با لاتر از سه باشد هنوز بیداری و مشغول اینشا الله که دندان درد نداشته باشید به زبان محلی خودمان آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته حالا که پاته راحت باش تا نوشت جونت بشه همه چیز این شا الله درست میشه عمو جلالی عزیز عمر محیا یا جهله یا چهل و پنج چهلش رفته پنجش هم میره دلخور نباش خدا کریمه

35 قم

حظ وافر برديم مطالبت ادم را مي برد در حال و هواي داستانهاي كوتاه معاصر مثل داستانهاي صمد بهرنگي ، صادق هدايت ، آل احمد ، جمالزاده و .... يك روز به رئيس اداره اي گفتند مدارك و كپيهايي كه براي بايگاني اداره گرفته و نگه داشته ايم بسيار زياد و جاگير شده است چه دستور مي فرماييد . گفت : خوب اشكالي ندارد بعد از اينكه از هر كدام يك كپي گرفتيد همه را بسوزانيد.

نوبخت

سلام عمو جان. اومدم تجدید ارادت کنم . انشاءالله که مشکل اخیر که بنام دفتر شما سند جعل کرده اند سریعتر ختم به خیر بشه. آخه تو این اوضاع و احوال این یکی دیگه از کجا نازل شد!!

سردفتر

درود - خسته نباشید اصولا" حوصله خواندن نوشته های طولانی را ندارم اما خب در کلبه با صفای عمو فرق می کند اگر هم شده نصفش را بخوانیم نصفش را به فردا بیاندازیم باز هم می خوانیم !!

سردفترخسته

باسلام خدمت عموی عزیز وهمچنین میرزااحمد عزیز . میرزااحمدجان امیدوارم وازخدامیخواهم که همیشه به این نظراتی که ابرازفرمودی باقی بمانی و راضی و قانع باشی و هیچوقت به نظرات من وامثال من که خسته و ناراضی هستیم نرسی وخدای نکرده تجربه های تلخ شمارا مثل مانکند. ماهم البته قانع هستیم وقناعت پیشه کرده ایم که واقعابنابفرموده معصومین گنج بزرگی است ولی ازوضعیت راضی نیستیم خصوصامن که مشکل من بااین حرفه فقط بخاطر درآمدنیست بلکه کمی درآمد مشکل کوچکتری است ومشکلات بزرگترچیزای دیگه هستندکه دراین مختصرقابل شرح نیست . من که همین الان هم توی این وضعیت تامیتونم سند راردمیکنم وحتی الامکان نمینویسم چون به این نتیجه رسیده ام که هرچه کمتربنویسم راحت ترم واگربتونم اصلاننویسم که ازهمه بهتر.ایناراجدی میگم . البته من دراوج کارهاهم خیلی درآمدنداشتم والان هم شاید جزوکمترین هاباشم ولی بااین وصف بخاطرترس ازخیلی چیزها(که عموتعدادی ازآنهارابرشمرده ونصف بیشترش راهم نگفته ) نمیخوام این چندتاسندراهم بنویسم وازخیرش حاضرم بگذرم .بله خدارزاق است وبااین نحوکارکردن هم حداقل هارامیرساندوامیدم فقط به اوست تافرجی حاصل کند. ماهرچقدرحلواحلواکنیم بعیده دهانه

سردفترخسته

ادامه : شیرین شوند. وامادرخصوص خدمت به مردم دراین شغل من کاملاباجنابعالی مخالفم وهیچ اعتقادی ندارم که کارماخدمت به مردم است و توضیح بیشتر الان مقدورنیست .ودرخصوص شان اجتماعی وآبروی شغلی هم بایدگفت متاسفانه چیزی باقی نذاشته اند . خب فکرکنم کافی باشه .چون جنابعالی خواستید امیدوارانه صحبت شود وبیشترازاین شماراآزرده خاطر نمی کنم . برای شماوسایرهمکاران آرزوی توفیق وسلامتی وبهروزی دارم .همیشه شادباشید.

سردفترخسته

باسلام مجدد .راستی عموجان انشاله مشکل سند جعلی هرچه زودترحل میشه وماکاری که ازدستمون برمیاد(دعا) انجام میدیم . بنظرمن "جاعل " از "قاتل " بدتره 0( میرزااحمدنشنوه !!سردفتری باعث شده که چنین نظری بدهم !)

سر دفتر 11 شهرستان

با سلام از همكاراني كه در خصوص احكام دفتر ياران جديد خبري دارند اطلاع دهند واقعآ خيلي به طول انجاميده

دوست شمالی

سلام عموجان عزیزم بزکه سهله ما اصلا خر نداریم که بخواد از کرگی دم نداشته باشه وصدالبته از اونجائی که انتظاراز درددنون بدتره لطفا وعاجزانه خواهشمندیم هرچه سریع تر نسبت به درج پست جدید مبنی بر راهکار حذف دفاتر اقدام فرمائید البته شایان ذکر است که ما این دفاتر رو قبلا خودمون می خریدیم11500تومان حالا اداره ثبت به ما می فروشه (می اندازه)20000تومان با این راه کار جذب درآمد فکر نمی کنم که حالاحالاها این دفتر حذف بشه

سردفترخسته

باسلام بردوست شمالی .خوشابحالتون که دفتررا20هزارتومان میخرید ما25000تومان میخریم !! بایدیه سفربیائیم شمال جهت عرض ادب وخریدن دفتربعنوان سوغاتی وتعدادی هم برای همکاران ودوستان بیاریم !!