دفترجاری!

قدیما ثبت اسنادی وسازمان ثبتی و دفترخانه اسناد رسمی و تشکیلاتی قانونی برای ثبت معاملات و وقایع حقوقی و ازدواج مردم نبود معمولا معاملات در اسناد عادی که نزد اشخاص باسواد یا روحانیون تنظیم می شد ثبت گردیده و کاتب و چند نفر شاهد هم ذیل و حاشیه ی آن را تسجیل می کردند درخصوص تسجیل به مقاله آقای عظیمیان در سایت دفتر 647 مراجعه کنید (اینجا) اسناد اغلب باخطی زیبا ورعایت فاصله خطوط که بتدریج کمتر می شدند نوشته وامضا مهر می شد بیشتر اسناد فقط در یک نسخه نوشته می شد درخصوص قباله ی ازدواج هم همین رویه بود چون نسبت به این یکی حساسیت بیشتری بود ننه ی عروس تا قباله را تحویل نمی گرفت عروس را تحویل نمی داد (در مکنون بدادی بدست عموئی چون من خل وچل و کاغذ پاره ای -بقول بعضی ها- بستانی) این رسم هنوز هم در برخی جاها دیده می شود چون ممکن بود متن قباله ها دستکاری شود یا اصل قباله از بین برود روحانیون قباله ها را در دفتری ثبت می کردند تا بعدا قابل استناد باشد بعد از پایه گذاری ثبت نوین ابتدا اسناد در دو دفتر ثبت می گردید (فلسفه ی وجود دفتر دوم برمی گردد به فلسفه ی وجود دفتریار در دفترخانه)‌ ثبت سند در دفتر دوم عملی عبث بود لذا منسوخ گردید دفاتر جاری قدیم کاغذی مرغوب و جلدی چرمی بنظرم از چرم گاو داشتند از سال 1318 به بعد حدود80 جلد آن در دفترخانه ما وجود دارد هر موقع برای کاری به یکی از آنها رجوع می کنم تصور می کنم مردم قدیم فقط گوشت می خوردند آنهم گوشت گاو که اینهمه پوست در اختیار داشتند که چرم درست کنند وبا آن چرم دفتر ثبت سند را صحافی کنند یا این دفتر برایشان خیلی مهم بوده است اوایل که ما آمدیم (ٍسال 67) دفاتر کیفیت بسیار بدی داشتند کاغذی زبر که خودنویس ها را خراب می کرد وجلدی مقوائی و صحافی بسیار ضعیف که نیاز به مراقبت بسیار داشت تا از هم نگسلد یادم نیست بهای یک جلدش چند بود گمانم 400 تومان بود (پوزش می طلبم چون یادم نیست امروز ظهر تلیت کشک خورده ام یا تلیت اوبنه پس چه توقعی است که سال 67 در خاطرم مانده باشد) بعد بتدریج گران تر شد تا اینکه چند سال قبل که هرجلد 8000 تومان بود گفتند خودتان بدهید چاپ کنند گفتیم چشم رفتیم چاپخانه و یک جلد دفتر با کاغذ 80 گرمی اعلا و چاپ وصحافی محکم می خریدم 9500 تومان.  مدتی بعد گفتند حق ندارید از چاپخانه بخرید باتعجب گفتیم چشم گفتند بیائید همان دفتر را از خودمان (یعنی ثبت)‌ بگیرید گفتیم چه بهتر راه چاپخانه هم از پیش پایمان برداشته شد گفتیم چند؟ گفتند قابلی ندارد خوشحال شدیم فکر کردیم جدی است محض اینکه از قدیم گفته اند "هر بسم الله (اینجا یعنی بفرمائید غذا میل کنید) یک نوش جان هم دارد" مجددا گفتیم تعارف نکنید گفتند 25000 تومان! چرا؟ چون در قانون آمده است که دفاتر مورد مصرف دفاتر اسناد رسمی باید با این قیمت تحویل گردد آخر قیمت چاپخانه 9500 تومان است؟! خریدیم وآفتابه را برداشتیم تا آب را بریزیم همانجائی که ... مدتی قبل مجددا گفتند ما دفترنداریم بروید خودتان دفتر بخرید دوباره راهی همان چاپخانه شدیم بتصور همان قیمت 9500 تومان و پیش خود عرض کردیم اگر طبق نرخ رسمی تورم نگوئیم یک رقمی دورقمی در حد بیست ودو سه درصد فوقش بیست وپنج درصد هم باشد می شود حدود 12500 تومان حالا بگو 15000 تومان بجهنم. ده جلد خریدیم گفتیم چند چاپخانه گفت 250000تومان گفتیم این که همان قیمت ثبت است کمتر حساب کنید گفت کاغذ گران شده و... خریدیم پیش خود عرض کردیم حالا چه تفاوتی دارد آن موقع ثبت می داد25000 تومان حالا خودمان خریده ایم 25000 تومان خلاصه سرتان را درد نیاورم عمو وخاله ای که شما باشید یکی از آن دفترها شماره کرده وبدست نامه رسان دادیم تا برود مهرو امضا وپلمب کند رفت وبرگشت وگفت 25000 تومان بده! گفتم برای چه؟ گفت برای پلمب دفتر! گفتم دفتر را که خودمان خریده ایم گفت گفته اند برای هزینه پلمبش قانون گفته باید 25000 تومان بدهی! دفتر قبلی رو به اتمام بود و وقت تنگ. 25000 تومان به دست نامه رسان دادم گفتم بستان وبرفور برو و دفتر را پلمبش کن وبیاور. دست به آفتابه بردم ... دیدم باز دستش دراز است. گفتم دیگر چه؟ گفت یک هزاری دیگر بده چون پلمب (آن تکه ی سرب)‌ را ندارند باید بروم از دکان یوسف که بیل وکلنگ می فروشد بخرم وببرم تا با آن پلمب کنند گفتم بگیر این دوهزاری را وتکه ای نخ هم بگیر که یحتمل آن را هم نخواهند داشت و آفرین گفتم بر این صرفه جوئی در بیت المال. و آفتابه را برداشتم ولی آبی در آن نمانده بود ما از بس دست به آفتابه می بریم هزینه آبونمان آبمان زیاد می شود که آن را هم تجاری حساب می کنند وزمان رویت قبض آفتابه لازم می شود. واین چرخه سوختن ومصرف آب و دیدن قبض آب بها و سوختن مجدد و مصرف بیشتر آب و هزینه مضاعف قبض و... تمامی ندارد چون برنامه ای رایانه ای که در آن "لوپ" در "لوپ" ‌شده باشد حالا ایکاش همین پنجاه هزار تومان بود سالهاست که هزاران ساعت وقت مردم در انتظار ثبت سند با دست در این روش قدیمی تلف گردیده است. در گذشته سیستمهای امروزی نبود وناگزیر از ثبت دستی بودیم. ولی حالا چرا؟ (حالا که ما افتاده ایم از پا چرا؟) حالا که سیستمهای رایانه ای قوی اسکنرهای دقیق والبته اینترنت وجود دارد اوراق سند هم استاندارد آچهار شده است وثبت آنی هم در پیش روست حالا چرا؟ 

/ 18 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سردفتر بی پناه دربند ....!

همه قسمتهایش زیبا بود عمو جان. از دیروز 5-6 بار کلمه به کلمه خواندمش برای دوستان هم فرستادم. خاله سهرابی عزیز قصد داشتم بخاطر دل شما اسمم را عوض کنم (غیر از چراغ مه شکن و چیزهای دیگری که باید عوض شود!! ) هرچه به مخیله فشار آوردم چیزی خطور نکرد با مسما تر ! پوزش می طلبم.

علیزاده

ان قسمت پول سربش را که جدا میدهی به ادم میچسبه اخه ما تا حالا پول ان را نداده بودیم

فرامرز جمشیدی

سلام عمو جان ؛ شب و روزت بخیر . می بینی که با آمدنت دوستان پراکنده ، گرد آمده اند ! الهی شکر . این هنر قلم شماست که نابسامانی ها و ناگواری های حرفه را به چاشنی طنر می آمیزید و بلا تشبیه ، آمپول زن ماهری را می مانید که محتوای تلخ سرنگ را در خلال گفتگو با بیمار به او تزریق می کند و او فقط می پرسد : تمام شد دکتر ؟ به مصیبت های دفتر جاری بیفزایید امضای نماینده دادستان را که در تهران به دادسراها واگذار شده !!! کارمند دفتر ، دفتر را زیر بغل می زند و به دادسرا می برد . جایی که سارقین و جاعلین و تبهکاران و اعوان و انصار آنها هستند . حضرتشان تشریف ندارند . بار دیگر و بار دیگر و برای بار چهارم ! تشریف دارند . کارمند بخت برگشته لب به اعتراض می گشاید که تو این هوای گرم ، چهار دفعه آمده ام . جواب می شنود : وظیفته . چهل بار هم لازم باشه باید بیایی . کارمند بی احتیاطی می کند و می گوید : شما هم وظیفه داری سر کارت باشی . اینجا حضرتشان جوش می آورد و می گوید : زر zer زیادی نزن ! کارمند هم جواب می دهد : خودت زر زیادی نزن . کار بالا می گیرد ، مامور خبر می کند که این را جلب کنید . ادامه دارد

فرامرز جمشیدی

ادامه ... مردم حاضر و کارمندان بقیه ی دفترخانه ها واسطه می شوند تا کارمند دفتر بازداشت نشود . کارمند مفلوک راه دفتر رییس دادسرا را در پیش می گیرد . حضرتش می گوید : پاتو بالا بزاری من می دونم و تو . بقیه هم راهنمایی اش می کنند که نمی خواد بری . اگه بری بعدا دیگه کارت را انجام نمی دهد . نزدیک آخر وقت است ، دفتر می آید ، خسته و مغموم و ناراحت ، شانه هایش افتاده و بغض دارد !!! بعد از پرس و جو ماجرا را تعریف می کند . تسلی اش می دهم . کاغذ و قلم را بر می دارم . شروع به نوشتن می کنم . برای رئیس قوه ، نه زیاد است ، برای دادستان ، نه سرش شلوغه ، برای رئیس دادسرا ، توجه نمی کند ، برای رئیس سازمان ، چه فرقی برایش می کند ، برای رئیس کانون ، چه کار می تواند بکند ؟ این همه تحقیر برای چه ؟؟؟ دفتر می گیریم که سند مردم را داخلش ثبت کنیم . تا همین دیروز می رفتیم با طی تشریفاتی که عمو جان گفتی دفتر می خریدیم و می بردیم داخل کانون امضاء می کردند . این تغییرات برای چیست ؟ چه نفعی در این تغییرات به چه کسی می رسد ؟ یادم به حکایتی افتاد که حاکمی می خواست صبر مردمش را بسنجد .................... بالاخره یکی صدایش در آمد ! گفت ببینید

farzan

عمو جان ، تصدقت شوم ، حتما درست میشود ، ما هم مثل شما دست به دعا برداشته ایم ، ثبت با سند برابر است و مهرپرسی هویت دفتر را می سازد ، با خودش تاریخ می آورد ، حذفش نوستالژی را میگیرد اما باید الکترونیکی شود ، کار که نوستالژی سرش نمی شود.

فرهادی

به یکی جرعه که ازار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس....

میرزا بنویس

سلام عمو بازافتادی بجان کار و کاسبی بعضیا؟ داری نان آجر میکنی؟ آخه پدر من عموی من سرور من سالار من ... هرکدام از این نمادهای موجود در دفاتر اسناد رسمی برای خودش حکمتی داشته یا پیدا کرده و خود منبعی است برای ارتزاق مشتی بیچاره محتاج به میلیونر شدن ... اگر دفتر نباشد میشود مثل استعلام الکترونیکی .. یعنی ارباب رجوع باید برود سبیلی چرب کند و برگردد .... تازه عمو جان اینکه گفته اند "دفتر اسناد رسمی؟ بخاطر وجود بابرکت همین دفتر است و اگر دفتر حذف شود دیگر چه بگویند؟ لابد باید بگویند "پرینتر اسناد رسمی" یا "اسناد آنی رسمی .. نی ریز"

پیر محمدی

سلام عموجان بعید نیست بعدها در تاریخ بنویسند با انتشار مقاله ای طنز از سوی سردفتر جلالی ( معروف به عمو) در وبلاگ شخصیش ( کلبه عمو) نهایتا حاکمین وقت تصمیم به حذف دفتر جاری و تن دادن به سیستم الکترونیکی و ثبت آنی نمودند .

امینی

سلام و عرض ادب. لذت وافر بردم . نمیدانم چرا درد مشترک را درمانی مشترک یافت می نشود . آن را که یافت می نشود آنم آرزوست .