بی کرفول! (1

طرف خانه ای در شهر دیگری داشته. خدایش بیامرزاد عمرش را به شما داده.  کاری که هیچ عاقلی نمی کند. باقی عمر خود را با دست خود تقدیم دیگری نماید و به عمر او بیفزاید.  جان شیرین رها کرده وخود را بدست ملک الموت بسپارد که سعدی علیه الرحمه فرموده "میازار موری که دانه کش است- که جان دارد وجان شیرین خوش است"! خودمانیم بسیاری از تعارفاتمان به جوک شباهت دارند.  ورثه چندین نفرند از جمله عیال "دائمی" که نمیدانم چرا در تمام گواهی های انحصار وراثت نام وی وجود دارد شاید بلحاظ همان لفظ "دائمی" است که بهرحال باید کمینه دو سه دهه بعد از آن خدا بیامرز زندگی کند و مثل همان پیرزن کدوی قلقله زن از خانه ی این داماد به خانه ی آن عروس برود  چون شاخ شمشاد سفت وترنگ کوچه ها را گز کند هر جا برود آخر شب به خانه ی خودش برگردد که بقول خودش "هیچ جا مث خونه ی خود آدم نمی شه" اینجا نگاه عروس دیدنی است کجا بودم؟

آها همه ی وراث از جمله حاج خانوم والده مکرمه  در دفترخانه حاضر شده و به پرویز خان پسر بزرگترخانه ( احد از وراث) جهت فروش آن خانه وکالت  می دهند  با حق توکیل غیر ولو کرارا ومع الواسطه چنانکه در فرمهای عمو خواهدآمد. مدتی بعد احمدآقا همشهری خودشان مشتری آن خانه شده  ومعامله انجام می شود. پرویز خان عازم خارج از کشور است وقصد اقامت دارد

او به دفترخانه آقای سردفتری مراجعه نموده وتقاضای تفویض آن وکالت را به احمدآقا می نماید تا احمدآقا بعدا سند قطعی بنام خودش تنظیم کند ساعت نه صبح است و پرواز یازده شب. تا مرکز استان سه ساعت راه است احتیاطا برای خرابی ماشین وپنچری و انجام امور اداری باید چند ساعت وقت درنظر گرفت  ساعات آخر حضور پرویزخان درایران است. چند نفری از خواهرزادگان وبرادرزادگان با موهائی جوجه تیغی مانند او را همراهی می کنند. همه دست بغل در خدمت او یکی کپی شناسنامه برایش می گیرد ودیگری کارت بانکی از جیب درآورد وخرج سند می پردازد وسومی مواظب کیف سامسونیت پرویزخان  است وچهارمی ....  پرویزخان در کیف سامسونیت را باز می کند عینک دو دید خود را که بند به دسته های آن بسته شده وبه گردنش آویزان است روی چشم می گذارد وآن را روی بینی فیکس می کندو از دسته ی اوراق ومدارک خود که گذرنامه و بلیت پرواز نیز جزو آنهاست اصل وکالتنامه وسند مالکیت را به آقای سردفتری می دهد و می گوید می خواهم این وکالتنامه را به آقای احمدآقا  واگذار کنم که خودشان هرکاری خواستند انجام دهند من انشاءالله عازم هستم آقای سردفتری که اطلاع دارد می گوید انشاءالله . حسنی را صدا می زند تا سریعا یک تفویض وکالت نوشته شود "کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه شماره .... عینا... به احمدآقا ... تفویض گردید... که طبق وکالتنامه مزبور قیام واقدام نماید..."  نفرات اضافی هم فراموش نشود! سند تنظیم می شود جناب پرویزخان از بابت شش دانگ خانه مورد وکالت که بلاعزل است طلبی حسابی ندارید؟ نخیر خیرش راببیند. جناب احمدآقا خانه را تصرف نموده اید؟ بله همان روز معامله. پرویز خان عجله دارد بعداز امضا خداحافظی کرده وبا احمدآقا وآقای سردفتری هم روبوسی می کندو چند قدمی هم همراهی تا دم در. احمدآقا برمی گردد چند لحظه ای می نشیند تا وکالتش به امضای سردفتر ودفتریار رسیده ومهر شود. آقای سردفتری وکالت را در پاکتی چاپی که شماره دفترخانه اش بوضوح از حد معمول درشت تر روی آن چاپ شده گذاشته وتقدیم احمدآقا می کند. احمدآقا می پرسد کاری ندارد؟ آقای سردفتری می گوید نخیر هرموقع تصمیم به انتقال گرفتید تشریف بیارید در خدمتیم مشکلی ندارد ولی وکالت زبونم لال دور از جون شما به فوت وجنون و... هریک از دو طرف باطل می گردد توجه داشته باشید. احمدآقا به نشانه درک موضوع سری تکان داده ومی گوید البته باید سند رسمی انتقال تنظیم شود فعلا فرصت نبود.  پرویزخان بسلامتی به هامبورگ می رسد و خواهرزادگان وبرادرزادگان که الحمدلله این روزها همه شش دانگ فیس بوکی و تویتری و اسکایپی شده اند با اسکایپ با پرویزخان  دیدار می کنند که خان دائی – خان عمو خوش بحالت جای مارا هم آنجا  بینداز. مادرجان صفحه لپ تاپ را ماچ می کند. احمدآقا که خانه را تصرف کرده و وکالت بلاعزل هم گرفته با خیال راحت وکالتنامه را در چمدان اسناد می گذارد او گرفتار کارهای روزمره است یک سالی می گذرد احمدآقا سند در دست به همان دفترخانه مراجعه می کند استعلام الکترونیک ثبتی وسایر استعلامات انجام می شود احمدآقا سند و پاسخ استعلامها  ووکالتنامه وتفویض وکالت وکپی مدارک را به آقای سردفتری می دهد اوهم حسنی را صدا می زند "حسنی سند احمدآقا را تنظیم کن به اکبری هم بگو دوتا چای بیاورد" آقای سردفتری واحمدآقا چای را نوش جان کرده اند وگرم گپ زدن هستند حسنی وارد می شود وکنار میزآقای سردفتری می ایستد وچیزی چت وپت می کند. چشمه های جوشان بزاق آقای سردفتری خشک می شود و آب موجود در دهان چنانکه عرض شد -وعمو احمدی این را بسیار تجربه کرده است - چون تکه ای کلوخ. متابلیسم بدنش زیاد شده و میتوکندری های درون سلولهایش تمام قند موجود در بدن که هیچ تمام چربیهای شکمش را هم آب کرده ودر آن لحظه می سوزاندند. تمام انرژی حاصل به مغز گسیل می شود ولی صدمیلیارد یاخته ی عصبی هم از حل آن عاجزند. تلاش می کند بروی خود نیاورد تا فعلا احمدآقا نفهمد ولی مگر می شود. رنگ رخسار حکایت کند از سر درون .

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم- نشد برسرآتش میسرم که نجوشم!!

در جواب صحبت های احمدآقا که هنوز توی باغ نیست ناخودآگاه "بله خیر" می گوید.

 چرا آقای سردفتری یک مرتبه اینطور مثل عمو قاطی کرده وبه من ومن افتاده است؟

 

دیشب که من این متن را می نوشتم واغلب پیش نویس نمی گیرم وروی همین صفحه می نویسم هنوز منتشر نشده بود عمو ناصر وعمو ابوالقاسم  هر دو عزیز آن ور خط پیام نوشته و شعر می سرودند انگار کنار من بودند حس عجیبی بهم دست داده بود راستی این اینترنت ووبلاگ هم دلها راخوب بهم نزدیک می کند اگر چه عیال غرغرو را از ما دور واما شعر عمو طلوع (عمو ابوالقاسم الوندی عزیز)

وکالت گر کنی از سهم تفویض

 چو  دارد آن وکیل از خود  کمی نیز

 اگر باشی تو فکرِ سهمِ وی هم

 گمانم کاتبی باهوشی و تیز

نگردد شامل او صرفِ تفویض

وکالت دست اول خواهد و ریز

 اگرچه هست احمد شاد وشنگول

 نشسته در فرنگ آرام  پرویز

ولی بیچاره سردفتر بلرزد

که صابون زیر پایش می خورد لیز

 سند را گر زند او خبط کرده

اگرنه ، مدعی دارد بر او خیز

از این سو یا از آن سو ، هر دو خسران

نهایت تا شود از سقف آویز

 اگر چه سهل آید در نظر کار

بسی باشد دقایق روی این میز

 عمو می گوید هر افسانه با طنز 

  که شیرین آیدت  چون قند هرچیز

 

عمو ابوالقاسم دریک بیت من کلمه زیر میز را با روی میز عوض کردم چون تعبیر زیرمیزی میشد که با زیر میز کاری نداریم هرچه هست عریان ونمایان است (چون حکایت چرچیل وروزولت!)

/ 16 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سردفتر بی پناه دربند ....!

سلام عمو جان [متفکر] یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه. پناه میبرم به خدا.

امینی

سلام عمو جان . دست بند این راهنما ها است . سه با ر نیمه کاره خوندم . حالا شما ثبت آنی را فوت آب شدی خیالت راحت است ما که نخوانده ایم هنوز با این نوشته ها اذهان عمومی مان تشویش می شود و پر برفک . به همراه دیگر خوانندگان می نشینم منتظر ارادتمند جانی دالر تا بیاید و قضیه را کشف کند .

عمو علی

استعلام ثبت به نام دیگری است

طلوع

سلام عموجان شرمنده کردید

علیزاده

سلام بر عموی سردفتر ها . اقا بد مصیبتی است یکبار توی یکی از مجلات وزین کانون سردفتران از زبان سردفتر قدیم بنظرم اقای دامغانی میخواندم یعنی ایشان نوشته بودنددو من میخواندم که سردفتر باید نا دانسته هاو نانوشته ها رانیز بداند خدا بداد این خانه خراب برسد سهم پرویز خان را یادش رفته وکالت جداگانه بگیرد .دقت دقت دقت .بر خلاف قانون تسهیل تعجیل نباید بکنی

احمدی

سلام عرض ادب واحترام "در قدیم که در ولایتمان باگت نیامده بود وساندویج را در نان معمولی می دادند یک نان لواش اضافه می گرفتیم ودور ساندویج می پیچیدیم و بهنگام حساب کردن می گفتند با نون اضافه " حالا می گویم اوراق اضافه چه تشابه جالبی / وقتی شماره اداره ثبت ویا دادسرا روی شماره گیر مشاهده می شود واقعا" بزاق کلوخ که نه به سنگی از تخته سنگهای تخت جمشید شما تبدیل می شود

سردفتر بی پناه دربند ....!

ممنون عمو جان برا من بی تجربه ی از همه جا بی خبر ساده دل خیلی آموزنده بود. راستی برای ایجاد کلیشه در صدور سند آنی دیروز امکان کپی از متون خودمون وجود نداشت. نمی دونم درست شده یا نه. دیروز یه وکالت تعویض پلاک داشتم که موکلش یه خانم متولد 68 بود و چند ماه پیش سند قطعی هم به نامش خورده بود، مشخصاتش رو وارد سیستم کردم پیغام داد با پایگاه ثبت احوال نمی خونه!!!

امینی

گل بود به سبزه هم مزین گردید . مطلب زیبا و بدیع با شعر زیبای جناب الوندی تکمیل شد .

سردفتر بی پناه دربند ....!

عمو جان وکالت تعویض پلاکش را تنظیم کردیم و به وکیل توصیه نمودیم در عرض دو سه روز آینده تعویض پلاک کند برگردد تا به مشکلات ثبت آنی نخورد[نیشخند] دیگه اگه توصیه های ایمنی را جدی نگیرد مقصر خودش است. برای past کردن جهت ایجاد کلیشه هم مثل اینکه گفته اند باید از کیبورد استفاده کرد ctrl با v

صولت ياوري سردفتر 116 اصفهان

باسلام وعرض ادب خدمت عمومي گرامي شعر دل انگيز شما دراين ساعت روز كه همچي آرومه ، روح انسان راشاد مي كند . طنز بعنوان درون مايه وقالب شعر ، تاثير كلام شاعررادوچندان مي كند.سالم وبرقرارباشيند.ارادتمندشما صولت ياوري