گذر عمر...!

کاروان : از فریدون مشیری

  عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...

خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر

در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار

 

چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟

چه کند با دل افسرده من لاله به باغ ؟

من چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک ؟

وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ ؟

 

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...

می برد مژده آزادی زندانی را ،

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد

سحری جلوه کند این شب ظلمانی را .

 

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید

شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح آزرده من می رمد از بوی بهار

بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

 

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...

کاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

بخت بد ، هرچه کشیدم همه از دست حبیب

 

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

 

این پست را هم اگر فرصت داشتید ببینید:http://amuamu.persianblog.ir/post/136/

 

این هم کادوی عمو طلوع برای تولد این عمو:

عموجانم ،عمو دلبر،  جلالی !

 بگردد گردِ  تو گیتی  توالی

 فراتر عمرِ تو از قرن هم بیش

که باشی دائما در این حوالی

بخوانم نثرِ  زیبایت  مکرر

 بپرسم از شما گاهی سئوالی

 به جز دیدارِ رویَت ، ماهِ محضر 

  ندارم  آرزوئی یا ملالی

که آن هم تازه گردد در امیدم

 پس از پنجاه سال  و چندسالی!

 شده چون همزمان میلاد روزت 

 به آنی گشتنِ اسنادِ  عالی

بگیرم جشنِ زیبائی برایت

 اگرچه دست و جیبم هست خالی

دمادم  بوده ایم ساکن  به محضر

 چو مرغی درقفس نگشوده بالی

بر آنم تا که در این روزِ میمون

کنم در دشت وصحرا   عشق وحالی

 بمانده مزه اش گربعدِ آن حال 

  بیفتد ثبت آنی بر  روالی

وگرنه می شوم پژمرده از نو

چونان خشکیده از ریشه نهالی

 مبارک باد و باشد در برِ  تو

همیشه ماه تابان یا هلالی !

/ 6 نظر / 32 بازدید
حسن هدایتی

سلام عمو تقدیم به شما ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟ آفتابی ست هوا ٬ یا گرفته ست هنوز ؟ من درین گوشه که از دنیا بیرون ست ٬ آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک ست که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجا ست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو میریزد ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار ٬ با عزای دل ما می آید ؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟ اینچنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید ارغوان پنجه ی خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس کی برین دره غم می گذرند ؟ ا

بهار

سلام واقعا مطالب وبلاگتون بهم كمك ميكنه و بسيار آموزنده و جذابه، امـــــا قضيه اين يادداشتهاي خصوصي چيه؟!؟!؟

طلوع

عموجانم ،عمو دلبر، جلالی ! بگردد گردِ تو گیتی توالی فراتر عمرِ تو از قرن هم بیش که باشی دائما در این حوالی بخوانم نثرِ زیبایت مکرر بپرسم از شما گاهی سئوالی به جز دیدارِ رویَت ، ماهِ محضر ندارم آرزوئی یا ملالی که آن هم تازه گردد در امیدم پس از پنجاه سال و چندسالی! شده چون همزمان میلاد روزت به آنی گشتنِ اسنادِ عالی بگیرم جشنِ زیبائی برایت اگرچه دست و جیبم هست خالی دمادم بوده ایم ساکن به محضر چو مرغی درقفس نگشوده بالی بر آنم تا که در این روزِ میمون کنم در دشت وصحرا عشق وحالی بمانده مزه اش گربعدِ آن حال بیفتد ثبت آنی بر روالی وگرنه می شوم پژمرده از نو چونان خشکیده از ریشه نهالی مبارک باد و باشد در برِ تو همیشه ماه تابان یا هلالی !

امینی

تولد مبارک عموی بزرگوار و استاد ارجمند . سایه تان مستدام و ایامتان به کام و عمرتان به شادی و سرفرازی و دراز باد .

امینی

این هم تک بیت شاهکار قرن 21 بنده تقدیم به شما : در آخر مرداد مه سال جلالی آمد به جهان عمو جلالــــــی

سردفتر121

سلام عموی عزیز تولدتان مبارک امیدوارم سالهای سال سایه شریف وپربرکت تون برسرجامعه سردفتری مستدام باشد.ببخشیددیررسیدم مشغول ثبت آنی !!!بودم