کلبه ی عمو

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست...

شغلی برای بازنشستگی!
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۸  کلمات کلیدی: طنز

(بنا به درخواست موکد عمو رستگار و عمو یاوری و عمو خیراندیش نوشته شد)

 

"به قول برخی از کارشناسان وبلاگ یک نوع نویسندگی بی صداست که شخصیت افراد را نشان می دهد به عقیده این حقیر محتوا ی وبلاگها تفکرات و اندیشه ها و خواستهای نویسنده آنرا هویدا می سازد و به نوعی با این ارتباط دوسویه دغدغه ها وآمال ها ی خویش را از درون خود به این فضای مجازی منتفل می نماید حال اگر این تفکرات و دغدغه ها بر مبنای عقل ومنطق و آگاهانه و زیرکانه و با اطلاع از ذایقه خوانندگان مدیریت و ساماندهی گردد هم مقبول می افتد و هم به راحتی می تواند با همرا ه نمودن هم اندیشان دیگر هنجارها را ( اعم از صنفی و غیر صنفی ) تقویت ونا هنجار ها را کمرنگ و محو سازند و یعنی رسیدن به سر منزل مقصود ... " (از وبلاگ محضری کوفکا - همکار عزیز با ذوقمان عمو ابوالفضل عبدوس)

عموجان می خواهم بدانم با این مالیخولیات عمو چگونه شخصیتی دارد؟!

آری عرض می کردم که در گولاگ بودم که عموهای عزیز قمی (چهار میزبان عزیز امینی و زارعی و رستگار و کاوندی وسایر همکاران قمی) زحمت بسیار کشیده و هفتمین نشست سردفتران وبلاگ نویس را تدارک دیده بودند. بهانه ای شد برای فرار از گولاگ ، تجدید دیداری با دوستان و چاق کردن نفسی. قرار بود خاله ها از ولایت ما راه بیفتند. عمو امینی پیشنهاد دادند با هم بیائیم. باعث افتخار بود. مسافرت و مصاحبت با خاله احمدی هم استانی و خاله الهام این شیر زن همیشه در صحنه جامعه وبلاگ نویسان که راه دور و نزدیک و گرفتاری نمی شناسد. آنها جلو نشسته و رانندگی کنند و عمو چون سیاستمداران در صندلی عقب لمیده با خواب بموقع و استراحت حین سفر. ولی سند نویس نداشتم ودفتر را نمی توانستم تعطیل کنم. سفر بتنهایی وبا ماشین شخصی هم خسته کننده بود. بد تر اینکه عمو مدتی است حین رانندگی - آنجا که نیاز نیست چشم خود چون عقاب برای عبور از دوربین بر جاده داشته باشد - چرتی هم می گیرد و مسافرت با هواپیما باعث اتلاف وقت بیشتر می شد و البته باید وصیت نامه هم نوشت و حلالیت طلبید.
عمو حیدری همکار عزیز از داراب زنگ زدند که عمو باهم برویم. من با اتوبوس وی آی پی بلیت رزرو کرده بودم. زنگ زدم که بلیت را دو تا کنند. گفتند سرویس نداریم بایستی با معمولی بروید . چاره ای نبود ساعت 1 با معمولی راه افتادیم.  در پلیس راه فسا عمو حیدری به ما ملحق گردید.  چه خوش سفر و همسفری آغاز. گپ زدیم و خندیدم از جور زمانه، که خنده بر هر درد بی درمان دواست. اتوبوس مثل واحد هی می ایستاد وهی حرکت می کرد. در ترمینال شیراز نیم ساعت توقف داشت و مسافر سوار کرد وغروب بود که راه افتاد. ساعتی که از شیراز دور شدیم سردرد و سرگیجه و حالت تهوع به عمو دست داد و مدتی بعد ... بشدت عرق کردم و عمو حیدری با جزوهایی که همراه داشت عمو را باد می زد و آب خنک به صورتم می پاشید. سعی کردم ناراحتش نکنم تا اینکه به آباده رسیدیم.
توان ادامه سفر از کف برفت. یاد عمو منوچهر دوست قدیمی دوران دانشگاه، که سردفتر است افتادم . در گوشی سرچ نمودم، نام او را یافتم. زنگ زدم خودش برداشت ماجرا را مختصر گفتم.  گفت هر جا هستی بمان که رسیدم. فی الفور آمد و نعش نیمه جان عمورا سوار کرد و به خانه برد. عیال محترم ایشان چون حال نزار و رنگ زرد عمو بدید که حکایت کند از سر درون ، فورا دست به کار شد وشربتها درست کرد از خاکشیر و... و عرقیات آورد از نعناع و... وقرص ها از استامینوفن کدئین و... وعمو را خوراک خوراندی تا حال آمدی و احوال پرسیدی.  داستانها ها برفت از ستم های زمانه و عمر بر باد رفته ی بی حاصل که نصیبی نداشت جز خسران دنیا و آخرت.  رختخواب عمو در اتاقی انداختند و قرص و دارو و تنگی آب خنک بالای سرش.  صبحانه مفصل بود از انواع ماکولات از عسل کوهی و تخم مرغ محلی و کره گوسفندی و پنیر شهری و گردو و شیر و چای شیرین و نان وانگور که در جنت نخواهی یافت.  من با عمو منوچهر بسیار صبحانه خورده بودم در خوابگاه ولی این دیگر صبحانه ای بود. عمو مفصلا تناول نمودی تا قوت گرفتی که راه دراز برگشت در پیش بود. عمو منوچهر تا کنار دکه ی سواری ها  همراهی کرد. آباده تا صفاشهر و بعد صفا شهر تا سعادت شهر و سعادت شهر به ارسنجان واز آنجا به آباده طشک. ساعت دوازده بود. به عمو هدایت اله همکار عزیز زنگ زدم گفت که می مانم تا برسی و خودم را به او رساندم و با او به خانه. ساعت حدود سه بعداز ظهر بود. یک لیوان چای نوشیدم. عیال فرمودند "خسته نباشی"! این را نبایستی جواب می دادم عرض کردم ناهار چه داریم؟ فرمودند تلیت کشک!

باری مدتی بود که "عهد کردم که دگر کشک نخورم در همه عمر/ بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر" چرا کشک نخورم؟ چون خوش خور است و باعث پرخوری و پرخوری ام الامراض است وسبب کش آمدن شکم. وشکم چون مشک می شود وبرآمدن شکم موجب برهم خوردن تناسب  اندام وافزایش قوس کمری ودر نتیجه کمر درد.

ای جوانی کجایی که یادت بخیر. انسان قدر دو گوهر را نمی داند مگر وقتی که ازدست بروند جوانی وسلامتی. عکسهای دوران جوانی را که نگاه می کنم آه از نهادم بلند می شود. انسانها برخی خوش ترکیبند وخوش عکس وبرخی خوش ترکیبند وبدعکس و برخی بدترکیبند ولی خوش عکس وگروه آخری هم بدترکیبند وهم بدعکس. عمو جزو دسته اولی است! جوانی بودم  handsome و خوش قد وبالا. حالا چی ؟ نه دندانی به دهن، نه تارمویی سیاه به سر، نه سوئی در چشمان، نه رمقی به زانو، نه زوری به بازو از کمر که دیگر نگو. این را به عیال گفتم. گفتا بله یادم هست مثل جوانیهای ملانصرالدین. گفتم البته! دختران محل هریک بهتر از دیگری چون در مکنون همه نه یک دل که صد دل عاشق عمو بودند ولی من تو را که بهترینی انتخاب کردم.
گفتا "اما عقل من پارسنگ برمیداشت". بفراست دریافتم که این گفتم گفتما را که کم کم چون مذاکرات سیاسی طولانی می شد باید تعطیل کنم.

جای شما بسیار سبز چه تلیت کشکی بود. کت شلوار رسمی بکندم به کجا آویزانش کنم ژنده قبای خویش را؟ تنبان گشاد آبی را  پوشیدم کنار کاسه حصین تلیت کشکی چهارزانو نشستم چونان رستم دستان کنارخوان کره شتربریان،  خوردم چون نمدمالان. ته کاسه را انگشت کشیده وبه زبان کشیدم.  بسان عمویی که کنار اجاق می نشست - در آن پست- عیال نگاهی به چشمانم با مکثی چند ثانیه ای کرد یعنی که سیر نشدی؟ دست بر آسمان بردم و گفتم "الهی شکر". مهربانانه گفتا "نوش جان گوارای وجود".

سردرد وخستگی راه هنوز مانده بود. به تاریک خانه ی اشباح شدم وپتو بخود پیچیده و خوابیدم. بسیار سنگین شده بودم وخوابی گران بر من مستولی شد. به ظنم عیال آن "کشک" را  با "آب سنگین" سائیده بود. کجا بودم؟ آها در خوابی گران که بیداری ما هم با آن توفیری ندارد. در خواب خرو پف می کنم طوری که بعضی وقتها خودم از صدای خرو پفم بیدار می شوم. اما چنانچه عرض شد انگار چند تا والیوم ده خورده باشم محو افتاده بودم. عادت ندارم موبایل را سایلنت کنم. کناربالش بود.

" تشنه اش شده داره آب می خوره، نوش جان! دوباره آب می خوره شکم عمو مثل مشک قلپ قلپ می کنه این تلیت کشک چقدر آب می کشه. عمو امروز ظهر تلیت کشک خورده با انرژی فوق العاده انکار با سوخت هسته ای کار می کنه قطعا اگه آزمایش دوپینگ بگیرن عمو بخاطر خوردن کشک برای همیشه از شرکت در مسابقات ورزشی محروم می شه

عمو توپ رو می فرسته روی دروازه جای خود عمو اونجا خالیه

- شما از روی قطر شکم عمو می تونید بفهمید که چقدر قوی تره!

- تاکتیک عمو اینه که از جناح راست حمله کنه، و حتی همین کارو از جناح چپ هم انجام بده و بعضی وقت ها توپ رو ازمیانه میدان از عمق خط دفاع حریف عبور بده

عمو خیلی بهتر ازپله هست، ولی انصافا هم چیزی از مارادونا کمتر نداره

عمو درخشش رو از الان شروع می کنه

عمو مثل یک پلنگ زخمی که شکارش از دستش فرار کرده دنبال توپ می دوه ودشمن
هم می دونه اگه تو چنگ این پلنگ زخمی بیفته کاری ازش برنمیاد

خیلی تعجب داره عمو این قدر محبوبه که تمام بازیکنان تیم حریف هم به او پاس می دهند

این داوره که پایان بازی رو اعلام می کنه"

عموآقای گل میشه آقای گل به خودی.

 موبایل بوقی زد یعنی پیامک داری. یک چشم خود را باز کردم دوباره برهم نهادم تا دنباله ی آن خواب قهرمانی را ببینم عمو چون همان شلوار بیتلی چند ماهی از زمانه خود عقب است وهنوز در جام جهانی است و حدس می زند وشرط می بندد که برزیل قهرمان میشه.  پلک برهم نهادم که دوباره تک بوقی دیگر.  برش داشتم ونگاه کردم. عیال کنار پنجره گوشه ی اتاق نشسته بود. او تازه بافتن پولیور سفیدی را تمام کرده بود و یکی دیگر به رنگ قهوه ای شروع.  چشمش به من افتاد که لبخندی ژوکوندی روی لبانم نشسته بود. گفتا منگول چرا شنگولی؟ مث حبه ی انگوری؟  گفتم هی می گی "بزها" هم میلیاردر شدند تو اندازه یه "بز" هم عرضه نداری؟ دیدی میلیاردر نشدیم اما میلیونر چرا. گفتا یعنی "بز" نشدی اما "بزغاله" چرا. آنهم چه بزغاله ای "بزغاله ی گوساله" ( که وصفش درآن پست آمد)

گفتم ببین به من افتخار می کنند. چه بسته هائی پیشنهاد داده اند بهتر از بسته های
پیشنهادی به اشتون. کافی است 1 را به 2028 بفرستم. گوش کن نوشته:

"ما به شما افتخار می کنیم. تا یک ساعت آینده عدد1 را به 2028 ارسال کرده وتعجب خواهید کرد که چه چیزی را می توانید دریافت کنید. بسته ما شامل موارد زیر است: سرویس پیامک روزانه "انگلیسی آسان" - قرعه کشی 60 میلیون تومان پول نقد برای خرید یک دستگاه آپارتمان- یک دستگاه خودروی سمند اس ای یورو 4 - یک دستگاه تلویزیون سونی تری دی 46 اینچ ویک سال تماس رایگان..."

 عیال را گفتم چه از این بهتر گرچه زبان انگلیسی ام فول است ولی کمی لهجه ام  اسکیموئی است با این انگلیسی آسان تکمیلش می کنیم. انشاءالله با این پیامک که پولدار می شویم با آن پول 80 روز دور دنیا می گردیم شایدم ایمیگریت کردیم به کانادا یا استرالیاو... عیال گفتند من حال وحوصله مسافرت طولانی واقامت در ان دیار ندارم شما هم یک سری تا "قبرس" بروید تنوعی می شود. گفتم با بقیه پول یک آپارتمان در زعفرانیه می خریم از آنها که بهش میگن پنت هوس و سمند رو هم می فروشیم وآن تلویزیونه هم بدرد نمی خوره تری دی است برای دیدنش باید عینک گربه نره بزنیم. با پولشون یک مازاراتی می خریم تا موقعی که با آسانسور بالا میبریمش با کلاس باشه. عیال نگاهی شبیه همان نگاه سر کاسه ی تلیت کشکی به من کرد.

 گفت میگم اون پولا از مسافرت واین چیزا زیاد میاد تو هم که بازنشستی از این " ثبت با سند برابر است" خسته شده ای آینده ی بازنشستگی سردفتری هم گر چه مشعشع است ودر تشعشع آن خلاف نیست اما از بیکاری حوصله ات سرمی رود. بهتر نیست هم برای سرگرمی وهم برای کسب درآمد و کارآفرینی یک مزرعه پرورش بلانسبت "الاغ" راه بندازی؟ تعجب کردم که با آن همه ذکاوت وتیزهوشی و آی کیوی ذاتی بالای777 چطور به ذهن خودم نرسیده بود. عجب فکر بکری! مغزم درون جمجمه شروع به غلیان کرد.  توجه تمام صد بیلیون سلول خاکستری ام فقط بلانسبت به "خر و فواید آن" معطوف شده بود وهر چه غیر او بود از دل بیرون.

 چو دل خالی کنی از غیر دلدار. نماند در وجودت غیر آن یار.

هزار ویک فایده ی جناب خر جلوی چشمانم رژه می رفتند. از آوای دل انگیزش چه بگویم یک بار صدای برخی خوانندگان فعلی -مثلا خوانندگان ! موسیقی متال- را گوش کنید تفاوت را حس خواهیدکرد. از گوشت لذیذش - درکبابی و رستوران های جاده ای زیاد خورده بودم - ازشیر شفابخشش که ضد سرفه وتسکین دهنده برونشیت است و داروی دوران کودکی ما بود واین رگ خریت از همان شیر است. در جراید خواندم در کشورهای خارجی (عربی یا اروپائی) چیزش یعنی پنیرش را به قیمت گزاف می خرند.

پوستش - گر چه کلفت تر از پوست ما نیست - در ساخت مصنوعات چرمی استفاده خواهد شد. راستی تا یادم نرفته یک پاشنه ی  فلسفه ومنطق همین جناب خر است آنجا که می گویند "انسان حیوان ناطق است و خر حیوان ناهق و ..." صد البته بر این مثال خلل وارد است که برخی آدمها "انسان ناهق " اند.

استفاده ی دیگر این حیوان زبان بسته بار بردن است که سی من بار بر آن توان نهادن سعدی علیه الرحمه فرموده "گاوان وخران بار بردار- به زآدمیان مردم آزار"

و اما حسن آن جمله بگفتی هنرش! نیز بگو. بله مهمتر از اینها خر باعث غنای و اعتلای فرهنگی ما شده است همین واژه های مورد استفاده جهت فحش دادن را ببینید در فیلمهای خارجی یارو تیرمیندازه برای اون یارو و آن یارو فحشش میده میگه "لعنتی" اصلا مزه نمیده اما خودمان با پشتوانه ی بسیار دیرینه ی فرهنگی واژه های مورد استفاده در فحش هایمان هم در اوج فصاحت وبلاغت است و دقیقا ارتباط بین الفاظ وعالم واقع ومعنا ومجاز به کمال خود رسیده است. منظورم همان چیز است آن چیز که عرض کردم نه آن چیز دیگرش همان که در دعوا وتصادفات وبعضا در شوخی های خیلی دوستانه حواله ی ننه ی یکدیگر می دهیم. البته آن چیز در خاور دور استفاده خوراکی دارد. آن چیز که سرشار از ویتامین ومواد معدنی و ریزمغذی هاست، در رستورانهای پکن بخارپزش می کنند تاویتامین هایش از بین نرود وبا آب لیمو تناول می کنند. اگرچه غذای چینی ها اغلب از سبزیجات است اما اینجا آن چیز را بدون سبزیجات خصوصا بدون کدومیل می کنند تا سردیشان نکند. با صدور آن چیز می توانیم میمون طبل زن بیشتری وارد کنیم. (در گوگل بزنید خر ویکی و ببینید). چون هر چیزش در مملکتی استفاده ای دارد  می توان تمام پروداکت هایش را  به خارج صادر کرد وبدین نمط از تکیه براقتصاد نفتی نجات یافت و صادرات غیر نفتی را افزایش داد. ومشکلات ارزی حل خواهد شد. عیال فرمود مشکل تحریم داریم وانتقال ارز ناممکن. چشمکی به وی زدم "آنش با من"! دورش می زنیم.

پریشان کن سر زلف سیاهت،شــــانه اش با من

سیه زنجیر گیسو بـــاز کن، دیوانـــــــــه اش با من

که می گویـد که می نتوان زدن بی جـام و پیمانه ؟!

شراب از لــــعل گلگونت  بده، پیمـــــــانه اش با من

مگرنشنیده ای گنجینه در ویــــــرانه دارد جـــــــای ؟!

عیان کـن گنج حسنت ای پری!، ویـــرانه اش با من

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا، افســانه اش با من

بگفتم: صید کـــــــردی مرغ دل، نیکو نگهــــــــدارش

سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا: لانه اش با من

ز تــــــــــرک می اگر  رنجید از من پیر میخـــــــــــانه

نمودم تـــوبه، زین پس رونق میخــــــانه اش با من

مگو شمع رخ مـــــــــه پیکران پروانه هـــــــــــا دارد

تـــــو شمع روی خود بنمـــــا، بُتا ! پروانه اش با من

پی صــــــــید دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا، ساقی!

به گلزار صفـــــــا دامی بگستر، دانـــــــه اش با من

تحریم ها را دور می زنیم به عیال که خود بهداشتی است گفتم این روزها در اثر مصرف ناقص وبی رویه و بدون تجویز پزشکان آنتی بیوتیک ها از خاصیت افتاده و ویروسها ومیکربها مقاوم گردیده اند وداروها تقلبی شده ومواد اصلی را ندارند. مردم دنیا به درمانهای طبیعی رو آورده اند. گر چه المنه لله ما دفترچه بیمه درمانی کانون را داریم  ولی چه داروئی بهتر از "جله خر" که اکسیری بی بهاست. یک دانه آن روشن کنی و در آن بدمی تا روشن شود و دود معطرش بمشام رسد اگر زیر بینی مرده بگیری راست برخیزد سالم وسرحال با دماغ چاق بی هیچ علتی.
"جله ای خر زگلستان جهان مار رابس" (با پوزش از حضرت لسان الغیب)

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

 

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

 

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

 

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

 

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

 

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

 

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

 

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

به عیال گفتم راستی از "جل خر" غافل ماندیم  در زمستانی که سرها در گریبانست " جل خر بر سر بکش ای مرغ خوشخوان غم مخور" چنانکه خسرو پرویزگفت "اسمش را نیار خودش رابیار" اصلا این "خر" در زندگی ما جایگاهی بس رفیع دارد که خود نمی داند اگر چنین نبود این همه ضرب المثل بلانسبت "خرکی" نداشتیم ادبیات ما را متحول کرده است. ایکاش ماهم "خر مراد"ی داشتیم و سوارش شده و "خر خود می راندیم" و "غافل از پیاده" و "از پل می گذشتیم" ، حال که نداریم "آسوده خودم که خر ندارم ، از کاه وجوش خبر ندارم" اما با پای تاول زده از پی "خر دجال" برای دانه ای خرما می دوم اگر چه آن خرمای ریده خردجال، جله خر شود نگهش دار که هرچیز که خوار آید روزی بکارآید

ونیز گفته اند اگر کسی را عقرب گزیده باشد بایدکه به آواز بلند به گوش خر گوید که مرا عقرب گزیده است و واژگونه بر او سوار شود تا درد زایل گرددوهمان جای خر به درد آید که عقرب آنکس را گزیده است .

اگر پوست پیشانی خر را بر کودکی ببندند که می ترسد ، دیگر نترسد و اگر مصروع با خود بدارد شفا یابد.

 نفهمیدم چرا در این همه کشور  عیال "قبرس" را توصیه کرد!

(اضافات افاضات)

در لغت خر ، حیوان بارکشی است و دارای گوش های دراز و یال کوتاه است " 
این حیوان در ادبیات کاربرد دیگری پیدا کرده مثلا کنایاتی چون سرخر به معنی مزاحم واما این واژه دارای معانی بهتری هم هست مثلا در ترکیب با برخی واژه ها معنی فاعلی به انها می دهد مثل پرخاشخر به معنی پرخاش کننده یا در برخی واژه ها معنی بزرگی و درشتی می دهد مثل خربوزه(خیار بزرگ) ، خرمهره (مهره درشت)،خرمگس(مگس بزرگ)،خرپشته (پشته بزرگ)، خرچنگ(دارای چنگال بزرگ) بنابراین می توان تصور کرد که خر در ابتدا به معنی بزرگ بوده است و چون ان حیوان معروف از نظر جثه از بسیاری حیوانات بزرگتر است او را خر نامیده اند که تصادفا احمق از اب در امده است پس گناه از خر نیست از حمار است. (از اینترنت گرفتم)  تعجب نیست که علامت یک حزب  در امریکا "خر"است

در زبان شیرین فارسی ضرب المثل (زبانزد) های خرکی زیادی داریم برای مثال:

آن یکی خر داشت پالانش نبود / یافت پالان گرگ خر را در ربود ( مولوی )

برای هر خری آخور نمی بندند .

خر خودش را می راند

خرش از پل گذشته

خر با تمام خریتش بیش از یکبار پایش به چاله نمی رود

خر بر آن آدمی شرف دارد / که چو خر دیده بر علف دارد ( نظامی )

خر برهنه را پالان نتوان گرفت

خر به بوسه و پیغام آب نمیخورد

خر پول

خر پیر و افسار رنگین

خر تو خر

خر چه داند قیمت نقل و نبات

خر خالی یورتمه میره

خر وامانده معطل هش است

خر خفته جو نمی خورد

خرداده ، زر داده ، سرهم داده

خر را با آخور می خورد مرده را با گور

خر را گم کرده پی نعلش می گردد

خر رفت الاغ برگشت

خرش میره

خرعیسی گرش به مکه برند / چون بیاید هنوز خر باشد

خر کوره پزی است از شنبه تا پنج شنبه گچ می کشد روز جمعه هم کوه سنگ می آورد

خر جو دید دیگر کاه نمیخورد

خر ما از کــُــرگی دم نداشت

خر همان خر است اما پالانش عوض شده

خریت مایه نمی خواهد قباله هم لازم ندارد

کارکردن خر ، خوردن یابو

مثل خر در گــِـــل وا ماندن

مثل خری که به نعلبند خود نگاه کند

مزد خرچرانی خر سواریست 

هنوز خر را نخریده ، آخورش را می بندد

مر سگان را عید باشد مرگ خر

خر را که به عروسی می برند برای خوشی نیست برای آبکشی است

بعبارت دیگر

خرکی رابه عروسی خواندند

خربخندید وشد از قهقهه سست

گفت من رقص ندانم به سزا

مطربی هم ندانم به درست

بهر حمالی خونند مرا

کاب نیکو کشم و هیزم چست

 از اسب فرود آمد و بر خر نشست

از خر می‌پرسند چهارشنبه کی است

از روی لاعلاجی به خر می‌گه خانباجی

اسب و خر را که پهلوی هم ببندند، اگر هم‌خو نشوند، هم‌بو می‌شوند

 

خر به فکر جو است و خربنده به فکر دو

خر چه‌داند قدر حلوای نبات

خر دادن و خیار ستدن

خر را جایی می‌بندند که صاحب خر راضی باشد

خر و گاو را با یک چوب می‌راند

خر سی‌شاهی پالان دوزار


خر که جوش زیاد شد لگد و جفتک می‌پراند

ازخرافتاده.خرما پیدا کرده

از خرشیطان پایین امدن

پل خرگیری

خر بیارو باقالی بار کن

خر که یک بار پایش به چاله رفت، دیگر از آن راه نمی رود

خر مال کسی است که سوار است

خر همان خر است پالانش عوض شده

خری زاد و خری زید و خری مرد

راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر

سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است

کاه را پیش  سگ و استخوان را
پیش خر می ریزد

کره خر از خریت پیش پیش مادراست

هرچه داره به بر داره، به خونه دست خر داره

دست خر

سرخر

هرکه خر شد بارش می کنند

...

کجا هستم؟ مثل اینکه در اقیانوس بی کران خریت مغروق! 

 

(در اینترنت جستجو کنید)

پنیر الاغ، گران ترین پنیر جهان

قبلا برخی از آرایشگاه های
آلمان از شیر گاو و الاغ برای زیبایی پوست استفاده می کردند.

همچنین قبایلی در پرو وجود
دارند که معتقدند نوشیدن شیر الان به افزایش عمر انسان ها منجر می شوند. آنها به
همین دلیل به صورت مستمر، شیر الاغ می نوشند./عصرخبر

 

 

 


 
سفرنامه اراک!
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦  کلمات کلیدی: طنز

قبل از خواندن کشکیات عمو بهتر است با رجوع به این لینک استان مرکزی را بیشتر بشناسید اینجا

مقدمه:

مدتها بود وبلاگها را می خواندم. خصوصا وبلاگ عمو طباطبایی "سردفتری یا سرابی فریبنده" که الحق اسم بامسمایی است و وبلاگ حقوق فردای عمو عبادپور که بعدا به وبسایت تبدیل شد وبلاگ اوراق باطله خانم سهرابی وبسایت عمو حسینی و وبلاگ عمو بارعی که نمیدانم چرا تعطیل کردند- وچندین وبلاگ دیگر که ضمن قدردانی از زحمات ایشان جهت رعایت اختصار نام نمی برم. ضمن استفاده از مقالات و مطالب و اخبارآنها با ثبت نظر مشوق همکاران وبلاگ نویس بودم. وبلاگ نویسی را بسیار مفید می دانم خصوصا اگر کپی اخبار ومطالب دیگران نباشد - والبته اگر باشد نشانی مرجعش ذکر گردد- بهر حال اهل وبلاگ نویسی نبودم که خود را در آن حد نمی دیدم زیرا معتقدم برای نوشتن باید خیلی بیشترخواند حال سرانه مطالعه در ایران را در ویکی پدیا ببینید اگر درست باشد دو دقیقه در شبانه روز است تصور بفرمائید با این دو دقیقه در طول عمر بابرکت! خود فرصت مطالعه چند جلد کتاب داریم برخی کتاب را برای بیداری نخوانده بلکه آن را جلو چشمان خود می گیرند تا بخواب بروند گمانم این خفتگان را صور اسرافیل نیز بیدار نکند.  نمیدانم چه شد که یک روز رفتم در پرشن بلاگ وایجاد وبلاگ را از سر کنجکاوی زدم . نام کاربری خواست زدم  amu قبول نکرد که دیگری آن را بکار برده بود زدم amuamu  قبول کرد اگر قبول نکرده بود یک amu ی دیگر به آن اضافه می کردم تا قبول کند همین نام کاربری نشان می دهد که اراده ای جدی در ایجادش نبود. نوشتم "منم اومدم" واین متن "خب که چی بشه؟ تو سرپیازی یا ته پیاز؟ گیرم که تو خود پیاز باشی اصلا تربزه نمیدونم شلغم باشی آخه کی برای حرف تو تره خرد می کنه؟ کی میگه خرت به چند؟‌ اصلا تو خر داری؟ از کاه وجوش خبرداری؟ آخه بودن ونبودن تو توی دنیا چه تاثیری داره ؟..." خوش خوشک وناخواسته شدیم مثلا وبلاگ نویس!

واما سفر اراک:

صبح علی الطلوع با شاخ گاو راه افتادیم. سی وهفت منزل در پیش داشتیم.  گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور. شاخ گاو راننده بود. او برغم اینکه مثل من کمر دردی است، چون قبل از رانندگی انرژی کاذب می گیرد، چند ساعت اول را براحتی رانندگی می کند. تیز به سمت گردنه ی خالص تاختیم. گردنه ای با جنگلهای طبیعی. باریک وپرییچ وخم با شیب های تند باید یواش وبا احتیاط برانی.  ازآن بسلامتی گذشتیم. به منطقه ی کره ای رسیدیم. چندی دگر تاختیم. وقت چاشت بود. کنار پلی که آبی اندک از زیر آن می گذشت اتراق کردیم. مکانی مصفی بود. گندمزاری و چمنزاری کنارش. ناشتایی کما فی الحضر نان وپنیر وچای شیرین بود ولی نه پنیر گوسفندی! هوا سرد بود. روی چمن زیلوی سفری پهن کرده و لرزیدیم و ناشتا شدیم. چای بسرعت سرد می شد. چند عکس از شاخ گاو که اخیرا به عکاسی طبیعت علاقه مند شده، گرفتم. برایم از عکاسی طبیعت واصطلاحات عکاسی، کمپوز و کلوس آپ وعمق میدان ونقاط طلائی و پانوراما می گفت. هومی گفته با تکان دادن کله حرفش را تصدیق می کردم، که اول گروگانی نزد او دارم و دوم در این سفر ذات وقوت وتدارک سفر ومرکب از آن او بود و عمو طفیلی.

براه افتادیم بازهم او رانندگی کرد که هنوز ته شارژی داشت. چند منزل دیگر بدون وقفه براندیم. از آبادی ها گذشتیم تا به آباده رسیدیم. بی توقف گذشتیم و شهرضا را هم رد کردیم. به اصفهان وارد شدیم. شاخ گاو همان اول اصفهان مقابل ترمینال صفه قاطی کرد که از کدام راه باید برود. وسط اتوبان ترمز کرده وزد دنده عقب. بوقهائی ممتدی که معنای آن را بیشتر می دانید که نباید به ننه ی خود گفت. بوق در فرهنگ ما صرفا وسیله ی آگاه کردن دیگران از خطر نیست. تک بوق سلامی است کوتاه ویا خداحافظی یا تعارف به بانویی که در راه مانده منتظر تاکسی که تو نه از باب غرض ومرض بل من باب نوع دوستی می خواهی او را به منزلش برسانی بی مزد ومنت واگر منزل نداشته باشد ... زبانم لال ...! چند بوق کوتاه سلام واظهار ارادت خالصانه واحوالپرسی و یا خداحافظی وبه امید دیدار. ریتمیک بوق بوقش شادباش و مبارک باد. ممتدش فحش است آب دار از نوع "چاواداری".

عمو همیشه در این تقاطع های غیر همسطح وزیرگذر و روگذر ها قاطی کرده ومثل اسب عصاری دور سر خود می چرخد شاخ گاو هم همچنین. از اصفهان بزحمت خارج شدیم وبراه خود ادامه دادیم. عمو پشت رل نشست چنان رانندگی کردی که مایکل شوماخر و سباستین فتل پیش او لنگ انداختی و بگفتی "ایول دست خوش عموجان".  طی طریق نمودی چنان که در مسیر یزد می راندی وهمچنان چشم تیزبین خود چون چشم عقاب از کنار جاده برنداشتی که هر شیئی ممکن است دوربین سیاری باشد که تو ندانی وغافلگیر شوی ونیز باید که وسط اتوبان را خوب نظاره کنی و توجه داشته باشی که هرجا برجکی ببینی برافراشته بدان وآگاه باش وتردید نکن که دوربینی زیر آن کاشته و به دیده بانی تو واداشته. گازیدن هم بصیرت می خواهد بایستی بدانی که کجا بگازی و کجا نگازی وبوقتش کنترل نمایی انگار که کنترل کروز داری. من باب احتیاط چنانچه در مسایل شرعی از باب دقت رعایت می کنی دقیقا عقربه سرعت سنج روی 110 نگه نداری بلکه چند درجه کمتر تا خدای ناکرده عکس تو نگیرد و گرفتار "اعمال قانون" نشوی و بسلامتی بگذری خصوصا از دوربین های سیار. اگر هوشیار والبته زرنگ باشی دوربین بر تو بردا" و سلاما" شود وچون بگذشتی نیش گازی داده وبه ریش آنها که با کفگیر ایست برای دریافت قبض جریمه متوقف می شوند بخندی. با لبخندی نه ژوکندی که تا بناگوش.

فراموش نکن چون از دوربین سیار اول بگذشتی در یک فرسخی یک دوربین دیگر خواهد بود معمولا. گفته اند هرکه از دوربین بگذرد خندان بود. دردسرتان ندهم در میمه برای صرف ناهار که استانبولی پلو بود بار انداختیم وناهار و دلستری. که عمو کولا نمی خورد. بعدش چای تا اسید لاکتیک انباشته در عضله ها بدر کند گر چه مخل جذب آهن شود اما ممد حیات است ولختی کمر بر زمین مماس نمودیم دوباره تاختن آغازیدیم چنان خسته شده بودیم که انگاشتی هفت شباروز بی توقف به تک تاخته بودیم هنوز نشانی از منزل یار نبود

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست - منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست / شب تار است و ره وادی ایمن در پیش- آتش طور کجا موعد دیدار کجاست/ هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد-در خرابات بگویید که هشیار کجاست/آن کس است اهل بشارت که اشارت داند-نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست/هر سر موی مرا با تو هزاران کار است-ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست/بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش-کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست/عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو-دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست/ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی-عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست/حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج-فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست// (حافظ)

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شنها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟ (سهراب سپهری)

                                                                                                        

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلها

شرط آن

داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

به درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار ......

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست (فریدون مشیری) (برخی این شعر را از مشیری نمی دانند)

یک منزلی خانه ی دوست مجددا شاخ گاو عنان مرکب بدست بگرفت عمو از فرط خستگی بخوابی خوش فرو رفت وقتی بیدار شد که به خانه ی خواهر زاده رسیده بودیم

رخت اقامت افکندم یعنی همان تخته پوستی خودمان. موی باز کرده وبه گرمابه شدم وشوخ راه از خود دور نمودم. کت وشلوار وپیراهنی را که فقط در این مواقع مورد استفاده قرار می گیرد، از کاورش درآوردم پوشیدم وبرای دیدن همکاران به هتل رفتم. از دیدارشان بسیار شادمان گشتم واز این شادمانی قاطی کردم. عمو بعضی وقتها قاطی می کند. درناراحتی وعصبانیت، در خستگی و واماندگی، در سفر وحضر، ودرشادی وشنگولیت اول، وسط  و آخر ماه و شش روز اول هفته، در محاق و تربیع و تثلیث و بدر و در قمر در عقرب و مقارنه ی سیارات.

مختصرعرض کنم خاله الهام را نشناختم. هر چه در فایلهای تصویری ذهنم سرچ نمودم، نیافتم. آقای وحیدی را با آقای صادقیان اشتباه گرفتم و کلی از وبلاگش تعریف کردم او هم با کمال متانت می گفت قابلی ندارد ما کاری نکردیم ولی دو زاری عمو خیلی کج تر از اینها بود که متوجه شود. او دریافته بود. نهایتا گفت "عمو آنکه از او تعریف می کنی من نیستم" قیافه ی عمو دیدنی بود!

چه تفاوت دارد هرکسی راکه دیدی می توانی تصور کنی که همان شخص مورد نظرت می باشد. انسانها همه یکی هستند وتفاوتی بین آنها نیست. چیزی شبیه  گنجشکهای نشسته روی سیم های برق فشار قوی - که نمیدانم چرا خشکشان نمی کند-  آیا تفاوتی درآنها می بینید. شاید تفاوت، تصورات ساخته ی ذهن پیچیده ی ماست. یک پرسش اصلا آیا ما وجود داریم؟ شاید وجود داشته باشیم یعنی شاید وجود نداشته باشیم شاید سایه ای از ذی وجودی باشیم. حقیقتیم یا مجاز؟ جوهریم؟ شاید عرضیم یا مخلوطی از آن دو.

قبل از ادامه بهتراست ابتدا ادامه مطلب را بخوانید و برگردید.

نشست صبح برگزار شد وعلاوه بر آرزوی زدن اتیکت برسینه، یکی دیگر از "آرزوهای بزرگ" عمو این بود که روزی او را به روی سن فراخوانند ودر فراخوانی همه برای او کف بزنند و لوح تقدیرش دهند وعمو با یکایک اهداکنندگان دست بدهد وتعظیم کند ولوح تقدیر با دو دست گرفته وسپس به دست چپ بدهد وبا دست راست دست داده و تشکرکند وبرگردد وبه حضار در جلسه هم تعظیم کند ومجددا همه ی حضار برای او کف بزنند ونیم نگاهی به عمو جمشیدی که عکس اکسکلوسیو از عمو بگیرد. المنه لله که این آرزو برآورد شد.

المنةلله که در میکده باز است

 

زآن رو که مرا بر در او روی نیاز است

خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی

 

وآن می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

 

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم

 

با دوست بگوییم که او مَحرَمِ راز است

شرحِ شِکَن زلف خم‌اندر‌خم جانان

 

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طُره لِیلی

 

رُخساره‌ی محمود و کفِ پای اَیاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

 

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه‌ی کوی تو هر آن کس که بیاید

 

از قبله‌ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان! سوز دل حافظ مسکین

 

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

 

عمو را رای برسخنرانی! در جمع نیست که خود را در آن حد نمی بیند. اما حضار تبانی کرد ومحض تفریح وتفنن میکروفون به دستش دادند. زیر لب این دعا زمزمه کرد که رب الشرح  لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدتا من لسانی یفقهوا قولی. سینه صاف نمود فوتی در میکروفون و دوباره سینه صاف کرد. لیوان آب بدستش دادند و با هر کلامی جرعه ای نوشید  وگفت سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ - تا بگویم شرح درد اشتیاق. اسب فضاحت در میدان ندامت بجهانید وچنان سخنرانی غرائی کرد که همه ی مستمعین انگشت حیرت به دندان گزیده بودند از این همه بلاغت وشیوائی وسینه ی صاف بدون خر و خر. هیچ لهجه نداشتی و من و من (بکسر میم) نکردی و آسیب شناسی دفاتر اسناد رسمی بکمال بگفتی وچیزی فرونگذاشتی! همکاران را به همکاری دعوت نمودی در بقای ماده 69 در این لکچرعمو از جوانی خود یاد کردی که 26 سال قبل جوانی شنگ ورنگ بودی و با هزار امید وآرزو وارد شغل شریف سردفتری شدی به امید چندرغاز واگذاری دفتر در وقت رفتن. اگر به آنجا برسی و در میانه ی راه یک هق نگفته وجان شیرین وبه جان آفرین تسلیم ننمایی. عمو از جوانی خاطرات وگفتنی ها دارد چون جوانیهای  دائی جان ناپلئون از جنگ کازرون وممسنی. روزی در خیابانهای شیراز رانندگی می کردم نزدیک مرکز پیاده رسیدم بروبچه ها هم در ماشین بودند شروع کردم به قاپ وقوپ از دوران سربازی که در تیراندازی تک بودم و تفنگ با چشم بسته باز وبسته می کردم و موشک انداز تاو و سمیلاتورو چه وچه  جلو مرکز پیاده یک سه راهی است بی توجه از چراغ قرمز در حضور پلیس گذشتم و بناگاه با شوت او از خواب پریدم و بعد از چراغ قرمز توقف کردم و تا شیشه پائین کشیدم مامور نمره ی ماشین در برگه نبشته  وجایی برای التماس نگذاشته بود. بیست چوب قبض جریمه گرفته و به داشبورد گذاشته حرکت کردم اندکی بعد سکوت همه جا را فرا گرفته بود سکوتی طولانی. می گویند سکوت اگر طولانی شد شکستنش سخت تر می شود ولی بالاخره شکست اما چه شکستنی!  زن عمو گفت می فرمودی حضرت آقا! (تصور کنید با چه ریتم واینتونیشنی) مثل اینکه از خواب پریده باشم گفتم چی رو؟ (بدون ادامه). کجا بودم؟  در نشست ... از برخی عموهای وبلاگ نویس یاد کردم وبرخی را فراموش کردم که مجالی هم نبود لازم بود از عمو پیرمحمدی هم که عکاس نشست های اولیه بود وحاضر نبود، یاد شود ولی فراموش کردم

 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - در دام مانده صید و صیاد رفته باشد

سخنرانی غرای عمو تمام شد اگر چه بسیار سخن در سینه داشت 26 سال درد نهفته در دل. دردهای مشترک که همه میدانند شاید عقده گشایی تسکینی باشد برایشان.  بر وبچه های آذری زبان عمو شکوهی، عمو خادمی، عمو عطاری فر ودایی احمدلوو دیگران را که بسیار دوستشان دارم - مخصوصا عمو مهدی دفتریار را وبیشتر از خودش، نوقا و ریسش را ! - می گویند عمو ما با لهجه ی تو مشکل داریم و50 درصد سخنرانی! هایت را متوجه نمی شویم بنده عرض می کنم عموجان بنده ترکی بیلمره اما وقتی شما فارسی هم صحبت می کنید صد درصد آن را نمی فهمم پیشنهاد دادم گوینده ی صدا وسیمای ملی بشویم که هیچ کس اندر نیابد ازچیزی که نفهمیدنش اولی تر وبصواب نزدیکتر!

هدف غایی عمو از حضور در این نشستها علاوه بر دیدار دوستان  تناول از انواع اغذیه واشربه خالی من الکحول (نان الکحولیک) وفور نعمت بدون وافوراست! که عمو تارک هر نوع دخان است.ونیز انواع سوپ از سبزیجات وغیره و انواع پلو وچلو و انواع خورشت وسالاد وسس و ریواس و انواع کباب که عمو در طول عمر خود به چشم ندیده بودی بلکه بوی آن به مشامش نرسیده بودی و اگر هم رسیده بودی از داغ کردن خر بوده.  عمو را که تلیت کشک خوراک همیشگی باشد آن همه بر سر میزها برایش چیده بودند چون مائده که از آسمان در رسیده باشد بی صداع بی فروش وبی خرید. میوه هایی ازباغ بهشت از موز اکوادور و ... و کیوی شمال و هندوانه ی جیرفت وسیب و ... و خیار سبز ولی کوچکتر وظریفتر از مال یزدی ها و عمو را ترغیب به خوردن نمودی که در هر وعده از تمام آنها بخوردی اگر جا داشتی چنانکه سعدی گوید. 

القصه نشست بسیارخوبی بود. عالی. جناب آقای صدری مدیرکل محترم ثبت استان مرکزی که یکی از آرزوهای عمو را برآورده (اعطای تقدیرنامه) هیچوقت فراموش نخواهم کرد. واما حاضرین در نشست که برای عمو کف زدند بدون رعایت ترتیب خاص:

از تهران آقای محمدرضا دشتی اردکانی ریاست محترم کانون سردفتران ودفتریاران و آقای مسلم آقاصفری و آقای محمد عظیمیان از اعضای کانون و آقای سعیدی و آقای مظاهری از پیشکسوتان وآقای علیرضا سلیمی نائینی وآقای فرامرز جمشیدی -با عرض تشکر ویژه از عکسهایی تاریخی که از عمو گرفته- وآقای امیرحسین وحیدی وآقای احسان صادقیان و خانم مرجان سهرابی واز کرمانشاه آقای دکتر ضیاءالدین خرمشاهی وآقای کیومرث لیموئی وآقای سید مجید حبیبی واز اصفهان آقای صولت یاوری  واز یزد آقای سیدعلیرضا طباطبائی بافقی و آقای سیدعلی اصغر میروکیلی وآقای سید حسین میروکیلی وآقای سیدحسین حسینی نیک واز یاسوج خانم الهام فرهادی و از آمل خانم نغمه هاشمی مقدم واز مراغه آقای هادی عطاری فر و از مهاباد آقای عبداله خادمی و آقای کامران جلال شکوهی وازمرند آقای احمدلو و از چالوس آقای عادلی البته طبق معمول با خانم عادلی که راه سفر بس خطرناک است ومسافرت را تنهائی نشاید! وخانم زهرا باستانی واز ساری آقای رضا شعبانی وآقای سید رضا رستمیان وآقای میرنجف موسوی گرمستانی وآقای سیدموسی ساداتی و از قم آقای علی امینی و آقای هدایت اله رستگار واز خرم آباد آقای مجتبی صادقی وآقای محمد دارایی و از جیرفت آقای رفعتی و از سمنان آقای ابوالفضل عبدوس و آقای عبدالمجید غریب واز مشهد آقای سید رسول رسولی واز سمیرم آقای سلیمی که نمیدانم چرا نصیحت عمو گوش نمی کند واز شوش آقای حاذقی - آن جوان عاشق پیشه ی شاعر که فراموشش نخواهم کرد تا مزه ی نان خرمائی و آن یکی نان چرب زیره ای اش زیر دندان هست عجب جوان گلی است- و  او هم پند عمو گوش نمی کند برخی اسامی را نتوانستم بخاطر بسپارم بناچار از آقای اخوان گرفته ام اگر نامی از قلم افتاده بفرمایید تا اضافه شود

زحمت گزارش کامل ومصور این نشست را دیگر همکاران کشیده اند. راستی در وبلاگها عکسی از خاله ها ندیدم عمو هم دوربین نداشت اگر عکسی دارید بفرستید تا در این پست بگذارم اگر چه شاید جایز نبوده وخروج از شریعت باشد عمو خیلی چیزها را مظهر تمدن غرب و حرام می داند از جمله موبایل و اینترنت وفیس بوک وواتس آپ و ایمیل و دزدگیر و ریموت ودوربین وآسانسور و دیگ زودپز و.... و تقاطع غیر همسطح و دوربرگردان وامثالهم که باعث قاطیت و تخریب اندیشه می گردند. چیزی در مایه های اعتقادات بوکوحرام .  صدالبته حرام است در مقام "شادی" ارغشتک مع الچشمک. و بوسیدن نامحرم ودر آغوش گرفتنش. این یکی در برخی مراسم مجاز است چنانچه مراسم جشن وشادمانی باشد حرمتش ثابت است ودر مراسم غم واندوه مجاز. تو می توانی ننه ی مرحوم مغفور در آغوش گرفته و به سینه بفشاری واین فشار دادن را محدودیتی نیست ... که هفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت حسنه وثواب هم دارد.

واما میهمان جمله بگفتی میزبانش هم بگو.

عموجانها سه یاردبستانی آقای اخوان هزاوه متواضع وآقای اسمعیل کریمی شیرین اخلاق چون قند شازند وآقای محمدفریدنی مهمان نواز فراموشتان نخواهم کرد تا چشمم به دیدار فطیرهای ترد و باب دندان روشن می شود! زحمت بسیار کشیده وهزینه هایی متحمل گردیده اند که از دیده عمو پنهان نمی ماند

وهمکاران اراکی آقایان علیرضا چمنی و اکبر کمند لو و اکبر جودکی و محمد احسان محبی وسلیمانی و فیلی و حمزه لوکه اگر نبود یاری ایشان زحمت سه یار دبستانی خیلی بیشتر می شد از همه ی این عزیزان صمیمانه قدردانی می شود.

وتشکر ویژه از آقای حمید محسنی دفتریار آقای اخوان و خانم دکتر حامده اخوان صبیه آقای اخوان - که این خانم فرزانه دکترای حقوق و استاد دانشگاه می باشند وتالیفات و ترجمه هایی دارند که برخی از آنها منبع تدریس در دانشگاههای معتبر چون دانشگاه شهید بهشتی است- داشته باشم که در این مدت بسیار زحمت ایشان دادیم و چگونه بنگارد زحمات ایشان را این قلمه شکسته.

خلاصه عمویی بگم "دست همه ی شما درد نکند"

واما تاسف از عدم حضوربرخی همکاران که ما را از دیدارشان محروم کردند از آقای اخوان درخواست می شود اسامی ایشان منتشر فرمایند تا همه ی شرکت کنندگان برای تجدید دیدار انشاءالله در تابستان با خانواده "خدمتشان" برسیم.

بعدا اضافه شد:

شاخ گاو=داماد - شوهر خواهر!

دشمنی شیرین تر از اولاد نیست-شاخ گاوی بدتر از داماد نیست

برخی همکاران تذکر داده اند چرا از گونی تخمه ی آفتابگردانی که خاله الهام آورده بود ننوشتم عمو است و دچار نقصان قوای دماغی وفراموش کردم خاله الهام تصور کرده بود یک ماهی در اراک می مانیم برای یک ماه آن 70 نفر میهمان و میزبان تخمه خریده بود و درخصوص روز جمعه که نشست در تفرجگاه برگزار شد بعضی فکر کردند که فراموش شده است اما بخت با عمو یار نبود و مجال ماندن نداشتم تا به آن بهشت بیایم چگونه توصیف کنم بهشتی که ندیده ام !

 


 
بی کرفول! (1
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: تفویض وکالت ، طنز

طرف خانه ای در شهر دیگری داشته. خدایش بیامرزاد عمرش را به شما داده.  کاری که هیچ عاقلی نمی کند. باقی عمر خود را با دست خود تقدیم دیگری نماید و به عمر او بیفزاید.  جان شیرین رها کرده وخود را بدست ملک الموت بسپارد که سعدی علیه الرحمه فرموده "میازار موری که دانه کش است- که جان دارد وجان شیرین خوش است"! خودمانیم بسیاری از تعارفاتمان به جوک شباهت دارند.  ورثه چندین نفرند از جمله عیال "دائمی" که نمیدانم چرا در تمام گواهی های انحصار وراثت نام وی وجود دارد شاید بلحاظ همان لفظ "دائمی" است که بهرحال باید کمینه دو سه دهه بعد از آن خدا بیامرز زندگی کند و مثل همان پیرزن کدوی قلقله زن از خانه ی این داماد به خانه ی آن عروس برود  چون شاخ شمشاد سفت وترنگ کوچه ها را گز کند هر جا برود آخر شب به خانه ی خودش برگردد که بقول خودش "هیچ جا مث خونه ی خود آدم نمی شه" اینجا نگاه عروس دیدنی است کجا بودم؟

آها همه ی وراث از جمله حاج خانوم والده مکرمه  در دفترخانه حاضر شده و به پرویز خان پسر بزرگترخانه ( احد از وراث) جهت فروش آن خانه وکالت  می دهند  با حق توکیل غیر ولو کرارا ومع الواسطه چنانکه در فرمهای عمو خواهدآمد. مدتی بعد احمدآقا همشهری خودشان مشتری آن خانه شده  ومعامله انجام می شود. پرویز خان عازم خارج از کشور است وقصد اقامت دارد

او به دفترخانه آقای سردفتری مراجعه نموده وتقاضای تفویض آن وکالت را به احمدآقا می نماید تا احمدآقا بعدا سند قطعی بنام خودش تنظیم کند ساعت نه صبح است و پرواز یازده شب. تا مرکز استان سه ساعت راه است احتیاطا برای خرابی ماشین وپنچری و انجام امور اداری باید چند ساعت وقت درنظر گرفت  ساعات آخر حضور پرویزخان درایران است. چند نفری از خواهرزادگان وبرادرزادگان با موهائی جوجه تیغی مانند او را همراهی می کنند. همه دست بغل در خدمت او یکی کپی شناسنامه برایش می گیرد ودیگری کارت بانکی از جیب درآورد وخرج سند می پردازد وسومی مواظب کیف سامسونیت پرویزخان  است وچهارمی ....  پرویزخان در کیف سامسونیت را باز می کند عینک دو دید خود را که بند به دسته های آن بسته شده وبه گردنش آویزان است روی چشم می گذارد وآن را روی بینی فیکس می کندو از دسته ی اوراق ومدارک خود که گذرنامه و بلیت پرواز نیز جزو آنهاست اصل وکالتنامه وسند مالکیت را به آقای سردفتری می دهد و می گوید می خواهم این وکالتنامه را به آقای احمدآقا  واگذار کنم که خودشان هرکاری خواستند انجام دهند من انشاءالله عازم هستم آقای سردفتری که اطلاع دارد می گوید انشاءالله . حسنی را صدا می زند تا سریعا یک تفویض وکالت نوشته شود "کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه شماره .... عینا... به احمدآقا ... تفویض گردید... که طبق وکالتنامه مزبور قیام واقدام نماید..."  نفرات اضافی هم فراموش نشود! سند تنظیم می شود جناب پرویزخان از بابت شش دانگ خانه مورد وکالت که بلاعزل است طلبی حسابی ندارید؟ نخیر خیرش راببیند. جناب احمدآقا خانه را تصرف نموده اید؟ بله همان روز معامله. پرویز خان عجله دارد بعداز امضا خداحافظی کرده وبا احمدآقا وآقای سردفتری هم روبوسی می کندو چند قدمی هم همراهی تا دم در. احمدآقا برمی گردد چند لحظه ای می نشیند تا وکالتش به امضای سردفتر ودفتریار رسیده ومهر شود. آقای سردفتری وکالت را در پاکتی چاپی که شماره دفترخانه اش بوضوح از حد معمول درشت تر روی آن چاپ شده گذاشته وتقدیم احمدآقا می کند. احمدآقا می پرسد کاری ندارد؟ آقای سردفتری می گوید نخیر هرموقع تصمیم به انتقال گرفتید تشریف بیارید در خدمتیم مشکلی ندارد ولی وکالت زبونم لال دور از جون شما به فوت وجنون و... هریک از دو طرف باطل می گردد توجه داشته باشید. احمدآقا به نشانه درک موضوع سری تکان داده ومی گوید البته باید سند رسمی انتقال تنظیم شود فعلا فرصت نبود.  پرویزخان بسلامتی به هامبورگ می رسد و خواهرزادگان وبرادرزادگان که الحمدلله این روزها همه شش دانگ فیس بوکی و تویتری و اسکایپی شده اند با اسکایپ با پرویزخان  دیدار می کنند که خان دائی – خان عمو خوش بحالت جای مارا هم آنجا  بینداز. مادرجان صفحه لپ تاپ را ماچ می کند. احمدآقا که خانه را تصرف کرده و وکالت بلاعزل هم گرفته با خیال راحت وکالتنامه را در چمدان اسناد می گذارد او گرفتار کارهای روزمره است یک سالی می گذرد احمدآقا سند در دست به همان دفترخانه مراجعه می کند استعلام الکترونیک ثبتی وسایر استعلامات انجام می شود احمدآقا سند و پاسخ استعلامها  ووکالتنامه وتفویض وکالت وکپی مدارک را به آقای سردفتری می دهد اوهم حسنی را صدا می زند "حسنی سند احمدآقا را تنظیم کن به اکبری هم بگو دوتا چای بیاورد" آقای سردفتری واحمدآقا چای را نوش جان کرده اند وگرم گپ زدن هستند حسنی وارد می شود وکنار میزآقای سردفتری می ایستد وچیزی چت وپت می کند. چشمه های جوشان بزاق آقای سردفتری خشک می شود و آب موجود در دهان چنانکه عرض شد -وعمو احمدی این را بسیار تجربه کرده است - چون تکه ای کلوخ. متابلیسم بدنش زیاد شده و میتوکندری های درون سلولهایش تمام قند موجود در بدن که هیچ تمام چربیهای شکمش را هم آب کرده ودر آن لحظه می سوزاندند. تمام انرژی حاصل به مغز گسیل می شود ولی صدمیلیارد یاخته ی عصبی هم از حل آن عاجزند. تلاش می کند بروی خود نیاورد تا فعلا احمدآقا نفهمد ولی مگر می شود. رنگ رخسار حکایت کند از سر درون .

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم- نشد برسرآتش میسرم که نجوشم!!

در جواب صحبت های احمدآقا که هنوز توی باغ نیست ناخودآگاه "بله خیر" می گوید.

 چرا آقای سردفتری یک مرتبه اینطور مثل عمو قاطی کرده وبه من ومن افتاده است؟

 

دیشب که من این متن را می نوشتم واغلب پیش نویس نمی گیرم وروی همین صفحه می نویسم هنوز منتشر نشده بود عمو ناصر وعمو ابوالقاسم  هر دو عزیز آن ور خط پیام نوشته و شعر می سرودند انگار کنار من بودند حس عجیبی بهم دست داده بود راستی این اینترنت ووبلاگ هم دلها راخوب بهم نزدیک می کند اگر چه عیال غرغرو را از ما دور واما شعر عمو طلوع (عمو ابوالقاسم الوندی عزیز)

وکالت گر کنی از سهم تفویض

 چو  دارد آن وکیل از خود  کمی نیز

 اگر باشی تو فکرِ سهمِ وی هم

 گمانم کاتبی باهوشی و تیز

نگردد شامل او صرفِ تفویض

وکالت دست اول خواهد و ریز

 اگرچه هست احمد شاد وشنگول

 نشسته در فرنگ آرام  پرویز

ولی بیچاره سردفتر بلرزد

که صابون زیر پایش می خورد لیز

 سند را گر زند او خبط کرده

اگرنه ، مدعی دارد بر او خیز

از این سو یا از آن سو ، هر دو خسران

نهایت تا شود از سقف آویز

 اگر چه سهل آید در نظر کار

بسی باشد دقایق روی این میز

 عمو می گوید هر افسانه با طنز 

  که شیرین آیدت  چون قند هرچیز

 

عمو ابوالقاسم دریک بیت من کلمه زیر میز را با روی میز عوض کردم چون تعبیر زیرمیزی میشد که با زیر میز کاری نداریم هرچه هست عریان ونمایان است (چون حکایت چرچیل وروزولت!)


 
دفترجاری!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠  کلمات کلیدی: دفترجاری ، طنز

قدیما ثبت اسنادی وسازمان ثبتی و دفترخانه اسناد رسمی و تشکیلاتی قانونی برای ثبت معاملات و وقایع حقوقی و ازدواج مردم نبود معمولا معاملات در اسناد عادی که نزد اشخاص باسواد یا روحانیون تنظیم می شد ثبت گردیده و کاتب و چند نفر شاهد هم ذیل و حاشیه ی آن را تسجیل می کردند درخصوص تسجیل به مقاله آقای عظیمیان در سایت دفتر 647 مراجعه کنید (اینجا) اسناد اغلب باخطی زیبا ورعایت فاصله خطوط که بتدریج کمتر می شدند نوشته وامضا مهر می شد بیشتر اسناد فقط در یک نسخه نوشته می شد درخصوص قباله ی ازدواج هم همین رویه بود چون نسبت به این یکی حساسیت بیشتری بود ننه ی عروس تا قباله را تحویل نمی گرفت عروس را تحویل نمی داد (در مکنون بدادی بدست عموئی چون من خل وچل و کاغذ پاره ای -بقول بعضی ها- بستانی) این رسم هنوز هم در برخی جاها دیده می شود چون ممکن بود متن قباله ها دستکاری شود یا اصل قباله از بین برود روحانیون قباله ها را در دفتری ثبت می کردند تا بعدا قابل استناد باشد بعد از پایه گذاری ثبت نوین ابتدا اسناد در دو دفتر ثبت می گردید (فلسفه ی وجود دفتر دوم برمی گردد به فلسفه ی وجود دفتریار در دفترخانه)‌ ثبت سند در دفتر دوم عملی عبث بود لذا منسوخ گردید دفاتر جاری قدیم کاغذی مرغوب و جلدی چرمی بنظرم از چرم گاو داشتند از سال 1318 به بعد حدود80 جلد آن در دفترخانه ما وجود دارد هر موقع برای کاری به یکی از آنها رجوع می کنم تصور می کنم مردم قدیم فقط گوشت می خوردند آنهم گوشت گاو که اینهمه پوست در اختیار داشتند که چرم درست کنند وبا آن چرم دفتر ثبت سند را صحافی کنند یا این دفتر برایشان خیلی مهم بوده است اوایل که ما آمدیم (ٍسال 67) دفاتر کیفیت بسیار بدی داشتند کاغذی زبر که خودنویس ها را خراب می کرد وجلدی مقوائی و صحافی بسیار ضعیف که نیاز به مراقبت بسیار داشت تا از هم نگسلد یادم نیست بهای یک جلدش چند بود گمانم 400 تومان بود (پوزش می طلبم چون یادم نیست امروز ظهر تلیت کشک خورده ام یا تلیت اوبنه پس چه توقعی است که سال 67 در خاطرم مانده باشد) بعد بتدریج گران تر شد تا اینکه چند سال قبل که هرجلد 8000 تومان بود گفتند خودتان بدهید چاپ کنند گفتیم چشم رفتیم چاپخانه و یک جلد دفتر با کاغذ 80 گرمی اعلا و چاپ وصحافی محکم می خریدم 9500 تومان.  مدتی بعد گفتند حق ندارید از چاپخانه بخرید باتعجب گفتیم چشم گفتند بیائید همان دفتر را از خودمان (یعنی ثبت)‌ بگیرید گفتیم چه بهتر راه چاپخانه هم از پیش پایمان برداشته شد گفتیم چند؟ گفتند قابلی ندارد خوشحال شدیم فکر کردیم جدی است محض اینکه از قدیم گفته اند "هر بسم الله (اینجا یعنی بفرمائید غذا میل کنید) یک نوش جان هم دارد" مجددا گفتیم تعارف نکنید گفتند 25000 تومان! چرا؟ چون در قانون آمده است که دفاتر مورد مصرف دفاتر اسناد رسمی باید با این قیمت تحویل گردد آخر قیمت چاپخانه 9500 تومان است؟! خریدیم وآفتابه را برداشتیم تا آب را بریزیم همانجائی که ... مدتی قبل مجددا گفتند ما دفترنداریم بروید خودتان دفتر بخرید دوباره راهی همان چاپخانه شدیم بتصور همان قیمت 9500 تومان و پیش خود عرض کردیم اگر طبق نرخ رسمی تورم نگوئیم یک رقمی دورقمی در حد بیست ودو سه درصد فوقش بیست وپنج درصد هم باشد می شود حدود 12500 تومان حالا بگو 15000 تومان بجهنم. ده جلد خریدیم گفتیم چند چاپخانه گفت 250000تومان گفتیم این که همان قیمت ثبت است کمتر حساب کنید گفت کاغذ گران شده و... خریدیم پیش خود عرض کردیم حالا چه تفاوتی دارد آن موقع ثبت می داد25000 تومان حالا خودمان خریده ایم 25000 تومان خلاصه سرتان را درد نیاورم عمو وخاله ای که شما باشید یکی از آن دفترها شماره کرده وبدست نامه رسان دادیم تا برود مهرو امضا وپلمب کند رفت وبرگشت وگفت 25000 تومان بده! گفتم برای چه؟ گفت برای پلمب دفتر! گفتم دفتر را که خودمان خریده ایم گفت گفته اند برای هزینه پلمبش قانون گفته باید 25000 تومان بدهی! دفتر قبلی رو به اتمام بود و وقت تنگ. 25000 تومان به دست نامه رسان دادم گفتم بستان وبرفور برو و دفتر را پلمبش کن وبیاور. دست به آفتابه بردم ... دیدم باز دستش دراز است. گفتم دیگر چه؟ گفت یک هزاری دیگر بده چون پلمب (آن تکه ی سرب)‌ را ندارند باید بروم از دکان یوسف که بیل وکلنگ می فروشد بخرم وببرم تا با آن پلمب کنند گفتم بگیر این دوهزاری را وتکه ای نخ هم بگیر که یحتمل آن را هم نخواهند داشت و آفرین گفتم بر این صرفه جوئی در بیت المال. و آفتابه را برداشتم ولی آبی در آن نمانده بود ما از بس دست به آفتابه می بریم هزینه آبونمان آبمان زیاد می شود که آن را هم تجاری حساب می کنند وزمان رویت قبض آفتابه لازم می شود. واین چرخه سوختن ومصرف آب و دیدن قبض آب بها و سوختن مجدد و مصرف بیشتر آب و هزینه مضاعف قبض و... تمامی ندارد چون برنامه ای رایانه ای که در آن "لوپ" در "لوپ" ‌شده باشد حالا ایکاش همین پنجاه هزار تومان بود سالهاست که هزاران ساعت وقت مردم در انتظار ثبت سند با دست در این روش قدیمی تلف گردیده است. در گذشته سیستمهای امروزی نبود وناگزیر از ثبت دستی بودیم. ولی حالا چرا؟ (حالا که ما افتاده ایم از پا چرا؟) حالا که سیستمهای رایانه ای قوی اسکنرهای دقیق والبته اینترنت وجود دارد اوراق سند هم استاندارد آچهار شده است وثبت آنی هم در پیش روست حالا چرا؟ 


 
عمو و توکنش!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: توکن ، طنز

عمو خیلی زرنگ است هر موقع اعلام می کنند چیزی مثل توکن بگیرید همان روز اول اقدام نمی کند صبر می کند چند روزی بگذرد تا اگر قرار است با گرفتن آن "چیز" بلائی سر گیرنده اش بیاید عمو نباشد وایضا پس از گرفتن آن "چیز" آن را به سیستمش وصل نمی کند وصبر می کند تا آنهائی که هولکی هستند وصل کنند واگر بلائی سرسیستمشان آمد سیستم عمو نباشد ولی روز وصل نزدیک است و در روز موعود اگر وصلش نکنی از اوراق و... خبری نیست یواشکی سرکی کشیدم به وبلاگها تا سرو گوشی آب بدهم ببینم زبونم لال آیا بلائی سر دیگران نیامده که دیدم ظاهرا مشکلاتی ایجاد شده است رفتم وراه حل آن مشکلات ابتدا در وبلاگ عمو جمشیدی دلسوز وسپس عمو مهدی جوان پرشور وبعد از آن عموهای عزیز صادقیان پرتلاش خواندم نفهمیدم دوباره خواندم کمتر فهمیدم برای بار سوم وچهارم و... باری هفتاد وهفت مرتبه خواندم هر بار کمتر فهمیدم وبیشتر قاطی کردم راستش را بخواهید عمو خیلی قاطی بود  البته نه صد فی صد بلکه شصت وسه درصد! وقتی رفتم این سه وبلاگ خواندم پاک قاطی کردم تقریبا سیصد درصد از ترس اینکه خدای ناکرده دور از جون شما دیوانه گردم این وبلاگها رها کردم و دنبال بقیه هم نگشتم ورفتم در گوگل جستجو نمودم ببینم دیوانگی را واکسنی است یا نه به این اشعار زیبا رسیدم شما هم حظ کنید درضمن اگر نمی هراسید لینک وبلاگهای عموهای عزیز روی اسم عزیزشان است کلیک کنید و مشکل خود رفع نمائید:

بعدا نوشتم: امروز جمعه از ساعت 8صبح تا الان که ساعت سه ونیم بعدازظهر است دفتر بودم کارها راست وریس نمودم من باب احتیاط اوراقها گرفتم وآخر سر سری به وبلاگها زدم در وبلاگ عمو طباطبائی "سردفتری سرابی فریبنده" راه حلی یافتم که برای من عموی عوام بی بصیرت راحت تر بود (شاید این برای ابتدای راه است وراه حل های دیگر عموها برای رفع مشکلات بعدی البته) بهر حال ما که از پل گذشتیم وکناری ایستاده افتادن دیگران را در آب نظاره کرده وهرهر می خندیم دست همه ی عموها درد نکند

عاقل   مباش   تا   غم   دیوانگان  خوری           دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند (شجاع کاشی)

زهشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد            دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد(زنی بنام آقا بیگم)

از  برای  امتحان  چندی  مرا  دیوانه کن            گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا(صائب تبریزی )

کجا دربزم اوجای چومن دیوانه‌ای باشد            مقام همچومن دیوانه ای ویرانه ای باشد(وحشی بافقی)

حیلت رهاکن عاشقادیوانه شودیوانه شو          واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو(مولوی)

گرد باد  بی  سرانجامم  که از دیوانگی            بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن (بهادر یگانه)

باز اگر  راحت  جانی بود افسانة تست            بازهم عقل،کسی راست که دیوانة تست(عماد خراسانی)

ای  همچو  پری  از  من  دیوانه رمیدی            صد  بار  مرا  دیده  و  گوئی  که  ندیدی (هلالی جفتائی)

یا  رب  آن  سوز  فکن  در دل دیوانه ما            که  کلیم  آید  و  آتش  برد  از  خانة ما (باقر خرده)

تاسرزلف توشد سلسله جنیان جنون            کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود (فروغی بسطامی)

اگرسودای لیلی برسرت افتاده مجنون شو     که هرشهری به صحرای جنون دروازه دارد (مجذوب تبریزی)

هوسی  کرده‌ام امروز که دیوانه شوم            دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم  (نشاط اصفهانی)

کار جنون  ما به تماشا کشیده است            یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی (فروغی بسطامی)

از  بزم طرب  باده گساران همه رفتند            از کوی جنون سلسله داران همه رفتند

نه کوه کن بی سر وپا ماند نه مجنون            ما با که نشستیم که یاران همه رفتند (غزالی شهدی)

جائی  نه  که  گیرد  دل  دیوانه قراری            ویران شود  این  شهر  که ویرانه ندارد (مجمر اصفهانی)

جنون  را  گر  به  عالم   حاصلی  بود            به  دست  ما  و  مجنون  هم دلی بود (قطره اصفهانی)

ای عقل اگردیوانه ای زنجیرگیسویش نگر - ای عشق اگر شوریده‌ای درچشم‌جادویش نگر (بهادریگانه)

دیوانگی است چارة دل چون گرفته شد        این   قفل  با  کلید  دگر  وا  نمی شود (صائب تبریزی)

ای خواجه که روز وشب پی سیم وزری        دنیا  طلبانه  هر  طرف  در  به  دری

گنجت  به  پسر   رسد    عذابش  بر تو         بالله  که  ز   دیوانه   تو   دیوانه تری  (مهدی سهیلی)

گرنمی چینم گل شادی خوشم باخارغم       زآنکه من دیوانه ام گل رانمی دانم زخار (بابا فغانی شیرازی)

دلم دیوانه شد دیوانه شد  دیوانه دیوانه          دگر از خویشتن بیگانه‌ام بیگانه بیگانه (عماد خراسانی)

از  سینة   تنگم     دل   دیوانه    گریزد          دیوانه  عجب  نیست که از خانه گریزد

من  از  دل  و  دل  از  من دیوانه گریزان          دیوانه    ندیدیم    ز     دیوانه     گریزد (دولتشاه قاجار)

یاد آن شب که به  دیوانگیم  قهقهه زد          ریخت آن سلسلة زلف چوبرشانه مرا (اطهری کرمانی)

کسی دیوانه باشدکزسرکویت رودجائی        دل اینجا،دولت اینجا،مدعی اینجا،امیداینجا (عالم شیرازی)

با آنکه می از شیشه به پیمانه نکردی          در بزم، کسی نیست که دیوانه نکردی (فروغی بسطامی)

جنون راکارهاباقی است بامشت غبارمن      که بازی گاه طفلان می شود خاک مزار من (حزین لاهیجی )

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه؟         صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه (مولوی)

برای رعایت حقوق عزیزی که زحمت جمع آوری اشعار را نموده وهمچنین در موضوعات دیگر نیز کار کرده است نشانی آنرا آوردم

http://www.hdabir.com/aby/103-divane.html

افسوس که عمری با "ثبت باسند برابر است" تباه شد وغافل ماندم از چشمه جوشان فرهنگ وادب پارسی تشنه ی این آب گوارایم


 
کشک کیلوئی چند؟
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱  کلمات کلیدی: طنز

چند یومی در خانه نان خشک محلی نداشتیم.  لذا از تلیت کشک که یک پاشنه ی آن "خبز" وپاشنه ی دیگرش کشک سائیده است خبری نبود. عمو در دیگر ماهها  "از یوژوال"  "فور لانچ" تلیت کشک می خورد. (در پست دیگری درخصوص خواب بعداز آن و پیامک های تبلیغاتی مخابرات خواهم نوشت فعلا بماند)  در ماه مبارک که مهمان خدائیم از ناهار خبری نیست. البته خوراک روح بسیار. در تابستانیم و روزها بلند و هوا بسیار گرم. انتظار رسیدن وقت افطار هر دقیقه را به اندازه ی یک ساعت کش می دهد. برای کوتاه کردن روزها بعداز ظهر "از یوژوال" "تیک ا نپ" می کنیم.  فکر نکنید "جعفرخان از فرنگ برگشته" عمو مدتی است کلاس انگلیسی می رود وچون از اصل قاطی بوده و از بیخ آباء واجدادا عرب است واژه های انگلیسی و فارسی وعربی را قاطی می کند. ویحتمل مسئولیت این قاطیت را نخواهد پذیرفت. امروز پدر زنگ زد که گندم ها را درو کرده ام بیایید برای خود گندم ببرید "وات یو نید".  گندمش از نوع روشن است که نانش عالی می شود. رفتم بار گندمی برداشتم. دستهایم درد می کند پدر هم نمی توانست کمک کند. بهر زحمتی بود پشت ماشین انداختم ویک راست رفتم آسیاب. نزد همان "آسیابانی که دوست ماست"  که هرچه آب به آسیابش یا گازوئیل به تانکر موتورش بریزی یا برق سه فاز به دینامش وصل کنی مشکلی نیست که این آسیاب از آن دوست است نه "دشمن". گندم ظاهرا کیلوئی هزار تومن است و کیلوئی سیصد تومن هم مزد آرد کردن آن است. آرد داغ بود و بوی خوبی می داد. کیسه ی آرد را بردم خانه ای که نان محلی می پزند. کدام نان پز "همان نان پزی که دوست ماست" می گوید پسرش در حین خدمت سربازی  فوت شده و... کمکی به او نشده و دلخور از روزگار... زندگی هایی مثل یک تراژدی. مقداری زیره و سیاه دانه وشنبلیله و گل خسک وچند گیاه معطر دیگر که کدخدای خانه از آنها سردر می آورد واز قبل آماده کرده بود به نان پز دادم به نان اضافه کند.  کیلوئی هزار تومن هم مزد پختن می گیرند. روزه و حرم تموز وتشنگی و آتش و پختن نان هم صبح وهم عصر... دو نوع پخته بود مقداری نرم که باصطلاح "تلو" می گویند و بیشترش را خشک که "سه تایی" گفته می شود. چون روی تاوه نان پزی درحین پخت همیشه سه تا نان روی هم انداخته می شود و به نوبت یکی را برداشته وبرمی گردانند وبجای آن یکی دیگر می اندازند.  نان را بخانه آوردم و عیال را صدا زدم که:

گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

ز چه بنشستی بگشا دستی آذین صحن و سرا کن

که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

... ... مهربانانه گفت خوبه خوبه مث اینکه خیلی مهربون شدی نکنه بازم ... کوتاه آمدم و شنگولیت به کناری نهادم که عمو را بصیرت از حد فزون است افراد بلحاظ بصیرت چهار دسته اند خواص با بصیرت وخواص بی بصیرت وعوام با بصیرت و عوام بی بصیرت عمو از دسته ی آخری است و آن که عرض کردم بصیرتش از حدفزون است در رابطه با عیال است که سی سالی با اوست ورگ خوابش دست ماست گفتم دم افطاراست ونان خشک حاضر. "عمو" از "عیال"  پرسید هوس "کشک" نداری؟  فرمود " "همه آرزویم؛ اما چه کنم که کشک نداریم ..." "هرکجا که دیدی برسان سلام ما را" (با پوزش از استاد شفیعی کدکنی که چقدر با این شعرش حال کرده ام)  نداریم...؟  نخیر؟ عرض کردم با گردن کج و با احتیاط از حد فزون تر پس املتی بساز عمووار تا بگشائیم روزه را فردا صبح علی الطلوع پاشنه ی گیوه ورکشیده دنبال کشک می روم که ای کارد بخورد به این شکم و ز...! که چه کارها که با ما نکردند واگر هر دو نبودی دنیا چه گل بودی!

موبایل قرتی گفت یعنی که پیام داری ومرا حوصله خواندنش نبود نیم ساعتی گذشت نگاهش کردم از کانون بود بی سلامی وعلیکی که اگر هم بود بدون پاسخ می ماند که "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت..." 31تیر: آخرین مهلت ارائه اظهارنامه مالیاتی. چند روز قبل مالیات "ارزش افزوده" داده  بودم که هنوز ... ! لذا این یکی فراموش شده بود. اگر دردم یکی بودی چه بودی. بند دل که هیچ بند تنبان آبی راه راهم پاره شد. افطار کردیم  لقمه ها چون تکه های کلوخ بود. غدد بزاقی هم چون قناتهای شهرمان خشک.  لیوان چای چون "جام زهر". رفتم دفتر. رایانه روشن کردم ودفتر تمبر آوردم وآمارها گرفتم وبا دفترتمبر و مالیاتهای افزوده ی چهارفصل سال مطابقت نمودم و آمار جزئیات اسناد و گواهی امضا و فک رهن و... تعداد هریک در مبلغ آن ضرب کرده وجمع هر مورد وسرانجام جمع کل. جدولی کشیده وصورت ریز در آن نبشته  وامضا و "ممهور!" نمودم وفردایش "نرم وآهسته" به اداره امور مالیاتی  رفتم و در گوشه ای کز کردم بسیار مودب وعاقل که خدای ناکرده مامور از گفتار وکردار و حتی پندار عمو رنجیده خاطر نشود و"چینی نازک دل او ترک برندارد"   "آنهم در این شرایط حساس که چون دوران نامزدی است"  دوران نامزدی بسیار دوران عزیزی است وصد البته شکننده مگر اینکه هنر "انک" کردن داشته باشی و بدانی که "هر الف! جائی و هر نکته! مکانی دارد" در بسیاری از ادارات دولتی وهم غیر دولتی وضع چنین است. حساب کردند طبق توافق وما دادیم وخلاص. از در اداره دارائی بیرون آمدم راه خانه گم کردم رو به بیابان می رفتم چون مجنون "من مست وتو دیوانه - مارا که برد خانه" " من مست می عشقم هشیار نخواهم شد..." غروب بود شنگول ومست پوشه ی مالیاتی در دست

برویم با غزلی از حافظ حال کنیم که وصف حال ماست:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

خلاصه غروب بود شنگول ومست پوشه ی مالیاتی در دست باآن

لیست ریزدرآمد و قبض پرداخت مالیات ورسید چکهای داده شده با قیافه ای چون بازیکن فوتبالی که به تمی خودی گل زده -آنهم در تیمی که مثل تیم ما  همیشه با استرس به جام جهانی می رود و در همان بازی اول نه در دقیقه ی نود بلکه در وقت اضافه قرتی بازی درآورده و می خواسته به دروازه بان پاس بدهد انرژی اش را زیاد کرده وگل به خودی زده است-  هنوز از در وارد نشده بودم که حضرت خانم  فرمودند "کشک؟!" یعنی کشک گرفتی؟ ابتدا فکر کردم سلام کرد واژه ای که در طی این سی سال انتظار شنیدنش را داشتم. خوشحال شدم "گفتم" علیک سلام "گفتا" "زهرمار"  "گفتم" دوش نوش جان کردم "گفتا" گوارای وجودت. گفتم ... می خواستم چیزی بگویم دیدم اگر کشش بدهم اوضاع سه می شود -که اینجا کش تنبان نبود که بشود کشش داد - یک راست به اتاقی که به عمو اختصاص دارد و تاریکترین اتاق خانه است بعبارتی "تاریکخانه اشباح"رفتم  لباس کندم ولی "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟" به چوب لباسی چوبی کهنه آویختم

به حیاط رفتم و آبی به گلها وباغچه پاشیدم تا آرامشی باشد برایم "که آتش که هرگز خاموش نشود در آنجای ماست و آب را باید همانجا ریخت که البته خاموش نشده وخنک نگردد وسوزش آن تمام نشود که هر روز اداره ای بر آنجا آتش بگذارد "

صدای اذان بلند شد برگشتم داخل یک راست رفتم سراغ چای ساز قوری را برداشتم دیدم زیر اجاقش خیس است. اهه چرا چنین است با کهنه ای اجاق را خشک کردم و ته قوری را دوباره گذاشتم باز دیدم خیس شد ای دل غافل قوری ترک برداشته بود خود بخود. -قدیما قوری های چینی ترک برداشته را ترکه می انداختند باصطلاح به آنها چنی بندزن می گفتندترانه ای هم درست کرده بودند- افطار کردیم.

بعد از آن لیست را نگاه کردم پیش خود عرض کردم عموجان (ما سردفتران از بس همه جا "عرض می کنیم" عادت کرده ایم حتی پیش خود هم عرض می کنیم) بنشین یک حساب سردستی بکن ببین سرجمع هرسندی چقدر درآمد دارد نتیجه چنین بود:

در سال 1391 میانگین کل حق التحریر هر سند قطعی غیرمنقول (خانه وباغ وزمین و...) 393369ریال و هر سند اجاره 323030 ریال و هر سند وکالت 337251 ریال و هر سند متفرقه (تعهد ورضایت و...) 283645 ریال و میانگین کل اسناد 516199 ریال بود

از این مبلغ 10 درصد سهم کانون محترم سردفتران ودفتریاران و15 درصد سهم دفتریار عزیز است که بنده وامثالهم غلام خانه زاده ایشانیم  و 15 فی صد سهم کارکنان زحمتکش دفترخانه است که از بس نگاه به ساعت روی دیوار می کنند که کی "تایم ایز اور" می شود گردنشان کج شده و چشمشان چپ! حال از مابقی باید مالیات ارزش افزوده بپردازی اگرچه علی الاصول از اصحاب سند می گیری ولی ایشان که ولی نعمتند ونور چشم کم سوی ما اغلب کارت بانکی ندارند یا دارند ودرآن پول ندارند یا دارند و رمز آن را فراموش کرده اند یا دارند ولی مقداری کمتر از خرج سند در آن دارند ومی خواهند قسمتی را نقد وقسمتی را با کارت بپردازند یا همه چیز دارند ولی به سردفتر ودم ودستگاهش اعتماد ندارند بناچار پول نقد می دهند که ما خرج سند ازکارت خودمان بکشیم بگذریم که این کشیدن داستانی دارد که ما حق التحریر را از حساب خودمان می کشیم ودوباره به حساب خودمان واریز می کنیم! (نخندید) بخاطر مالیات ارزش افزوده معمولا خرج سند خرده دارد این خرده را وبعضا بیشتر از آن را اصحاب سند نمی دهند وهرچه استغاثه می کنیم و گردن کج که عموجان این دستگاه پوز بی رحم تا ریال آخرش ازکارت ما کم می کند گوششان بدهکار نیست اینجاست که کمینه نیمی از مالیات ارزش افزوده را بایستی ازجیب مبارک بدهی. سرسال مثل چنین روزهائی بایستی مالیات مشاغل بپردازی آن را هم کم کن .حقوق کارکنان و حق بیمه ایشان و مالیات حقوق این عزیزان و هزینه گرفتن اوراق و نوشت افزار ونرم افزار و سخت افزار وپول برق وآب و گاز را البته به نرخ تجاری و هزینه تلفن راه دور کمینه سه خط تلفن ثابت و دو همراه را آنهم خط پوز که ظاهرا موقع پرداخت به راه دور تهران وصل می شود با آن هم ناز وادایش که همین امروز برای پرداختن چند فیش تا ظهر کارمان نشد وبناچار بعداز ظهر آمدیم وهزینه ی اینترنت 2020 مخابرات که هرموقع خواستند قطعش می کنند وسرعت لاک پشتی اش را کمتر می کنند ودر جواب اعتراض معمولا گناه را به گردن کابل نوری می اندازند که مثلا کوسه ای در اقیانوس آرام آن را دندان گرفته یا مقنی ای در تاجیکستان چاه می زده نوک کلنگش به آن خورده و... وکرایه محل دفترخانه و عوارضی که شهرداری مطالبه می کند و ... اینها از خرج بقیه را شما بگوئید وبرجش که ناگفتنی است این هزینه های کمر شکن را سرشکن کنید به در آمد هرسند ببینید دست آخر هر سند برای عمو چند درآمد خالص دارد آیا عمو می تواند با در آمد خالص هر سند یک ونیم کیلو کشک بخرد.

شاعر استهبانی در وصف کارمندی گفته بود:

با حقوقش اگه چیزی نخره- پول یک کیلو ونیم کشک تره

کشک گنم (نیمه تر نه خشک) کیلوئی 17000 تومان بود. آیا عمو می تواند یک تلیت کشک بخورد؟ برای تهیه تلیت کشک نان خشک وپیاز و تربزه سیاه و خیار سبزو شنگ وکمی مغز گردو و چند دانه خرما و اگر باشد یکی دو قاشق روغن حیوانی برای نعناع داغش لازم است.

فکر نمی کنم بتوانم ... عمو شرمنده عیال  و اولاد خواهد شد اگر چه از روز الست سردار شرمندگی بوده است


 
عیدانه و تنبانه!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: طنز

 آخرین چک اقساط مالیات سال قبل در دی ماه پاس شد و نفس راحتی کشیدم. در بهمن ماه وجهی ناقابل برای خرید تنبانی درشب عید پس دست گذاشتم. اما کم بود. روی درآمد اسفند نباید حساب می کردم که پس از مخارج آخر سال دفتر وعیدی کارکنان ومالیات ارزش افزوده چیزی اضافه نمی آید. مانده بودم که دری از غیب باز شدو "واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند" بلی عیدانه بحساب واریزشد. پولی بابرکت از جنس یارانه ها که نباید خرجش کرد. واگر هم خرج کنی خرج کاری شود که با برکت باشد چون خرید تنبان. مشتری آمد سند ماشینی داشت. خوشحال که پس از چندماه سند خودروئی هم به ما رسیده. فی الفور سند تنظیم شد وکافه خیارات ازطرفین ساقط. دوبار کارت خریدار زبان بسته را در شیار پوز کشیدم .جواب نداد. وبعدا معلوم شد از حسابش برداشت شده است. چهار بار  کارت خودم را کشیدم. بار آخر جواب داد فردایش با عیال رفتیم بازار تنبان بخرم. عمو بدون اذن واجازه ومشورت عیال یک لیوان آب هم نمی خورد تا چه رسد به خرید تنبان که اس واساس حیات بشر وبقا نسل در آن نهاده شده است. در راه خرید در کوچه پاساژ با شور وشوق کودکانه می دویدم همچو آهو. از فرط خوشحالی دوقدم می دویدم ودو قدم لی لی می رفتم. چند مغازه را وارسی کردیم. من هر پارچه ای وهر تنبان دوخته ای می دیدم پسند می کردم. وچشم غره ی مهربانانه ی عیال پشت بندش بود. یعنی تو را به پسند وانتخاب چه کار. که از روز الست وخلقت بنی بشر  مرد! (نخندید) را اختیاری نبوده است. افسار عمو به دست عیال مهربان که روز جهانی زن هم نزدیک والبته تسلیم تر باید بود. چرخیدیم و چرخیدیم. مغازه دارها از نگاه عمو درمی یافتند که خسته شده وحوصله اش سررفته . و جوش آورده وعنقریب که واشر سرسیلندرش سوخته و آب وروغن قاطی کند. لذا کرسی برایم می زدند که شما بفرمائید بنشینید. هرچه خسته تر می شدم انتخاب برایم آسان تر می شد وتفاوتی نداشت . واگر رنگ آبی بود زودتر انتخاب می شد. چنانچه عرض شد از همان اوان طفولیت دائم برای ما تنبان آبی رنگ می خریدند. لذا این رنگ در ضمیر ناخودآگاه عمو نهادینه شده است. طوری که اگر جهت تشویق تیم قرمزها به استادیوم بروم پیراهن قرمز ولی تنبان آبی می پوشم. برای عمو چنانچه عرض شد قرمز وآبی وزرد ندارد هر تیم که گل زد همان را تشویق می کنم وهورا می کشم. عیال که متخصص انواع پارچه است دستی به آنها می کشید. وبا این کار حتی درصد پنبه و پولیستر آن را تعیین می کرد! تنبان بایستی پنبه ای باشد وگشاد وخنک ودر این سه شرط رازی نهفته است که "تا نباشی آشنا زین پرده رمزی نشنوی". و کش آن استاندارد باشد که نه خیلی کش بیاید ونه خیلی سفت باشد. اگر نرم باشد خیلی کش می آید و زبانم لال ممکن است از پا بیفتد و هویدا شود آنچه نباید.! که گفته اند چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. واگر سفت باشد در وقت ضرورت! تو را معطل کند! وشب تاریک اگر چه یلدا باشد عاقبت صبح شود که الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ! بالاخره انتخاب کردیم. نه عیال انتخاب کرد ومن هم قبول! همان گونه در صیغه ازدواج گفت‌"زَوَّجْتُکَ نَفْسی عَلی الصِّدَاقِ الْمَعْلوُم" ومن خر احمق نفهم هم نپرسیدم این چه می گوید ومعنی این کلمان عربی چیست از عاقد پرسیدم چه جواب دهم گفت بگو "قَبِلْتُ التَّزْویجَ" گفتن قبلت همان و افتادن یوغ بردگی وبندگی و خر حمالی بر گردنم در کل امور من البدو الی ختم در تمام مراحل و مراجع الی الابد بنحو بلاعزل ضمن عقد لازم همان. آن کس که نداند جای خر بستن خویش گه گردن خر بندد و گه گردن خویش. کجا بودم. خودمانیم می گویند دوران نامزدی و لحظه عقد و آن "بعله" واقعا خاطره ایست فراموش ناشدنی ویکی از شیرین ترین آنها. موسیقی آن "بعله" را بخاطر بیاورید... ومقایسه کنید با موسیقی "بعله" ای که همین امروز صبح عیال در پاسخ شما گفته. آنجا که شما در حال درست کردن چای متوجه می شوید چای خشک تمام شده واز آشپزخانه عیال را که بیدار است ولی در رختخواب دراز کشیده صدا می زنید "ننه ی حسن" واو مهربانانه می گوید "بعله" وبند تنبانتان پاره می شود... کجا بودم آهان بالاخره تنبان انتخاب شدو بیع انجام وصیغه لازمه شرعیه جاری و زمان پرداخت بها. دست در جیب بردم و کارت بانکی را درآوردم. وبه دست فروشنده دادم. کارت کشید ورمز پرسید از نگاهش بفراست دریافتم که مشکلی پیش آمده عرض کردم رمز اشتباه بود گفت نه موجودی کافی نیست. شرمگین شده واندکی عرق کردم که عمو در شهر خود کسی است وسری دارد و سامانی اما ندارد پول تنبانی. فردای آن روز صبح علی الطلوع هنوز خروس نخوانده بود پشت در بانک نشسته بودم . در بانک که باز شد اولین نفر وارد شدم. بررسی نمودم کاشف بعمل آمد که سامانه آن پول را به اشتباه برداشت نموده وچون استکبار جهانی بلوکه کرده ودر جایی دیگر - بگفته بانکی ها حساب شتاب یا واسطه یا مغایرتها- نگه داشته است.  هرچه استغاثه کردم که رسم مروت نباشد پول در حساب وعمو از بی تنبانی نتواند عید دیدنی رفتن. التماس های عمو موثر نبود چنانچه در گرگ دره می گفت التماس نکن گوشات می برم. آنها می گویند باید حساب خود وهر تراکنش را خودتان کنترل کنید واگر برداشت شد و برنگشت به ما ربطی ندارد. آنجا بود که پی بردم واقعا هرجا سخن از اعتماد است باید "هرهر" خندید.  چند تلفن به جاهای مختلف وپاسخ که فرم مغایرت پرکنید و... وقت از دست بشد. آن حرفها هم برای عمو تنبانی نشد. وعمو نوروز رسید ولذا همین جا ضمن عرض تبریک رسیدن عید نوروز و سال نو و بهار "که زنده باد"!  به همه دوستان و آشنایان و همکاران وهمسایگان و قوم وخویشان وهمه هموطنان وهمه مسلمین جهان در هر کجای جهان خواه در نیجریه باشد و مالی و یادر شاخ آفریقا سومالی و چچن وگروزنی و... در غرب و شرق چه میانه اش چه نزدیک ودورش و آرزوی سلامتی برای همه آن عزیزان که از اولاد خود بیشتر دوستشان داریم ونور دیده ی مایند در سالی که پیش رو داریم اعلام می کنم اگر چه عمو را پای مسافرت نیست در کلبه پذیرای شما عزیزان نتواند بود زیرا که عمو این عید بی تنبان است. که گفته اند" خانه نشینی عروس خانم از بی چادری است!" 


 
واما سفر یزد...!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦  کلمات کلیدی: طنز ، سفرنامه

نشست 12 آبان 91 در یزد هم چون دیگر نشستهای وبلاگ نویسان این حوزه پربار بود عصر پنج شنبه تنها به یزد رسیدم با اندکی پرس وجو وبا استفاده از نقشه ای که از شهر یزد داشتم هتل کاروان را که محل اسکان بود پیدا کردم هتلی بغایت نیکو وآرام ومصفا بافضای سبزی که انگار از عجایب هفتگانه جهان بود. یکی از باغهای معلق بابل که آن را روی زمین گذاشته باشند. چگونه توصیف کنم اصلا خود بهشت بود. بهشت برینی که عطر ریاحینش مست کننده. گویند "بهشت آنجاست که آزاری نباشد- کسی را با کسی کاری نباشد" در آنجا واقعا کسی با کسی کاری نداشت واین آزادی بحدی بود که عمو با تنبان در خیابانهای آن قدم زدی و هیچکس هم به تغیر نگفتی که "ای عمو کجا کجا؟ بردی آبروی صنف ما" و نه گشت ارشاد بودی ونه امر به معروف ونهی از منکر 

 منتسکیو  ، توماس هابز ، جان لاک ، ژان ژاک روسو و امانوئل کانت  همه منظورشان از "آزادی" های فردی واجتماعی این بوده است که فرد بتواند مثل عمو تنبان پوشیده و نصف شب در میان جمع حاضر شود "تصور کن گر چه تصور کردنش سخته ..." دنیای آزادی با عمو های تنبانی  البته ایشان کمی کم رو بودند و شرم کرده اند که این خواسته ی و آرزوی دیرینه بشری را بصراحت بیان کنند لذا آن را در لفافه پیچیده اند ونظریه پردازی کرده اند چه جنگ ها که برسر این تنبان وبندش در گرفته وچه ملاله ها که ملالت ها دیدند وچه خونهای بی گناهی که ریخته شده است ای کاش از روز الست این تنبان اختراع نشده بود کجا بودیم؟

عصر پنج شنبه وبعبارت دیگر شب جمعه بود که شنبه اش هم عید بود و آنهم چه عید عزیزی. عید سادات. اما... مع الاسف عمو تنها آمده بود...

 چون همکاران را در شهر یزد "عمو" فراوان باشد و مثل مازنی ها بی عموئی نکشیده بودند دایره ودنبک وهلهله ای درکار نبود عموی بزرگوار طباطبائی که نگران بسلامت رسیدن عمو بودند چندبار زنگ زدند وسفارش نمودند که مواظب باشم وعمو هم در جاده نه مواظب عقربه سرعت سنج بلکه خیلی مواظب دوربین کنترل سرعت بود! چشم خود چون چشم عقاب به اشیاء کنار جاده در دور دست زوم کردی و آن تصاویر دریافتی به مغز در قسمت بینائی منتقل نمودی و تصاویر قبلی از حافظه جانبی دریافت کرده و پروسس و مطابقت نمودی که آیا آن شیء می تواند دوربین کنترل سرعت باشد یا خیر؟ البته تمام این مراحل را در ایکی ثانیه که چه عرض کنم در میلیونیم ثانیه انجام دادی اگر مطابقت نمودی در تریلینیوم ثانیه پدال ترمز فشار دادی و از کنار دوربین با "سرعت مجاز" بلکه "مطمئنه" بسلامت بگذشتی و گرفتار "اعمال قانون" نشدی وهزار کرور شکر نمودی وزیر لب همراه با لبخندی ژوکندی زمزمه کردی "این بار هم جستی ملخک" کجا بودیم؟

عمو طباطبائی در زمان ورود در ساختمان جامعه مشغول برنامه ریزی برای فردا بودند رسیدنم را خبر دادم عمو مهدی وبلاگ خوان حرفه ای که همه دوستش دارند هم اتاق من بود وچقدر خوشخال بودم. ظهر رسیده بود. چای برای عمو آماده کرده ومنتظر وچشم به در یعقوب وار که یوسفش از راه رسد "ترا من چشم در راهم..." "دو سه روزه که چشمام به دره – خدا کنه که خوابم نبره" عمو مهدی فارسی را با لهجه غلیظ  آذری صحبت می کند تا یک دو سه ساعتی هر چه می گفت می بایستی چند بار تکرار کند و برخی کلمات او را لب خوانی کرده و از نگاهش می فهمیدم اندک اندک به گفتارش پی بردم جالب است که او هم به من می گوید تو لهجه غلیظ داری و من نمی فهمم! ساعتی گذشت برای شام رفتیم انواع غذاهای یزدی از  آش شولی، آش جو، آش گندم (حلیم)، آش شلغم، آش کلم، آش رشته، آش سمبوسک، آش عدس، آش کدو، آش آلو، آش سبزی و آش انار (1) و انواع غذاهای دیگر و ماکولات واشربه وفواکه و سبزیجات و سالادیات که عمو در عمر پربرکت خود-یواش بخندید- مزه ی آنها نچشیده بلکه به چشم ندیده وحتی نام آنها نشنیده بودی مختصر عرض کنم چون سلف سرویس بودی غنیمت فرصتی بود تا از هر کدام تکه ای برداشته وتناول نمودی عمو مهدی هم کمکهای بسیار نمودی ...

برنامه غذائی عمو بسیار کامل ومتنوع وشرسار از ریز مغذی ها و ویتامین ها و مواد قندی وپروتئینی وچربی ومواد معدنی مخصوصا غنی از کلسیم –بدلیل وجود کشک- می باشد این هیکلی که چون رستم دستان است واین شادابی پوست که چون باغ گلستان است و سرحالی وسرزنده بودن عمو که چون آلوی سیستان است (داستانی دارد) ! هم از همان برنامه ی غذائی است. عقل سالم در بدن سالم است وبدن هم با غذای سالم و ورزش سلامت خود را بدست می آورد حکما می گویند روح وجسم از یکدیگر تاثیر می پذیرند اگر جسمی بیمار بود روحش هم آزرده می گردد بیماری روحی وروانی باعث انواع بیماریهای جسمی هم می گردد الحمدلله عمو بلحاظ جسمی مشکل چندانی ندارد جز کمی حدود هفتاد وپنج –شش درصد گرفتگی عروق کرونر و تنگی نفس و حساسیت و آلرژی وسرفه و خل خل کردن تمام زمستان و زخم معده واثنی عشر وروده کوچک بلکه بزرگ تا انتها که اسم آن نتوان برد –شرح آن هجران و آن خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر- وپروستات و آپاندیسیت مزمن و گاهی اسهال وزمان دیگر یبوست و آرتروز زانو ها و فریزن شولدر و دیسک کمر و سیاتیک راست وچپ وسندرم کانال کارپال (عصب مدیان مچ دستها) و سیصد درجه بالاتراز حد نرمال قند خون – صد البته خوب است وباعث صرفه جوئی در مصرف قند که بشکر اندرش مزید نعمت- و دو سه لیتر ال دی ال و چربی و روغن اضافی در خون چون روغن موتوری که بتوان با آن هفتاد وهفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت کیلومتر سگ دو زد مختصر عرض کنم  چیزی شبیه ماشینی که روغن ریزی وروغن سوزی داره وسرسیلندر سوزانده و آب وروغن قاطی کرده و شاتون ویاتاقان زده و رینگ خرد کرده و سیلندرش خط برداشته و گیربکسی که دنده برنجی سائیده وماهکش شکسته و بلبرینگ وصفحه کلاچ سوزانده وچهارشاخه گاردونی که از بالانس در رفته و کله گاوی که زوزه می کشد و سیبک و جلوبندیش هم بهم ریخته و لاستیک سابی پیدا کرده وسگ دست وپلوسش هم بریده سر شاسیش هم جوشی شده و اتاقش هم له شده و لاستیکش هاش هم آج از تو شده و بیمه نامه ش هم تموم وسندش هم مفقود که بنده مسئول آن نخواهم بود البته اینها جزئی کسالت جسمی است واندک کسالتی هم روحی وروانی دارد که ملالی نیست جز دور بودن از فیض حضورتان که امیدوارم این فاصله مکانی رفع گردد و چشم ما به دیدار شما منور شود راستی یادم رفته بود کمی هم پیر چشمی وآب مروارید و گلوکم و ناخنک کم سوئی چشم وسنگینی و زوزه کشیدن گوش. کجا بودم؟ ها داشتم از روح وروانم می گفتم آرام جانم! عموئی که شما باشید

یکی از مسولین وزارت بهداشت اخیرا گفته که از هر چهار نفر در ایران یکی دچار مشکل روانی است که عمده آن افسردگی می باشد این آمار از یک جهت درست واز جهت دیگر اشتباه است اگر جمعیت ایران را هشتاد میلیون فرض کنیم –حالا اگر هم کمتر است خرده مگیرید انشاءالله به آن عدد بلکه دو برابرش هم می رسیم همتی مردانه باید چون نیاکانمان که ماشاءالله درتولید نسل حتی با بند تنبان پنبه ای ید طولائی داشتند ما هم با این همه امکانات که اهم آن بند تنبان کشی است کم کاری نکرده وکاری کنیم کارستان وبرگ زرینی باشد برتارک تاریخ اما "کار هر بز نیست خرمن کوفتن –گاو نر می خواهد ومرد کهن" ضرب المثلی است که "دود از کنده بلند می شود" پرواضح دود از کنده بلند می شود ولی نظام سلطه! به سنی رسیده که اثر نخواهد کرد لذا واجب بل از اوجب واجباب است به همین بهانه تجدید فراشی نه یکی نه دو تا نه سه تا بلکه چهار تا به نکاح دائم ومهر معلوم و هر چه می خواهد دل تنگت به نکاح منقطع و مدت معلوم  نودو نه ساله گر چنین نکنی خیانت کرده ای. اینجاست که تصور می کنم تمام نظریات فروید درست است از مراحل تربیت که بنظرم در مرحله ی دومی! در تمام امور مانده ایم تا عقده های ... –

 کجا بودیم؟ آها آنجا که داشتم عرض می کردم که " یکی از مسولین وزارت بهداشت گفته که از هر چهار نفر ایرانی یکی دچار مشکل روانی است که عمده آن افسردگی است ..." بله پس قریب بیست میلیون نفر مشکل روانی باید داشته باشند ولی اینطور نیست چون برخی مثل عمو برغم اینکه در اوج سلامت روانی است ولی نه درنوک قله ی آن بلکه کمی پائین تر وبتنهائی هفت هزار وهفتصدو هفتاد و هفت نوع بیماری که چه عرض کنم اختلال که چه بگویم اندک کسالت روانی دارند و جور بقیه را هم می کشند اندک کسالت روحی و روانی عمو افسردگی نود ونه درصدی واختلال دوقطبی وپانیک وفوبیا و وسواس واضطراب وتوهم و هذیان واسکیزوفرنی وشیزوفرنی واسکیزوافکتیو وپارانوئید و خودبزرگ بینی و عاشقی و حسادت و روانپریشی گذرا و انواع اختلالات شبه جسمی و خودبیمارانگاری واختلال بدریختی بدن و اختلال درد و اختلالات خواب ، اختلالات شخصیت واختلالات فراموشی و دمانس ومازوخیسم وسادیسم و قاطیسم و هر چی ایسم و چند صدتای دیگر است کجا بودم؟

شما که غریب نیستید بگذارید برنامه غذائی هفتگی ام را که چون صفحه گرامافون سوزن خورده تکرار می شود برایتان بنویسم صفحه های گرامافون قدیمی را یادتان هست معلمی داشتیم اگر زنده هست صدسال دیگر زنده باشد واگر فوت شده خدایش بیامرزد گرامافونش را سر کلاس درس می آورد و برایمان صفحه می گذاشت چه کلاس درسی سنگ بنای این سواد واطلاعات عمو هم از همان کلاس گذاشته شد تا به حد کمال رسید و بدین درجه که در تمام بلاد واطراف واکناف عالم احدی را یارای رقابت با وی نبودی وسرآمد روزگار خود گشتی – خودمانیم باید به روزگاری که عمو سرآمد نویسندگانش باشد همان کاری را کرد که ایرج میرزا گفته است-

 کجا بودیم؟ آن معلم عزیز ترانه ی "دوسست دارم یار کازرونی" را خیلی دوست داشت "به قربونت برم ای یار جونی /دیگه دوباره بر نمیگرده جوونی /دوست دارم یار کازرونی/ خدا دونه شیرین زبونی/ بیا نکن نامهربونی/ دوست دارم یار کازرونی..." از بس آن صفحه را گذاشته بود صفحه سوزن خورده بود و در تکرار ترانه وقتی که به  "دوسست دارم یار کازرونی" می رسید تکرار شروع می شد "دوسست دارم یار کازرونی ... ایضا"  کجا بویم؟ آها برنامه غذائی عمو

 شنبه صبحانه نون وپنیر وچای شیرین –به همان وصفی که در آن پست نوشتم-  ناهار تلیت کشک با خواصش که در پست اندر خواص کشک گفته شد چای زنجبیل دراچین را برای ریست شدن وبرگشتن به تنظیمات اولیه خلقت فراموش نکنید شام املت با همان شیوه ی وطرز تهیه پست املت!

 یکشنبه صبحانه چای شیرین ونون وپنیر مازاد ناهار تلیت او بنه – او به لهجه رشتی بخوانید (اوو) همان آب است وبنه بر وزن ننه همان پسته ی کوهی است که آنرا کوبیده و می مالند تا روغن بدهد بعد آب گرم روی آن ریخته وباز می مالند ومی مالند! تا مغزها از پوست جداشود و سپس از صافی گذرانده وچوب وپوست آن را می گیرند و آنچه بدست آید همان او بنه است که نان خشک محلی در آن ریخته و اندکی صبر می کنند تا خیس بخورد و همراه ترب سیاه نوش جان می کنند! خوش خور است اما پس دادن بدی دارد . اگر ناشی باشی و زیاد بخوری انگار که یک توپ بسکتبال از جنس بتون مسلح خورده باشی سنگین می شوی به سنگینی مار بوآئی که بچه فیلی را بلعیده باشد و کلریدریک اسید معده هم نتواند آن را هضم کند بایستی یک ده ساعتی تحمل کنی تا کم کم هضم که چه عرض کنم شاید دفع گردد طرز تهیه او بنه پستی جداگانه می خواهد-شام کشک وکدو

 دوشنبه صبحانه پنیر ونون و چای شیرین مازاد مازاد ناهار تلیت او انار که معمولا آب انارهای ترش را گرفته و نون خشک محلی در آن تلیت می کنند و عمو هم میانه ای با ترشی ندارد از این یکی خوشش نمی آید بلکه بدش هم می آید انگار که سولفوریک اسید در کاسه ریخته و نان در آن تلیت کرده باشی ولی عمو را یارای اعتراضی در برابر نظام سلطه! نیست وبا آن همه ترشی نمی تواند ترشروئی کند "ترشروئی مکن مهمون عزیزه..." این که می گویند در دورانی از تاریخ ودر جوامعی مرد سالاری بوده من قبول ندارم ونمی توانم تصور کنم که روزگاری مردان سالار خانه بوده اند نه این یک دروغ تاریخی است تاریخ را تحریف کرده اند ومظلوم تر از تاریخ ندیده ام مگر می شود مردسالار خانه بوده باشد– ای خاک برسرش که فقط اسمی دارد- نه حتی تصور کردنش سخته!  بهر حال تلیت او انار را می خوری جنگ سولفوریک اسید تلیت با کلریدریک اسید معده شروع می شود البته مغلوب این جنگ عموست با رفلکس معده که تا حلق بالا می آید و از قرص سایمیتیدن و رانیتیدین و دایمیتیکون و شربت آنتی اسید  وکسرگ و اسطوقدوس و زنجبیل ودارچین هم کاری ساخته نیست  شام کشک وبادمجان

سه شنبه صبحانه نون وپنیر وچای شیرین ایضا –مازاد مازاد مازاد- ناهار تلیت او باوینک (طرز تهیه اش را نپرسید که داستانی مفصل است)  شام کوکو سیب زمینی (پنکیک )

چهار شنبه صبحانه چای شیرین وپنیر ونون ایضا البته با حفظ حقوق شنبه تا سه شنبه ناهار تلیت کشک که در هفته حتما تکرار می شود وبعضی اوقات بیشتر واین تکرار را ملالی نیست جز دور بودن از فیض حضورتان که امیدوارم بزودی زود دیدار ها تازه شود –رفتم تو انشای دوران مدرسه وقتی که موضوع "نامه ای به دوستتان بنویسید" بود - شام دو پیازه ی آلو که بسته به قیمت پیاز وسیب زمینی در بازار نسبت پیاز وسیب زمینی اش تغییر می کند در آن سالی که  تریلی تریلی سیب زمینی مجانی توزیع می کردند –سال چی بود؟ "در آن سالی که ما را وقت خوش بود – هزارو سیصد وهشتاد وهشت بود؟" در آن سال از پیش از عید تا مدتها بعد از خرداد و انتخابات هر شب دو پیازه ی آلو می خوردیم و شبی که رای دادیم فیلم لورل وهاردی تماشا کرده با ات وعیال چه هرهر و کرکری داشتیم خوش روزگاری بود اما یادم هست که پیاز گران بود در واقع یک قابلمه سیب زمینی بود ویک عدد پیاز دوپیازه نبود اسمش دوپیازه بود. پیاز –که خواصش در وهم ناید وقلم از نوشتنش قاصر وپستی قبلا در وصف آن نوشته ام- با سیب زمینی از نظر شیمیائی میل ترکیبی بسیار عجیبی دارند بهر نسبتی که مخلوط شوند بدون کاتالیزور با اندکی روغن وزردچوبه ترکیب می شوند وانرژی بسیار زیادی آزاد می کند که از شکاف بلکه از جوش هسته ای هم بیشتر است "دل هر ذره ای که بشکافی /آفتابیش در میان بینی" این دو عنصر را مندلیف با آن جدولش نتوانست کشف وپیش بینی نماید بخاطر همین خاصیتی که دارند تاکنون هیچ دانشمندی پی به راز مولکولی واتمی آنها نبرده است واز عجایب خلقتند خدا را شاکریم که این دو عنصررا خلق فرموده است والا کار آن همه خلایق همان نود ونه درصد ... پتی که ما هم جزو آنها هستیم زار بود  

پنج شنبه صبحانه عسل سبلان و کره گوسفندی ومربای به وآلبالو وهویج و بالنگ و کدو و انجیر وتخم مرغ وخاویار و... – ناهار شیرین پلو با مرغ یا کلم پلو شیرازی یا ... با دلستر و ماست وسالاد شیرازی و... شام کباب بره و بوقلمون ومرغ شکم پرو... و انواع شیرینی جات و میوه های گرمسیری و استوایی چون خرما ورطب و انبه ومعجون وادویه چون قوتوی سیرجانی و عرقیات چون عرق تارونه و گلاب تا سردرد احتمالی ببردو در آخر یک چای زعفران خوش رنگ چشم خروسی –می گویند زعفران نشاط آور است شاید لازم باشد که فشار کار واسترس و افسردگی یک هفته را با یک چای زعفران برطرف کنی-  م شاید حکمت تفاوت امروز در نام فردای آن روز است!! جمعه کسی تحویلت نمی گیردبعد از استحمام باید خودت زیر کتری را روشن کنی و چای درست کنی صبحانه نون وپنیر وچای شیرین! مواظب باشید قاشق را یواش در استکان بهم بزنید تا نظام سلطه واذنابش از خواب بیدار نشوند ونهیبت نزنند ناهار تلیت ماست شام آش رشته  هنگام خوردن هر تلیت فراموش نکنید که با دست تلیت بخورید که به هضم غذا کمک می کند! و انگشتان دست را باید لیسید که مزه اش در همان لیسیدین است! 

 کجا بودیم؟ در یزد بودیم مثل اینکه کمی دور شدیم بعضی ها می گویند عمو قاطیه وجملاتش سر وته نداره و در داستانی که می نویسه معلوم نیست کی فاعله وکی مفعول! وجاشون عوض می شه البته این رسم روزگاره "گهی پشت به زین و گهی زین به پشت " ولی نمیدونم چرا نوبت به ما که رسیده این زین به پشت ما چسبیده و بلانسبت شدیم "خر مراد" هر کی از هر راه می رسه سوارمان می شه و به "مرادش" می رسه تا پیاده میشه دومی از راه می رسه نمیذارن کمر راست کنیم 

"مسکین خر اگر چه بی تمیز است/ چون بار همی برد عزیز است " خصوصا در بعضی مواقع عزیزتر

شما چی فکر می کنید راست میگن عمو قاطیه؟ کجا بودیم؟

بله سرمیز شام بودیم انواع غذاهای یزدی محلی وغیر محلی "مائده از آسمان در می رسید- بی صداع وبی فروش وبی خرید" اما از سیر وعدس خبری نبود قدیما می گفتن کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته! ولی عمو بدون توجه به این ضرب المثل از انواع اغذیه وماکولات واشربه وترشیجات و سبزی وسالاد و ماست و ... چون قلندران بخورد چنانکه سعدی گوید "گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس" 

بعد از شام و خوردن چای ومصاحبت با عمو عادلی و برخی همکاران گپی هم با عمو حاذقی همان جوان پرشور  شوش دانیالی داشتیم شعرها برایمان خواند وحظ کردیم  فردا صبحانه نان وپنیر وچای شیرین! والبته کره ومربا وعسل ونان وحلوا وشیر وشکر و کلوچه های بسیار ترد محلی که عمو اخوان از اراک آورده بودند بعداز صبحانه به محل جامعه سردفتران یزد رفتیم عمو طباطبائی و عموزاده وهمکاران یزدی بسیار زحمت کشیده بودند در تدارک پذیرائی و تهیه کارتی که به سینه سنجاق کردیم من که همیشه پای اخبار هستم واخبار همایش های بین المللی را می بینم آرزو داشتم ایکاش یک روز در یک همچنین همایش هایی دعوت می شدم ویکی از آن کارتها را به سینه می زدم در کنار برادری از گینه ی بیسائو -که اسمش خاطرم نیست- و برادرتری از روس بنام الکساندر خور و پف می نشستم و گوشی در گوش می گذاشتم که مثلا من هم خارجی هستم و دارم ترجمه ی همزمان گوش می دهم در همایش یزد به آرزوی خود رسیدم وکارت بر سینه الصاق نمودم حیف که دوربین عمو ناصر خراب شد و عکسی نماند

در استراحت بین نشست پذیرائی شد میزی که روی آن انواع شیرینی های یزدی ازباقلوا (لوز پسته، لوز بادامی یا بیدمشک، لوز نارگیلی، لوز مخلوط دورنگ)، کیک یزدی، کیک تخته‌ای، حاجی بادام، نان برنجی، نان پنجره‌ای، نقل یزدی، قطاب، پشمک، آب‌نبات مغزی، سوهان‌ آردی،سوهان خانی، نان نارگیلی، نان منقا و باقلوا شامی و همچنین شیرینی هائی که همکاران از دیار خود آورده بودند از جمله گز ونوقا وشیرینی های عمو مهدی دفتریاری از آذربایجان (هم اتاقی بنده تنها دفتریاری که از سردفترش می ترسد و از عجایب روزگار است) و بقیه را که بعلت تعدد وکثرت آنها به یاد عمو نمانده است و انواع میوه ها از انگور و امرود و... خیار سبز! "تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاگران بستانیم" عمو بی خیال این شعر به میوه ها نظر که چه عرض کنم زوم کرده بود با زاویه واید و فوکوس باعمق میدان زیاد که یکی از چشم دور نماند در آنجا هم سلف سرویس بود و غنیمت دمی برای چشیدن از هر کدام ونوشیدن چای بعدازآنها
 
هنوز که هنوز است آثار حمله اتمی آمریکا در هیروشیما وناکازاکی بجا مانده است بعضی ها می گویند حمله اتمی وآلودگی ناشی از آن نه تنها زیان بار نیست بلکه مفید هم می باشد همین ژاپنی های چشم بادامی را ببینید آنها که در زمان جنگ بی قید وشرط تسلیم شدند وحتی نمی دانستند آنچه بر سرشان فرو ریخته چیست ظرف مدت کوتاهی بعد از جنگ چه پیشرفتی کردند خصوصا بلحاظ تکنولوژی این آی کیوی بالای سیصد ناشی از همان مواد رادیواکتیو است آنها که در محل بمباران بودند مستقیما اشعه خوردند و آنها که دور از منطقه بودند در اثر مصرف خیارسبز وخیارشنگ های بعمل آمده در آن دو شهر به آن آی کیو دست یافتند. در اراضی که به مواد رادیواکتیو آلوده شده باشد گیاهان رشدی غیرعادی دارند چند سال قبل در اخبار شنیدم که در آن مناطق در ژاپن خیار سبز وخیارشنگ  (2) هائی بعمل می آید بغایت نیکو به درازی یک گز و قطر چهار انگشت وبقول آن بنده خدای سیرجانی "هم قامت داشتند وهم استقامت"! عمو همیشه در کنار تلیت کشک خیار شنگ –اگر باشد- وخیار سبز –که همیشه هست- می گذارد اگر چه طبع هر سه سرد است و طبع عمو هم سرد اما با چند دانه خرما و چند مغز گردو  تعادل برقرار می شود وسردی غلبه نتواند کند که عمو خود حکیم است وطبیبی حاذق! القصه با دیدن خیار سبزهای روی میز از روی سایز آنها به فراست دریافتم ویقین حاصل شدکه این خیار وطنی نیست وچینی هم نه بل وبیقین وضرس قاطع ژاپنی وازهمان منطقه هیروشیما و ناکازاکی است نخوردم! به هزار ویک دلیل. دلیل اول پرواضح آلوده به مواد رادیواکتیو بودند واز آنجا که مواد رادیواکتیو باعث موتاسیون وتغییرات ژنتیکی می شوند مصرف مواد آلوده به آنها جایز نیست بلکه حرام است خصوصا در این برهه که برای ازدیاد وتولید نسل بایستی بجد بکوشیم واشتباه و کم کاری گذشته را جبران نمائیم ضرورت دارد مواد خوراکی پاک وپالوده باشد و صدالبته مقوی وانرژی زا چون شیرینی های یزدی و در کنارشان دم کرده ی معجون چهل گیاه تا نسل آینده مثل عمو لوچ واحول نگردند اگر چه قدیما می گفتند "میوه دور از درخت نمی افتد" و "خواهر زاده به خالو می برد"  کجا بودیم؟

بعداز پذیرائی جلسه ادامه داشت ومیکروفون به دست عمو دادند چون شمشیر در کف زنگی مست واو هم چون همیشه اسب بلاغت در میدان فضاحت بجهانید و "بزد راست بر چشم اسفندیار /جهان شد سیه پیش آن نامدار"  "که گوید برو دست رستم ببند/نبندد مرا دست چرخ بلند" "چنانت بکوبم به گرز گران/که پولاد کوبند آهنگران" ببخشید هر وقت اسم اسب وسوار وشمشیر این چیزها میاد عمو ناخودآگاه کمی جو گیر میشه دست خودش نیست این تو خونشه مثل دن کیشوت همش میخاد بره جنگ واز بیچاره ها دفاع کنه وپیروز وقهرمان برگرده! کجا بودیم؟

ساعتی از ظهر گذشته ناهار خوردیم ایضا چون شام هر چه خواستیم وعصر مجددا ادامه نشست صبح بود و تصویب مرامنامه ای برای وبلاگ نویسی که نوشته های عمو در آن قالب نگنجد ونگرانست که "گر تو وبلاگ بدین نمط بنویسی ببری رونق سردفتری بلکه وبلاگ نویسی"

و شام ایضا ناهار مفصل ومتنوع

در مورد هدایا فراموش کردم که بنویسم که عمو تذکر دادند بله از آنجا که عمو طباطبائی را همه دوست دارند وحق استادی برگردن همه دارد همکاران از اطراف و اکناف با کاروانهائی که هریک هزار شتر وبار هریک تحفه ای بود از دروازه های شهر یزد وارد شدند هدایای ثمین از گاو وگوسفند و بره وکهره و پارچه ها وحله های حریر و قالی کرمان و جام های زرین و کاسه وکوزه ودیگ های دوغ پزی و ماشین کمپرسی و اسب های اصیل عربی وچاچی کمان وخدنگ و شمشیرهای مرصع -دارم جوگیر میشم بزنم به پاشنه ی آشیل این دفعه- خلاصه آنقدر هدیه آورده بودند که نقش آن بر دیوار تخت جمشید ندیدی ومهاراجه ی هند خدمت نادر نفرستادی نه توان  شمارش کرداهه ونه قیمت که خراج هفت سال ملک ری بودی (اینجا خودم هم خندیدم) واما این عمو آمده بود "با حله ای تنیده زدل بافته زجان"

بس است عمو؟ یا بازم از هدایا بگم؟

چون فردا راه درپیش داشتم زود خوابیدم و فردا صبحانه و خداحافظی با همکارانی که در رستوران بودند و البته نخواستم آنها را که یحتمل در خواب نوشین بامداد رحیل بودند از خواب بیدار کنم و لذا بدون خداحافظی آنها را ترک کردم واز همین جا پوزش می طلبم عمو را حلال کنند

...و جاده ای که تمامی نداشت و بازهم زوم هزار ایکس به اشیای کنار جاده که غاقلگیر دوربین نشوم

و از میدان آزادی البته در تنگ چنار عکسی گرفتم و چند دقیقه ای چنار چند صد ساله را هم دیدم وادامه مسیر و...

همکاران ماندند برای دیدار از شهر یزد ولی من یک ماه قبل در معیت ورکاب نظام سلطه! به یزد رفته بودم و بسیار جاهای تاریخی ودیدنی اش را دیدم ولی نه تمامش را و تصمیم دارم انشاءالله در فرصتی مناسبت تر به یزد رفته ودر کوچه پس کوچه هایش قدم بزنم و لذت ببرم از معماری خشت وگلی اش از بادگیرهایش از صداقت مردمش از قناتش وقنوتش و قناعتش و بنشینم در فراغ بال با عمو چائی بخوریم چای آتشی که "آتشی که هرگز نمیرد زیر کتری سیاه ماست"

کجا بودیم؟!

در این نشست  از صحبت ومصاحبت پیشکسوتان فایده ها برده ومحظوظ گردیدم خصوصا جنابان آقایان دشتی اردکانی ریاست محترم کانون سردفتران و دفتریاران ایران و کریمی مدیرکل محترم ثبت اسناد و املاک استان یزد و بهادر مدیرکل ثبت اسناد و املاک استان چهارمحال و بختیاری و سیدعلی اصغر میروکیلی وبلاگ نویس و ریاست جامعه سردفتران یزد و نورعلی مظاهری بعنوان نماینده وبلاگ پیشکسوتان و قائم مقام دفتر بازرسی کانون و سلیمی صاحب وبلاگ قلم سلیم  و میراب زاده و سرکارخانم سهرابی و دکتر خرمشاهی سردفتر اسناد رسمی 36 کرمانشاه و صاحب وبلاگی به همان عنوان وسایر همکاران عزیزی که دوستشان دارم از دل وجان بترتیب لیست ساداتی و موسوی گرمستانی ورستمیان وشعبانی ومتولیان وهاشمی مقدم و وحیدی و افخمی و امینی وزارعی واحمدی وخادمی و نجاتی و احمدلو و سلیمی سمیرمی (که میزبان اردیبهشت ماه در اصفهان است وبا او رودرواسی ندارم واز همین حالا سفرنامه اش را نوشته ام!) و عادلی وحسینی وابوالقاسم زاده وعطاری فر ومیری وپیرمحمدی و صولت و اخوان وجانفزا وحاذقی وکاظمی وفتحی وفرهادی وکامیار و کریمی چون قند از شازند!لبخند

اگر نامی ازقلم افتاد تذکر داده وعفو نمائید که در عفو لذتی است که در انتقام نیست در این دنیا که کسی به ما نمی گوید خرت بچند قول می دهم اگر عمو  را عفو نمائید اگر در روز محشر پس از عقوبات خودم وقت اضافه آوردم واگر در آن شلوغی عمو را تحویل گرفتند یحتمل شفیعتان گردم

در آخر ... خواستم از عمو طباطبائی و عموزاده وهمکاران یزدی تشکر ویزه داشته باشم ولی دیدم یک تشکر خشک وخالی نمی تواند جبران زحمات ومهمان نوازی ایشان را بنماید لذا مانده ام ... هاج و واج ... وگیج ومنگ... و اندکی مشنگ...

بازم قاطی کردم ؟؟

چون میزبان این نشست عموطباطبائی بودند جواب کامنت ایشان را که کمی طولانی شد دراینجا می نویسم:

 عموجان خوشحال می شوم از خوشحالی شما عموی که من باشم واقعا قاطیم واینها که خواندید عموجان نه درس که مالیخولیاتی بیش نیست وما شاگرد کوچک شمائیم دوست داشتم می شد سفرها خصوصا سفر به دیار خوب یزد را مفصل تر می نوشتم دوعلت دارد فرصت مطالعه نبود می بایستی در خصوص استان وشهر یزد وآداب ورسومش تحقیق می کردم دوم اینجا فضائی عمومی است. برعکس خرده نوشته هایم - که خودم از آنها شرم دارم اما دوستان می گویند که با آنها خندیده اند - خودم آدم بداخلاقی هستم یعنی ساعتی خوش اخلاقم وساعتها بداخلاق وساعتش هم معلوم نیست اولا بستگی به خوراک عمو دارد که نبایستی ترشی وطبع سرد داشته باشد که بسیار "ترشروئی " کند "اگر حنظل خوری از دست خوشخوی-به از شیرینی از دست ترشروی" و دوم اینکه خوب خوابیده باشد خصوصا خواب نوشین بامداد رحیل و خواب قیلوله و خواب عصر چنانکه پادشاهان می خوابیدند وسوم اینکه اول ماه نگاه به چه چیزی کرده باشد که نام آن چیز آن حیوان زبان بسته  را نتوان برد چهارم بستگی به حرکت ماه وکواکب دارد اگر زن بر زنجیر "امراه المسلسله" باشد -که این مدینه فاضله خواهد بود - و دوشیزه "عذرا" و پیاله "جام" و بره "حمل"  اگر بره نبود لااقل بزغاله  همان کهره ی خودمان "جدی" - نه بزغاله ی گوساله که موجودی است ولدالزنا ونامشروع که حاصل تجاوز نره گاوی بی شعور به بزی بیچاره بوده دون الاختیار وبه اکراه والبته بر بز حرجی نیست - در مقارنه و دسترس عمو باشند بسیار ساعت وطالع سعدی است و عمو هم بسیار خوش اخلاق که با پنج من تریاک می شود خوردش. 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است 

سلطان جهانم به چنین روز غلام است 

گو شمع میارید در این جمع که امشب 

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 در مذهب ما باده حلال است ولیکن 

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است 

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است 

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

 در مجلس ما عطر میامیز که ما را 

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است 

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر 

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است 

همواره مرا کوی خرابات مقام است 

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است 

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز 

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز 

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی 

کایام گل و یاسمن و عید صیام است.

وبقولی دیگر شرشر او -شو مهتو - دلاروم در خو ... 

ولی اگر برعکس سگ بزرگ "کلب اکبر" وسگ کوچک "کلب اصغر" در مقارنه گاو "ثور" و گرگ "سبع" باشند فمر در عقرب وساعت بسیار نحسی است و اخلاق عمو بسیار مگسی است حالا تصور کنید هم اتاقی با عمو را "اگرچه تصور کردنش سخته" ولی خوب یک شب را میشه با عمو گذراند "یک شب که هزار شب نمیشه..." گفتید از هدایا ننوشتم چشم عموجان الساعه به متن اضافه می کنم (که اضافه شد)

 

 

(1)  واما آش های محلی استان یزد را در ادامه مطلب ببینید

(2) در محل ما به خیارشنگ نوخوروشت شاید بمعنی نان خورشت گویند


 
هیچکس تنها نیست!
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱  کلمات کلیدی: طنز

 چند روز پیش تولد عمو بود نه یعنی سالروز تولد عمو بود ناگفته نماند که روز دقیق تولد عمو چون تولد خیلی از بزرگان نامعلوم است پارسال پدرم می گفت موقع گرفتن شناسنامه یک سال سن تو را کم اعلام کرده ام که موقع رفتن مدرسه وسربازی از بقیه بزرگتر واستخوان دار تر باشی به او گفتم پدر با این کارت مادر من را ... چون این یک سال باعث شد که هم سن وسالهای من از سربازی معاف شوند ومن دوسال پاکوفتم آن هم در زمان جنگ و درزمان  انقلاب فرهنگی! آنها که جلوتر بودند درسشان را تمام کردند و من سه سال ونیم منتظر بازشدن دانشگاه ماندم! شناسنامه ام را که نگاه می کنم می بینم تاریخ تولدی که در آن نوشته شده با تاریخ صدور چهار سال فاصله دارد یعنی نه تنها روز تولدم مشخص نیست بلکه سال آن هم نه! با این وصف نه تنها تمام روزها روز تولد عموست بلکه تمام سالها و قرن ها وعصرها ونسل ها و تمام تاریخ تولد عموست وباید تمام روزها را جشن بگیریم که یحتمل یکی از آنها روز تولد عمو باشد –وایکاش از مادر نزاده بود- چون آلیس در سرزمین عجایب که روز غیرتولد را جشن می گرفتند همه ی روزها دف ودایره بزنیم و حرکات موزون نمائیم بهانه ای برای اظهار این همه دلخوشی وشادی! مادرم نه تنها روز تولد که حتی فصلش راهم یادش نیست نمی داند زمستان بوده یا تابستان فقط یادش هست که تنها بوده وقابله ای هم نبوده می گویند "گویند مرا چو زاد مادر- نرخر همسایه نمود عرعر"  وآن نشان از طالع سعد عمو داشته و شانس خرکی بلکه ... خری عمو از همانجا خودش را نشان داده است. هنوز دیده به جهان نگشوده که انواع بیماری دم در خانه ما صف کشیده بودند ازجمله اسهال مزمنی که شرحش را در یکی از پست ها نوشتم که عاقبت با تیغ زدن وعواقب آن درمان که نه بلکه  فراموش شد بگذریم داستان زندگی عمو مفصل است ودر این مختصر نمی گنجد از تحصیل و مسافرتهای سیاحتی زیارتی و ازدواج و... –که داشتم آنها را می نوشتم ولی مشکلاتی پیش آمد و ناتمام ماند- گفتم چند روز پیش بلحاظ شناسنامه ای سالروز تولد عمو بود اگر چه هر بار که به آن می رسم غمی سنگین روی دلم بار می شود که از عمر سالی گذشت ومن بی خبرم ولی پیامهای که دریافت کردم این غم از دل بزدود وبه شادی تبدیل شد تمام پیامهای تبریکی که امسال برای عمو ارسال شده دراینجا آورده می شود تا ببینید در این دنیای پهناور واقعا "هیچکش تنها نیست" !!

و اما پیامها:

مشترک گرامی : تولدت مبارک. همراه اول همراه لحظه های خوش شما

تبریک صمیمانه ما را در سالروز تولدتان پذیرا باشید بانک تجارت بانک فردا

همکار گرامی :کانون سردفتران و دفتریاران زاروز تولدتان را تبریک می گوید با آرزوی سلامتی وسربلندی

"موسسه مهر" مشترکی گرامی ... موسسه مهر سالروز تولد شما را صمیمانه تبریک وشادباش می گوید سلامتی وبهروزی شما آرزوی ماست

بر خلاف آن راننده نیسانی که پشت ماشینش نوشته بود "هیچکس همراه نیست  تنهای اول ..." باید گفت واقعا هیچکس تنها نیست با این همه پیام تبریک افسردگی چرا؟

... =گ...


 
آلیس درسرزمین عجایب!
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: طنز

چند روزاست که علاوه برگرفتاریهای روزانه ی دفترخانه واعصاب خردی دیگری که داستانی مفصل دارد گرفتار استعلام الکترونیک! شده ام سند نویس رفته مرخصی بقیه کارکنان با سیستم آشنا نیستند و گرفتار کار خود هستند من هستم و سند نویسی و پرداخت الکترونیکی باپوز و ارسال استعلام الکترونیکی. پوز قطع می شود یا ناز می آید وچند بار خطا در رمز نگاری اعلام می کند وتراکنش ناموفق می دهد ونگاههای مشتری که پیداست تصور می کنند چند مرتبه از حسابشان برداشت کرده ام ومن هم تذکر می دهم حسابشان را از بابت میزان برداشت چک کنند تا بدین طریق رفع اتهام از خود کرده باشم و ارسال استعلامها که ایتنرنت قطع می کند و سامانه جواب نمی دهد و سیستم هنگ می کند وبدنبال آن من مشنگ هم. وآنهم چه هنگ کردنی! امروز کارهای دفتر ماند تمام نشد قول دادم تعهدی دانشجوئی را برای آخر وقت آماده کنم نشد جلوی دانشجو وپدرش شرمنده شدم طرف بزرگواری کرد وتا فردا مهلت داد دو سه روز دچار کم خوابی بودم چرت عصرانه نداشتم و حقیقتا خسته بودم جسما وروحا.  آمدم خانه ناهار را گرم کردم وکتری رابرای چای گذاشتم چون می خواستم برگردم دفتر در حین گرم کردن غذا تصمیم گرفتم برای فردا وپس فردا هم ناهار درست کنم و دوتا پیاز بزرگ درقابلمه خرد کردم وکمی روغن و دو بسته گوشت قرمز –برغم تمام مضراتش- ریختم و مقداری چرخاندم تا پیاز وگوشت وروغن باهم کمی سرخ شوند و قاشقی زردچوبه و باز هم چرخاندن وقاشقی سس گوجه وبازهم چرخاندن تا خوب مثل خودم قاطی شود  کتری آب جوش را برداشته و در قابلمه ریختم گفت "جز" چه صدای دل انگیزی –دل انگیز تر از عری خر که بعدا خواهم نوشت- قابلمه را تا نصفه ی بیشتری آب کردم  قابلمه داغ بود وآب هم جوش شروع به جوشیدن کرد. از همان اول چه رنگ زیبائی داشت باور کنید بشدت آن رنگ مورد توجه عمو قرار گرفته رنگ غذا واقعا معرکه بود زرد مایل به نارنجی ودرخود مایه های سرخی آتشینی داشت چون آتش یک عشق. غذا نبود عشق بود. میگویند هر کسی یکبار در زندگی عاشق می شود وعشق هم همان عشق اول است. ولی عمو که من باشم یادم نمی آید یعنی آنقدر همیشه گرفتار سگ دوئی زندگی بوده ام که هیچ وقت فرصت فکرکردن به آن را هم نداشته ام ولی امروز به قابلمه ای که می جوشید نگاه کردم یاد این شعر افتادم که " هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم -نبودبرسر آتش میسرم که نجوشم" واقعا می جوشید من هم شور وحالی پیدا کرده بودم از شما چه پنهان انگار عاشق شده بودم  (بلند نخندید بگذارید شاهنامه آخرش خوش است) لازم نیست که یک پروسه ی طولانی طی شود تا شما عاشق شوید یک نگاه حتی نیم نگاه می تواند شما را عاشق کند یا عشق حفته زیر خاکستر را شعله ور نماید. سفره را آوردم وابتدا لیوان آب را که خفه نشوم وبعد ناهار را وسالاد را وفلاسک چای را وهمه چیز را. ناهار را تناول کرده وسفره را جمع کردم دو تا اس ام اس  آمد که فرموده اند اسناد خودرو فلان وفلان یکی از همکاران درخواست کرد که من هم چیزی بگویم. اعصابم خرد بود جواب دادم "باشه یه چرت بگیرم که وقت خوابست مرا" –گویند بخواب تا بخوابش بینی – ای بیخبران چه وقت خوابست مرا" از سر نهایت عصانیت سر بربالین گذاشتم ساعت سه ونیم بود خواب رفتم ولی چه خوابی از همان اول کابوس بود یک ساعت گذشت بوی عجیبی می آمد یک دو دقیقه ای هنگ کرده بودم – عمو تو کی هنگ نیستی- گیج ومنگ که بوی چیست. یک لحظه ای وای ای داد عشق من این بوی عشق من بود بوی غذای فردا وپس فردا خودم را به آشپزخانه رساندم آن رنگ زیبا آن رنگ آتشین حالا چند تکه ذغال بود وچه بوی سوختنی که تا یک هفته از فضا خارج نمی شود بنظرم چشمش کرده بودم! گرچه چشمان عمو شور نیست و هیچ وقت به هیچ چیز توجه نمی کند ولی غذا را چشم کرده بودم قابلمه چدنی را برداشته ودر ظرفشوئی گذاشتم بسیار داغ چون کوره ی ذوب آهن شده بود کف ظرفشوئی خیس بود گفت "جز" ولی این جز دیگر دل انگیز نبود در این ماجرا علاوه بر دست عمو یک جای دیگرش هم سوخت که باید آب بریزد آنجا. بسته ی سبزی پخته شده را که زن عمو ازقبل تهیه کرده ولوبیای قرمز هم در آن زده بود وبرای قورمه سبزی بیرون آورده بودم مجددا در فریزر گذاشتم واز خیر درست کردن غذا گذشتم که کار بسیار داشتم . چای در فلاسک دم کشیده وچشم خروسی شده ورنگ محشری داشت –ول کن عمو تا فلاسک را منفجر نکرده ای ول کن – بله چای خوشرنگی بود دو لیوان پشت سر هم با نبات خانگی زدم وباز هم به تنظیمات اولیه برگشتم رفتم تو اینترنت ببینم اصل افاضات جناب نماینده حقوقی! چی بوده دیدم عمو سلیمی اصل خبر و مطلبی اعتراضی هم به دنبال آن نوشته وچه نوشتنی هم کرده –مواظب باش عمو، عمو سلیمی را چشم نکنی- بزنم به تخته واقعا کیف کردم دستش درد نکند. یک لحظه رفتم به دوران کودکی نه کودکی خودم که آن زمان ما تلویزیون نداشتیم یک رادیوی فیلیپس دو رنگ بود که هر عصر پدرم آن را روشن می کرد وبه برنامه دهقان گوش می داد این شعر با یک آهنگ زیبائی مطلع برنامه بود "به دهقان آزاده از ما درود – به گیتی در خرمی او گشود". بله به دوران کودکی بچه ها برگشتم. همانطور که آنها با چشمان گرد زیبایشان –مواظب باش عمو- به تلویزیون نگاه می کردند من هم اتفاقا اگر فرصتی بود به آنها و تلویزیون نگاه می کردم. حنا دختری در مزرعه ،بابا لنگ دراز، آنشرلی با موهای قرمز، پسر شجاع که من چقدر دلم می خواست مثل او شجاع بودم و در برابر شیپور چی می ایستادم و آلیس در سرزمین عجایب که در آن چیزهای خنده داری بود همه چیز وارونه بود برخلاف روش معمول جشن روز غیرتولد می گرفتند قوانین اجتماعی که هیچ، حتی قوانین طبیعی وفیزیکی برعکس بود خلاصه بلانسبت یک "خر تو خری" بود که نگو من هم خیلی لذت می بردم آنجا قانون یعنی کشک هر کی هر کاری دلش می خواست می کرد قانون را می شکست وهرطور تفسیرش می کرد هرکی به هرکی بود.  بازم قاطی کردم سردرد عجیبی گرفتم قندم خونم افتاد فکر می کنم –عمو مگر توهم فکرمی کنی مگر فکر داری مگرمغز داری اگر مغز داشتی که دنبال این شغل نمی رفتی- با آن صبحانه (نون وپنیری) که عرض کردم دیگر نمی شود کار سردفتری کرد از این رو عمو تصمیم گرفتم هر شب یک کله پاچه ی خر در دیگ بگذارم با همان روش عموئی پیاز و زردچوبه و سس وبا آتش ملایم تا صبح بجوشد وصبحانه کله پاچه ی خر تناول کنم تا بتوانم براحتی با ارباب رجوع و ادارات وبخشنامه ها وقوانین و پوز و الکترونیک و این خبرهای خوشایند کنار بیام همان کاری که یکبار در زندگی کردم همان موقع که مغز خر خوردم و به این شغل آمدم.


 
ندیدم خوشتر از استعلام الکترونیک!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: طنز ، استعلام الکترونیک

ندیدم خوشتر از استعلام الکترونیک!

چند روز پیش در یکی از شهرهای همجوار جلسه ای آموزش بود و همکاران دعوت شده بودند باران رحمت الهی می بارید بطوری که برف پاک کن به دشواری شیشه را پاک می کرد. چه لذتی داشت صدها بار گفتم  thanks  God .  یکی از همکاران همراهم بود با احتیاط خود را به آن جلسه رساندیم قبل از هر چیز از دیدن دوستان وهمکاران وتجدید دیدار روحیه گرفتم و سپس از دیدن کیک و آب میوه! جلسه در ساعت تعیین شده شروع شد. ابتدا صحبت کوتاهی ازطرف یکی از همکاران ثبتی و سپس مسئول مهربان آنفورماتیک ثبت استان آموزش را با پاور پوینت و با حوصله ومتانت شروع کردند  و عمو هم بدقت آنها را در ذهن خلاق! خود ثبت می نمود دستگاه پروژکتور تصویری از مونیتور را روی پرده ای انداخته بود شبیه پرده ی سینما. وسط سالن نشسته بودم ولی دلم می خواست ردیف اول می نشستم یادم هست وقتی از روستای خود به مرکز استان برای اخذ دیپلم رفته بودیم بعضی وقتها هوس دیدن یک فیلم می کردیم گوزنها , گاو , خاک , نورمن و... وارد سینما که می شدیم می رفتیم اولین ردیف جلو می نشستیم بتصور اینکه ردیف های اول جای آقازاده هاست همانطور که قبلا عرض کردم آن وقت ها که این همه آقازاده نبود, ما "آقازاده" بودیم. در جلسه پرسشهائی هم مطرح شد همان ابتدا معلوم گردید که نرم افزار نواقصی دارد روز جمعه 23 دی از ساعت هشت ونیم صبح تقریبا تا ساعت پنج صبح فردایش روز 24 دی با سیستم موجود در خانه و دفترخانه کلنجار رفتم بارها روی سیستم منزل silverlight را نصب وریمو کردم و ورژن 8 اینترنت اکسپلورر را نصب نمودم ولی هر بار یک ایراد گرفت ونشد وبه صفحه سامانه املاک که می رسید یک پنجره آبی رنگ می آمد وازمن دوباره نصب برنامه silverlight  را می خواست در کار خود هشت وحیران شدم هرچه التماسش کردم که "عموجان به این عموی پیر ومهربان رحم کن نصف شب است از بی خوابی دارم سقط می شوم این را که چند بار نصب کرده ام در نصب مجدد که خودت داری خبر می دهی که قبلا نصب شده دیگر چه می خواهی؟ باز حرف خود را می زد"  خلاصه سیستم منزل را که برای روز مبادا می خواستم آماده کنم آماده نشد ورفتم سراغ سیستم دفترخانه از همان اول هزار بار قربان وصدقه اش رفتم براه نمی آمد تصور می کردم نرم افزارهای روی سی دی خراب است , آنها را با صرف زمانی بیش از یک ساعت مجددا از اینترنت دانلود کردم ونصب کردم بالاخره قبول کرد پس از نیم ساعتی انتظار و قر دادن و اطفارآمدن آن پنجره پیدا شد موقع ورود به سامانه یک دایره ی آبی رنگ هی می چرخید ومن هم لحاف کهنه را نزدیک سیستم آورده و روی زمین خوابیده بودم وهر ده دقیقه یک بار یک چشم خود را باز کرده ونگاهی به مونیتور می انداختم که کی تمام می شود وچشم ما به دیدار آن منور می گردد. حالا حدود ساعت 4 صبح است چنان خمیازه کشیده ودهان دره می روم که هیچ اسب آبی نمی تواند چنان خمیازه هائی بکشد. بالاخره آمد لحاف به خود پیچیده رابه کناری افکندم و پشت سیستم نشستم. چند تا فیلد استعلام را امتحان کردم خیلی کند بود بشدت قاطی کردم قاط زدنی عموئی!! رفتم در کلبه دو کامنت بی پاسخ را در پست "کشک" جواب دادم تا بدان وسیله هم عقده ی دل گشوده باشم وهم ثابت کنم که تا چه ساعتی علاف آن بوده ام امروز شنبه که تعطیل است از خواب بیدار شده و دو لیوان چای درست کردم و قوطی پنیر گوسفندی را که چند روز قبل خریده بودم آوردم این پنیرها را طرفهای آذربایجان تهیه می کنند روی آن نوشته بود لیقوان مخصوص سوغات تبریز. پنیر بسیار شور بود بنظرم بعد از خشک شدن دریاچه ارومیه تمام نمک آن را به آن قوطی پنیر بسته بودند لذا قبلا مقداری آب آن را خالی کرده و آب جوشیده سرد شده روی آن ریخته بودم تا در اثر خاصیت اسمزی کمی از شوری آن کاسته شود دو قاشق شکر ته لیوان ریخته وچای که حالا رنگ آن چشم خروسی شده بود روی آن ریختم و با قاشق چای خوری یک ربع ساعتی با صدای "چلک و چلک" بهم زدم تا خوب حل شود.  thanks  God که زن عمو وبچه ها نیستند والا یک متلک آبدار بارم می کردند "مگر سنگ در آن ریخته ای که چنین بهم می زنی؟" وعمو هم مثل همیشه به روی مبارک نمی آورد در بشقابی کوچک و به اندازه ی دو گردو از آن پنیر گوسفندی گذاشتم تصور می کنم آن تکه پنیر بسیار پر انرژی است شاید به اندازه ی یک تکه ی اورانیم هم وزنش با غنای سیصد درصد والا چگونه می تواند عموی پر جنب وجوش را تا آن ساعت شب سرپا نگهدارد بله معده ی عمو یک راکتور شکاف هسته ای است شاید هم همجوشی هسته ای دانشمندان بی جهت  خود را علاف آن دستگاه تونل دایره ای شکل بین مرز کجا بود؟ فرانسه وسوئیس نموده اند کجا دنبال کوچکترین ذره ی ماده برای تولید انرژی می گردند بهتر است واکنشهای درون معده ی عمو وسوخت وساز بدنش را مورد مداقه قرار دهند که پنجاه وسه سال است که می سوزد ومی سازد. شاعر فرموده "دل هر ذره ای که بشکافی – آفتابیش در میان بینی" شاید قانون بقای انرژی قانون بی خودی باشد بلکه انرژی خلق می شود (ادامه مطلب را ببینید) و تکه ای نان سنگک که روی بخاری گرم شده است عمو دندان ندارد نان تسمه است چون چرم کرگدن تک شاخ آفریقائی (نانهائی که مادرم می پخت کجا واین کجا -دانه ی فلفل سیاه وخال مهرویان سیاه- هر دو جانسوزند اما این کجا وآن کجا - بازم مثل اینکه قاطی کردم .نکردم؟) وپنیر مثل تکه ای گچ بنائی اما عمو ترکیب این دو را با چنان لذتی در دهان بی دندان خود می چرخاند وخرد می کند که هیچ سنگ شکنی چنین نمی تواند وبا ولع فرو می دهد که انگار خاویار می خورد (راستی عموهای شمالی شما که عموجان بچه ی خاویارید این خاویار چه طعم ومزه ای دارد؟ فکر نمی کنم عمرم کفاف امتحان آن را بدهد!) اولین لقمه عنقریب که عمو را خفه کند که لیوان چای شیرین به دادش می رسد همینطور که نصف بیشتر لقمه در گلو گیرکرده ونصف دیگرش در دهان بلاتکلیف مانده از گوشه ی لب یک دو قاشق چای شیرین به کمکش فرستادم وبعدش یک قلپ دیگر و حرکت آهسته ی آن را در مری حس کردم و تاملی تا در معده خالی جا خوش کند نفسی را که در سینه حبس شده بود بیرون دادم وچه مفرح که سعدی شیرین سخن فرموده هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است وچون بر می آید مفرح ذات ... زندگی را لذاتی است که خیلی ها هنر درک واستفاده ی آن را ندارند همین لحظه ای که با دو قلپ چای لقمه ای را که دست بر گلوی من فشرده بود وعنقریب داشت مرا خفه می کرد به قعر آن چاه فرستادم چه لحظه ی شیرین ومفرحی است باز هم thanks  God نمونه اش مدتی قبل که در جلسه تهران شرکت کردم لحظه ای  که چرخ هواپیما نزدیک فرودگاه در آسمان با صدای تقی باز شد و چند لحظه بعد که تقی به زمین خورد وچهار چرخش روی زمین قرار گرفت بسیار خوشحال شدم وچه لحظه ی خوبی بود. چندین لقمه ی دیگر به همان ترتیب ولی در لقمه های بعدی شاید بعلت کش آمدن دیواره ی مری وهم گرم و خیس شدن آن راحت تر پائین رفتند ولی جانب احتیاط را نباید از دست داده ولیوان چای شیرین دم دست و نجات دهنده ی جان شیرین است پزشکان می گویند صبحانه را حتما باید خورد زیرا در مدت خواب تقریبا تمام مواد مغذی! موجود در خون (همان که از تلیت کشک ظهر وارد خون شده ) -کدام خون؟- مصرف می شود وباید مجددا جایگزین شود بعداز خوردن صبحانه ی شاهانه سفره را جمع کرده وچند دقیقه ای روی تخت نشستم تا کمی ریست شوم و آماده تلاشی دیگر در روزی دیگر. چند دقیقه بعد شروع کردم رفتم سراغ آن سامانه این بار سریعتر بالا آمد فیلد ها را بررسی کردم تا الان که حدود ساعت 12 ظهر است چون منزل خواهرم دعوت ناهار هستم و یحتمل پلوئی با کشمش و میگو ودوغ کفیرو از این قبیل است که عمو خیلی دوست دارد  لذا اجمالا مواردی را که بنظرم رسیده می نویسم تا فتح بابی شود برای اظهار نظر همکاران ودرخواستی از کانون تا اصلاح آن را بخواهند البته شاید ناهار کشک باشد ومن کشک را هم دوست دارم و شما را هم دوست دارم!

فرصت نیست می روم ناهار می خورم برمی گردم ... بقیه را اضافه می کنم چندین مورد است ... رفتم ناهار که زرشک پلو با مرغ بود خوردم و ساعتی استراحت و چرتی و بعد چایی با عرق هل و حالا برگشتم ...

اشکال اول : فیلدهائی که الزاما باید پر شوند ابتدا مشخص نیستند وقتی کاربر می خواهد ضبط نماید آن موقع اخطار می دهد وخط قرمز دور آنها می کشد می شود از همان ابتدا بنحوی این فیلدها را مشخص نمود.

اشکال دوم: فیلدهائی برای ثبت شماره وصفحه دفتر سند مالکیت وجود دارد که الزامی است حالا اگر بخواهیم برای املاک ثبت نشده که سند مالکیت ندارند استعلام نمائیم معلوم نیست چه باید کرد لذا باید برای این مورد فیلدی پیش بینی شود که ثبت شده یا ثبت نشده یکی را انتخاب کنیم وبستگی به انتخاب آن فیلدها الزامی ای اختیاری باشند.

اشکال سوم: در خیلی از اسناد مالکیت قدیمی مخصوصا شهرستانها مساحت قید نشده است و همچنین در املاک ثبت نشده مساحت معلوم نیست یا حداقل موقع استعلام معلوم نیست الزام پرکردن فیلد مساحت مشکلی است که باید حل شود

اشکال چهارم: شماره ملی همه چیز را مشخص می کند وحتی نرم افزارهائی که با شماره ی ملی اشخاص سروکار دارند سیستمی پیاده کرده اند که با قید شماره ملی لااقل محل صدور شخص در فیلد مورد نظر اتوماتیک درج می شود  وازطرف دیگر استفاده از جزئیات شناسنامه کم کم مورد استفاده قرار نمی گیرد وبیشتر به کارت وشماره ملی اعتبار می دهند وحتی در کارت ملی محل صدور قید نشده است در سامانه نه تنها شماره ملی وشماره شناسنامه که فیلدی برای محل صدور شناسنامه وبدتر ازآن فیلدی برای محل تولد !!! شخص –که هیچ کاربردی ندارد- پیش بینی شده است وهمچنین مشخصات سریال شناسنامه !! آیا واقعا اینها لازم است؟

اشکال پنجم: چنانچه بخواهم برای اجرای حکم دادگاه مبنی بر انتقال استعلام نمائیم با توجه به اینکه در احکام صادره مشخصات محکوم علیه ذکر نمی گردد ودسترسی به مشخصات کامل شناسنامه ای وی نیست امکان استعلام نمی باشد وباید برای این موارد راه حلی پیش بینی شود.

اشکال ششم: برخی املاک کدپستی ندارند ویا مالک ممکن است این را نداند اگر بخواهی بجای آن ده تا عدد 1 بزنی قبول می کند ولی ممکنست این باعث اعلام مغایرت با کدپستی احتمالی در اداره ثبت شود

اشکال هفتم: شاید مهمترین اشکال این باشد که فیلدی جهت مقدار مورد استعلام تعیین نشده است ممکنست شخصی بخواهد از ششدانگ مثلا یک دانگ استعلام کند یا سردفتر بخواهد با دقت مقدار مالکیت را اعلام کند وبا همان دقت هم پاسخ بگیرد این فیلد لازم است

اشکال هشتم- در برخی املاک آپارتمانی انباری و پارکینک پلاکهای جداگانه فرعی دارند در این برنامه فیلدی برای آنها پیش بینی نشده است

اشکال نهم: در املاک اوقافی زمانی سردفتر می خواهد سندی فقط نسبت به عرصه بنویسد وزمانی نسبت به اعیان وگاهی هر دو را هم زمان باهم لذا در برنامه این حالت که عرصه مورد استعلام است یا اعیان پیش بینی نشده است

اشکال دهم: چنانچه لازم باشد که سردفتر معلوم کند استعلام را برای تنظیم چه نوع سندی می خواهد این موضوع پیش بینی نشده است (قطعی –رهن- اجاره-...)

اشکال یازدهم: چنانچه مشخصات شخصی را تا آخر وارد کردیم واشتباها صادره ی شناسنامه را مثلا قزوین زدیم و مشخصات آن شخص را ثبت کردیم حتی قبل از ارسال هیچ راهی برای اصلاح مشخصاتی که ثبت کرده ایم نخواهیم داشت وراهی نداریم تا آن مشخصات را از ریشه حذف کرده و مجددا وارد کنیم لازم است که چه در مشخصات ملک وچه در مشخصات مالک قبل از ارسال به ثبت بتوان فیلدها را اصلاح کرد

اشکال دوازدهم: بایستی امکان کنسل کردن یک استعلام ارسال شده به ثبت باشد زیرا ممکنست شخصی استعلام کند وبعداز آن پشیمان شود چرا وقت ثبت را تلف کند

اشکال سیزدهم: بعضی مواقع سردفتر از چند مورد مالکیت یک شخص (مثلا از چند مورد سند ابتیاعی) می خواهد از مورد خاصی استعلام کند این موضوع معمولا مورد تقاضای مالکینی است که در عالم واقع اراضی تصرفی آنها موضوع هر سند ابتیاعی در محل با دیگری تفاوت دارد – یکی اصلاحات ارضی بوده از قدیم یکی مالکی بوده اخیرا خریده وامثالهم- ازطرف دیگر این کنترل ودقت ودرخواست سردفتر برای ثبت هم بهتر است و در جمع بندی پرونده های ثبتی پیچیده بسیار کمک می کند لذا سردفتر می خواهد ذیل استعلام پیام ویادداشتی به ثبت بفرستد این فیلد پیش بینی نشده است

ایضا در مواری که مالک فوت شده است بایستی این فیلد پیش بینی شود تا بتوان فوت مالک را به ثبت اعلام نمود تا برای ثبت معلوم باشد چرا بنام دیگری (که همان وارث باشد) ‌استعلام شده است

اشکال چهاردهم:در شهرستانها معمولا املاک یک بخش ثبتی دارند وچندین فیلد همیشه یکنواخت است بهتر بود در این برنامه یا:

امکانی پیش بینی شود تا سردفتر بتواند آن فیلدها را پیش فرض نماید

یا شابلونی پیش بینی شود که بتوان از آن شابلون استفاده کرد یا

لااقل امکان کپی از استعلامی دیگر باشد

مخصوصا این مورد برای مواردی که یک ملک چندین سند مالکیت ویک مالک دارد برسرعت کار می افزاید

اشکال پانزده: بنظر می رسد درمواقعی که ملکی به ارث می رسد اگر بخواهیم قبل از صدور سند مالکیت برای وراث مثلا جهت احد از وراث استعلام نمائیم محلی برای استعلام میزان سهم الارث پیش بینی نشده است شاید اگر فیلد مقدار اضافه شود این مشکل حل شود

اشکال شانزدهم: امکان اصلاح استعلام بعد از ثبت قبل از ارسال وجود ندارد

اشکال هفدهم: در پلاکهای ترکیبی وتجمیعی باید "و" بین پلاکها را "کامای انگلیسی" زد و بیشتر اوقات لازم می شود با تماس تلفنی با دفتر املاک هماهنگ شد تا بدانیم در اداره ثبت وسیستم آنجا به چه نحوی نوشته شده است طبق دستورالعمل ثبت وارد می کنیم ایراد می گیرد

اشکال هجدهم-را شما بگوئید...

واما اگر می شد استعلامها را قبلا در محلی ثبت وضبط نمود (توسط کاربری که رمز ندارد ونمی تواند وارد برنامه شود برای امنیت بیشتر) وسپس سردفتر آنها را بازبینی کرده و وارسال نمود بهتر می شد.

مهره های گردنم بشدت درد گرفته است رفتم برای چایی زنجبیل! شما هم بفرمائید

راستی باید سری به قابلمه آبگوشت فردا بزنم که نسوزد عمو خیلی کم در دیگ زودپز غذا درست می کند دمای دیگ زودپز خیلی بالا می رود شاید سیصد درجه وتحت فشار لذا آبگوشتی که در آن دما وفشار تهیه شود آبگوشت نبوده بلکه سم وزهرمار خواهد بود برای همین هم آبگوشت را در قابلمه چدنی و دردمای بسیار ملایم وشعله ی کم می پزم یواش یواش قل قل کرده وبوی خوب آن تمام فضا ی آشپزخانه وهال را پر کرده است

ادامه مطلب علمی است!


 
اندر خواص بیشمار کشک!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: طنز

این پاسخ را که یادتان هست:

میدانی کشک کله جوش چیست؟ چند گلوله ی کشک خشک محلی را کمی شسته سپس در یک کاسه (قدیم در کاسه حصین یا کشک ساب می ریختند) ریخته وکمی آب روی آن بریزید گوشه ای نشسته وبسابید وبسابید تا کاملا سائیده شود (شنیده اید که می گویند برو عمو کشکت رو بساب برای این مواقع است) برخی از دستگاههای مخلوط کن برقی استفاده می کنند که توصیه نمی شود چون دانه های کشک کاملا نرم نمی شوند ضمنا موقعی که با دست سائیده می شود مقداری هم از چرک کف دست داخلش می شود که به خوش طعم شدن آن کمک می کند یادتان هست وقتی در سریال تربزه خوری اسمش چی بود؟ "جواهری در قصر" یا همان یانگوم خودمان، کمی از  گرده ی کاج را باد وارد دبه ی سویا سوسی که در زمین گود شده بود، کرده بود ومزه ی آن چقدر خوشمزه تر شده بود بنحوی که وقتی با آن سویاسوس یانگوم غذا درست می کرد پادشاه با خوردن یک مقدار اندازه ی یک نخود از آن چنان کله ی خود را تکان میداد که کله اش می خواست کنده شود ازطرف دیگر چرک کف دست چیز خیلی خوبی است مگر نمی گویند پول چرک کف دست است چون پول خیلی خوب است پس چرک کف دست هم . واما مخلوط بدست آمده را از یک صافی رد کنید تا نرمه وشفته کشکهای سائیده نشده جدا شود در کاسه ای دیگر یک دو قاشق روغن حیوانی بریزید و پیازی همراه یک دنده سیر ریز کرده به آن اضافه کنید وبهم بزنید تا طلائی شود وکمی بیشتر از طلائی. حالا زردچوبه اضافه کنید و بهم بزنید وسریعا قاشقی نعنای خشک هم اضافه کنید وفورا آنها را روی  کشک سائیده بریزید در اینجا باید صدای "جز" بشنوید کمی از آن کشک را در ظرف پیاز داغی ریخته وبگردانید تا تتمه ی روغن را بخود گرفته ودوباره در ظرف کشکی بریزید مقداری پودر مغز گردو روی آن بریزید اگر کشک سرد است کمی آن را گرم کنید (نباید زیاد گرم شود) حالا باید نان خشک نازک محلی داشته باشید نان را خرد کرده ودر کشک بریزید کمی صبر کرده تا نان خیس بخورد اگر زیاد معطل کنید خمیر می شود و آن وقت است که باید شلنگ آب را از حیاط منزل آورده وبه کاسه ی تلیت کشکی ببندید وشاید برای بهم زدن آن نیاز به آوردن چند تا عمله ی افغانی ملات چاق کن باشد  لذا پس از تلیت کردن زیاد معطل نکنید با اندکی بادمجان خام یا سرخ شده و ترب سیاه یا سفید (زاهدانی) رنده شده و سبزی و کاهو تناول کنید اینجاست که مختان مثل  RAM رایانه delete خواهد شد. سریعا سفره را جمع کرده چون اگر دیر جمع کنید همانجا پای سفره مثل اینکه ده تا قرص والیوم ده خورده باشید خوابتان می برد یک 5-6 ساعتی می خوابید وقتی بیدار شدید انگار اصحاب کهف زمان ومکان را از دست خواهید داد یک چای زنجبیل ونبات لیوانی می زنید تا دوباره "ریست" شده وبه تنظیمات اولیه خلقت برگردید با کشک می توان غذاهای بسیار لذیذی مثل کشک وکدو (بلند نخندید بچه ها از خواب بیدار می شوند و با شما دعوا می کنند و به عمو هم بد وبیراه می گویند) وکشک وبادمجان و آش رشته و آش کشک درست کرد چون کشک خیلی خوشمزه وخوش خور است لذا آشهای درست شده با آن نیز خیلی خوشمزه است یادش بخیر وقتی عیال بود چه آشهای رشته ای درست می کرد وعمو هم چه خوردنی. خوردنی باور نکردنی. تصور کنید گر چه تصور کردنش سخته! معده عمو مثل کیسه ی آب گرمی که یک کتری  آب جوش در آن ریخته باشی کش می آید!! 

واما خواص کشک:

کشک یکی از فرآورده‌های فرعی شیر است که به روش سنتی از جوشاندن، تغلیظ و خشک کردن دوغی که پس از کره‌ گیری باقی می‌ماند یا از ماست بدون چربی تهیه می‌شود. ماده‌ اولیه کشک عبارت است از شیر میش، بز، گاو یا مخلوطی از آنها. کشک با حجم کم خود، یک ماده غذایی معجزه‌ آساست که در بردارنده تمامی خواص شیر و حاوی کلسیم، چربی، نمک، پروتئین و ویتامین است.

خواص کشک :
* میزان انرژی تولید شده با 100 گرم کشک حدود 105 تا 120 کیلو کالری است که می‌تواند به عنوان یکی از تامین‌کننده‌های انرژی مورد نیاز بدن در رژیم غذایی روزانه گنجانده شود.
* کشک به علت داشتن اسیدهای آلی،ضدعفونی‌کننده دستگاه هاضمه (معده،روده کوچک و روده بزرگ) است.
* کشک به عنوان یک غذای نفاخ و هم آورنده و سفت‌کننده روده محسوب می‌شود؛به همین علت برای هضم راحت آن از  نعنای خشک استفاده می‌شود.
* علاوه بر آن،کلسیم بالا و فسفر موجود در کشک می‌تواند در پیشگیری از پوکی استخوان موثر باشد.
* کشک برای کودکان کم ‌وزن غذای مناسبی محسوب می‌شود.
* مصرف کشک برای بیماران دارای کلسترول بالا و همچنین فشار خون بالا توصیه نمی‌شود.

* کشک به عنوان یک غذای مقوی گرسنگی را کاهش داده و حجم کمی از معده را اشغال می‌کند.
* کشک خشک می‌تواند به عنوان یک میان وعده پرانرژی مصرف شود که افراد چاق باید به این نکته توجه کنند.

* از کشک به عنوان یک افزودنی به غذاهایی مانند آش استفاده می‌شود.
* کشک دربردارنده تمامی خواص شیر و حاوی کلسیم، چربی، نمک، پروتئین و بعضی از ویتامین‌های گروه ب است.
*با توجه به این که کشک یکی از غنی‌ترین منابع پروتئین حیوانی است؛بنابراین محیط مناسبی برای رشد و ازدیاد میکروارگانیسم‌های مختلف است که اغلب سبب مسمومیت‌های شدید و حتی مرگ می‌شود، لذا توجه به موارد زیر ضروری است:از کشک‌های بسته‌بندی شده (پاستوریزه) که دارای برچسب و مجوز بهداشتی است،استفاده کنید. کشک را در یخچال نگهداری نمایید. تا حد امکان از مصرف کشک مایع باز خودداری کنید و در صورت استفاده 10 تا20 دقیقه قبل از مصرف آن را بجوشانید تا میکروارگانیسم‌های آن کاهش یابد. 

گردآوری: گروه سلامت سیمرغ  ادامه مطلب هم ...

 


 
چه می کردم اگر من ...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی: طنز

سه هزارمیلیارد تومان می داشتم...

باتولد آن کودک جمعیت کره ی زمین به هفت میلیارد نفر رسید بگذریم از اینکه یک درصد آنها چقدر ما ل ومنال دارند ولی بگفته ی وال استریتی ها 99 درصد آس وپاسند وبقول ما دارقوزآبادی ها (ببخشید) ...ون پتی هستند یعنی تنبانی به پا ندارند و آسمان جلند و شبشان می رسد وشامشان نه . ترپی به بپا می کنند بجای کفش و جلهائی می پوشند به اسم لباس غذایشان "املت" است آن هم به روشی که عمو می پزد.(1) از بانگ خروس تا بوق سگ، سگ دو می زنند بازم هشتشان گرو نه،  نه که گرو نهصد است بقول اون شاعر محلی تفریح آنها ختم مرده هاست ... بیشتر بگم ؟ نه نمیگم بس است بروم سر اصل مطلب با آن سه هزار میلیارد تومان چه می کردم سعدی علیه الرحمه فرموده است: بنی آدم اعضای یک پیکرند- که در آفرینش ز یک گوهرند – چوعضوی به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار. لذا فکر کردم دنیا دنی است و ارزشی ندارد انسان باید به همنوعان خود کمک کند حالا که خدا بمن رو کرده (البته در خیال واهی وتوهم به حد نهایت)  3000000000000 تومان (صفرهاش رو درست نوشته ام؟!) بمن داده آن را بین همنوعان خود تقسیم کنم ونام خود را در کتاب گینس برای همیشه بعنوان بخشنده ترین ومهربانترین عموی دنیا ثبت نمایم حضرت حافظ فرموده: الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها – که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. بلی مشکل کوچکی پیش آمده آخر آن نود ونه درصد یکی دو تا ده تا صد تا که نیستند هفت میلیارد ...ون پتی هستند یک لحظه جرقه ای در ذهنم روشن شد و چون ارشمیدس در حمام ، فریاد برآوردم یافتم یافتم. چند بار بلند فریاد زدم. چون زن عمو نبود که مهربانانه بگوید "برو گمشو باز هم دچار توهم شده ای پاشو برو یک کیلو پیاز از سرکوچه بخر وبیار" بله هفت میلیارد ...ون پتی! چرا قبلا به ذهنم نرسیده بود چه بهتر اینکه برای هریک از آنها یک "تنبان" بخرم تا ستر عورت کنند ودیگر آن یک درصد نتوانند به این نود ونه درصد توهین کنند وبگویند ...ون پتی! (یکی از خانهای قدیم گفته بود دوباره زمستان شد که هر ...ون پتینی آب خنک بخورد!) بله فکر بکری بود سرشار از خلاقیت . ابتدا گفتم به آن یک میلیارد وچهارصد میلیون نفر چینی نمی دهم بعدا دلم سوخت آخه آنها هم فقط با روزی یک دلار کار می کنند. گرچه میمون طبل زن کوکی بجای پول نفت بما می دهند بازهم فقیرند گناه دارند باشد گذشت خصلت مردان بزرگ است به آنها هم می دهم که بنی آدمند و... اما برای تهیه هر عدد تنبان حدود یک متر وبیست سانت پارچه لازم است و به بهای فعلی هر تنبان حدود 5 هزار تومان (بدون دوخت) درمی آید  3000000000000 تقسیم بر 5000 می شود 600000000 عدد تنبان! خیلی کم است نشستم چون ای کیو سان فکر بسیاری کردم باز آن جرقه به ذهنم رسید بله می شود به همنوعان کمک کرد می شود دل هفت میلیارد همنوع را بدست آورد وباری از هزاران بار زندگی را از دوش آنها برداشت .تا توانی دلی بدست آور- دل شکستن هنر نمی باشد. ای که دستت می رسد کاری بکن –پیش از آن کز تونیاید هیچ کار.  از آنجا که گفته اند باید توشه ی آخرت را پیش از رفتن فرستاد تصمیم گرفتم با آن  3000000000000 میلیارد تومان کش تنبان خریده وبه هریک از بنی نوع بشر دو متر از آن را اهدا نمایم بهای هر متر کش تنبان 200 تومان است واگر محاسبه کنید به هر کدامشان حدود 2 متر  می رسد و هیچ کس در حسرت آن نمی ماند.  خداوند به همه ی نیکوکارن صد برابر عطا فرماید.

(1) املت نوشتم تا با پست قبلی همخوانی داشته باشد والا بسیارند که در حسرت همین املت هم می باشند چند روز پیش آشنائی را دیدم که چند تا تخم مرغ خریده بود بمن گفت مدتی است نگرفته بچه هایش گفته اند هوس تخم مرغ کرده اند باور کنید هوس تخم مرغ نه خاویار!


 
املت!
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی: طنز

عمو تنها زندگی می کند. از پنجاه که گذشتی بهر بهانه ای عیال را از خانه دور خواهی کرد چه بهانه ای بهتر از تحصیل وپیشرفت بچه ها. تنهائی مشکلات والبته عالمی دارد. ممکن است شما دلتان  فقط برای بچه ها تنگ شود و حوصله تان سر برود. ولی گرفتاری دفتر وامور روزمره مجالی برای ابراز وجود این مشکلات نمی گذارد. صبح کار در دفتر بعداز ظهر چرتی کوتاه وغروب خرید نان سنگکی و یک کیلو پیاز. شب  روزنامه و مجله وکتاب. واخبار که هر از چندی داغ ترش می رسد. واین روزها مایه ی تفنن وسرگرمی است مثلا چند روز اخیردرشب نشینی ها مسابقه می گذاشتند وهرکس می توانست عدد سه هزار میلیارد را بنویسد ودر تعداد صفر آن اشتباه نکند برنده می شد وبقیه هورا می کشیدند وهر هر می خندید و خلاصه همه خوشحال وسرگرم بودند چندانکه در شب بلند یلدا چنین شادی نخواهی دید.  وعاقبت عبرت آموز جناب سرهنگ اگر صاحب بصیرتی پیدا شود در بین خادمین الحرمین الشریفین وامثالهم وآخر شب هم خواندن ودوره کردن درسهای زبان انگلیسی که اخیرا شروع کرده ام reading  , writing , listening, speaking  ازطرف دیگر عمو همانطور که عرض شد یک  handyman است وهر کسی که وسیله ای مثل جارو برقی و لباسشوئی وفندک گازو عروسک مسواک زن و هلی کوپتر کنترلی تا میمون طبل زن چینی خراب دارد برای تعمیر می آورد البته که اینها مزدی که ندارد بلکه باید از مالکش چند ساعتی تا تعمیر شوند پذیرائی هم کرد اشیائی که اغلب چینی هستند وعمو هم که میانه ی خیلی خوبی با چینی ها دارد هنگام تعمیر هر وسیله یک میلیارد وچهارصد میلیون ناسزا نثار آنها می کند که به هر نفرشان لااقل یکی برسد وهیچیک بی فیض نمانند عمو علاقه ی زیادی به امور فنی وبرق والکترونیک واپتیک دارد. برای بچه ها که عمو را "عمو" صدا می کنند انواع کاردستی علمی را درست می کند موتورهای الکتریکی دست ساز ، زنگ اخبار، ترانسفورماتور، وسایلی برای  تبدیل انرژی ها به یکدیگر، انرژی خورشیدی ، نمایش کارکرد انواع مقاومت وخازن و دیود ودیاک وترایاک وتریستور و پل دیود ویکسو کردن جریان متناوب به مستقیم و یکنواخت کردن آن با خازنها ، دیود های نوری مادون قرمز ماورا بنفش انواع مقاومت ثابت ومتغیر و وابسته به نور ووابسته به حرارت، بی متال، جریان الکتریسیته وخواص آن ، نورو اتاق تاریک وشکست نور ومنشور وتجزیه نور و عدسی ها وساخت میکروسکوپ وتلسکوپ وپروژوکتور، ابزاری برای دیدن الکتریسته ساکن و ابزاری برای نشان دادن ارتعاشات در تارهای صوتی و نت های زیر وبم ، عروسک تعادلی، عروسک پاسخگو و امثال اینها که هم عمو را از یکنواختی ثبت با سند دور می کند و هم بچه ها را بسیار خوشحال، از این روست که بچه ها "عمو" را مهربان وهوشیار می دانند –این نظر بچه هاست شاید مهربان باشد ولی آن دیگر را صدوهشتاد درجه برعکس کنید تا به منتها درجه ی خولیت برسید- بخاطر همین ها کمتر می توانم بروز شوم همه این کارها باضافه آشپزی. عمو در آشپزی تک است و جیم آشپز شاگرش هم نمی شود. اینجا کمی از آشپزی برایتان می نویسم. یک پاشنه ی غذای مجردی "تخم مرغ" است یک مسئله ی قدیمی لاینحل مطرح بود که ابتدا مرغ بوجود آمده یا تخم مرغ واخیرا دانشمندان اعلام کردند که ابتدا مرغ بوجود آمده است ولی من تصور می کنم خداوند عالم ابتدا تخم مرغ را خلق کرده است و برای حیات وبقا بشریت احتیاطا کنار گذاشته وسپس آن انفجار بزرگ وبینگ بنگ را بوجود آورده است. با تخم مرغ یا بقول عموهای شمالی "مرغنه" می توان غذاهای متنوع وسریعی آماده کرد از جمله "املت" واما دستور تهیه "املت" به روش عمو : ابتدا ماهیتابه نچسب را به روش جیم آشپز در هوا پر داده وروی گاز می گذاریم وگاز را روشن کرده ومقداری روغن و پیاز خرد شده در آن می ریزیم –پیاز خواص خیلی زیادی دارد که در پست پوز وپیاز همین وبلاگ نوشته شده است-  مقدار پیاز بستگی به عوامل مختلفی دارد تعداد ، سن وعوامل دیگر برای اطلاع از میزان دقیق واستاندارد آن بایستی مدتی به دانشگاه آزاد رفت که اکنون بدون کنکور در کوچه ها فریاد می زند که آهای ... زنبیل و ور دار وبیار ومدرک ببر.  یک کارشناسی ریاضی و رایانه آنهم برنامه نویسی لازم است. بعد از گرفتن مدرک برمی گردیم  و الگوریتم وفلو چارت تهیه املت را ترسیم می کنیم. املت را برای چه کسی تهیه می کنیم؟ اگر طرف زیر 18 سال است زیاد ضرورتی ندارد اگر بالای 18 است دو حالت دارد  طرف مجرد است یا متاهل؟  اگر مجرد است ضرورتی ندارد واگر متاهل است بستگی به دو عامل دارد اگر موقتا تنهاست احتیاط واجب است و برای پیشگیری از عواقب وتالی فاسد آن بایستی از اضافه کردن پیاز اکیدا اجتناب شود اگربا خانواده زندگی می کند دوحالت دارد سن او مثل عمو بالای 50است هیچ تفاونی ندارد وهر چه پیاز اضافه کنی هیچ اثر مثبتی وبخاری از آن برنمی خیزد اگر بالای 18 و زیر پنجاه سال است دراینجا یک الگوریتم وفلوچارت آری –نه کارآئی ندارد بایستی چند واحد منطق فازی را پاس کرد پس اجاق را خاموش کرد می رویم دانشگاه آزاد –دانشگاه آزاد می گویم چون عمو را جای دیگر راه نمی دهند حقیقتا- کسب مدرک نموده وبرمی گردیم. اجاق را روشن می کنیم and go on عوامل وپارامترها وفاکتهای مختلفی را اعم از سن وجنس و تنهائی و... را بایستی در نظر گرفت که اینجا نیاز به یک رایانه است ومغز انسان را یارای انجام چنین محاسبه ی پیچیده ای نیست. فرض را براین می گذاریم که مقتضی موجود ومانع مفقود است لذا مقداری پیاز اضافه کرده پس از اینکه پیاز ها طلائی شدند مقداری "زردچوبه" به آن اضافه می کنیم زردچوبه بوی غذا را ازبین می برد ورنگ غذا را خوشرنگ کرده ومیکرب کش است پس مقدار آن هر چه بیشتر باشد بهتر است - در آخر خواهید دانست چرا- سپس مقداری گوجه فرنگی خرد شده به آن اضافه می کینم دو حالت دارد اگر جوان است چون دندان دارد پوست گوجه ها نکنده و دانه های داخل آنرا بیرون نیاورید ولی اگر مسن باشد بستگی به این دارد که دندان دارد یانه اگر دندان دارد به حالت جوان بروید اگر دندان ندارد بایستی پوست آن را درآورددر اینجا اگر دندان مصنوعی دارد باید دانه های آن رادرآورد تا زیر دندان مصنوعی نرود اگر دندان هیچ رقم ندارد پوست ودانه را درآورید وهمه چیز را خوب نرم کنید بعد از پختن گوجه ها یک عدد تخم مرغ به آن اضافه کنید وخوب بهم بزنید هرتعداد مهمان داشته باشید وهرتعداد که اهل وعیال باشند وهر چقدر گرسته باشند مهم نیست فقط همان یک عدد تخم مرغ کفایت می کند که بیشتر آن را نتوان خورد! آنجا که عرض کردم هرچه می توانید زردچوبه اضافه کنید بدان جهت بود که رنگ املت اختراعی را زردتر نمائید و مهمان متوجه کمبود تخم مرغ آن نشود!


 
تسهیل والبته تسریع در تنظیم اسناد!
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی: طنز

در قانون تسهیل تنظیم اسناد آمده است که سردفتر برای اطلاع از محل وقوع ملک ابتدا از مسکن وشهرسازی استعلام نماید وبعد از اطلاع از مراجع ذیربط (داخل محدوده یا خارج محدوده) استعلام نماید چند مورد استعلام نمودم  ارباب سند که ارباب ما هم هستند رفتند وبر نگشتند وخود می دانید که کجا رفتند که گفته اند "مرنجان دلش را که آن مرغ وحشی - زبامی که برخواست مشکل نشیند" والبته که برای دیگر اسنادشان هم هر چه دانه بیفکنی آن مرغ دیگر  نظر سوی دام تو نخواهد کرد چون "مرغی که پرید دیگه پریده- دلی که شکست دیگه شکسته ..."  ولی یکی از همشهریان نمیدانم چرا دنبال استعلامی که نمودم رفت و پاسخ گرفت و چه پاسخ گرفتنی پاسخ آن همشهری را عینا می آورم به تاریخ نامه ها توجه فرمائید یک مرتبه این نامه را نخوانید چون ممکنست دور از جون شما مختان تاب بردارد وچشمتان لوچ شود و بقول جوانها در حد تیم ملی "هنگ" کنید:

شماره  407/...- 8/9/1390

دفترخانه اسناد رسمی شماره ... دارقوزآباد سفلی!

سلام علیکم  (سلام واجب است وپاسخ دادن به‌ آن اوجب پس علیک سلام البته وقتی که در حال شمارش پول هستید هر دو مستحب بلکه مکروه وحرام می شودچون اشتباه می کنید و یک هزاری ضرر می کنید!)

احتراما عطف به نامه شماره 5938- 29/9/88 موضوع انجام معامله نسبت به پلاک ... واقع در ... اشعار می دارد با توجه به اینکه پلاک مورد استعلام به موجب نظریه شماره  ... -3/5/89  کمیسیون ماده 12 اراضی شهری/ زمین شهری تشخیص گردیده لذا با رعایت کامل قانون منع فروش و واگذاری اراضی فاقد کاربری مسکونی برای امر مسکن به شرکت های تعاونی مسکن و اشخاص حقیقی و حقوقی منوط به اخذ مجوز لازم موضوع ماده 3 قانون مذکور انجام معامله نسبت به زمین مورد استعلام از نظر این اداره بلامانع می باشد لیکن در سند انتقال قید فرمائید هرگونه افراز و تقسیم و تفکیک ملک مذکور تابع قانون زمین شهری بوده  و بدون مجوز از این اداره هرگونه افراز- تفکیک و تقسیم ممنوع خواهد بود. ... رئیس اداره مسکن وشهرسازی ...

 

آیا می دانید طرف از چند تا اداره نامه ومدارک برده تا این نامه را گرفته:

از ثبت اسناد - از شهرداری- از منابع طبیعی و آبخیزداری-  عکس هوائی - تطبیق عکس هوائی توسط کارشناس- ... چندین نوبت مراجعه به مرکز استان و التماس کردن چنانکه در گرگ دره نمی کردند- ریختن هزاران قطره اشک مثل بارون بهار - ...

چیه قاطی کردی نگفتم یک مرتبه نخوانش!


 
بازهم بند تنبان!
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱  کلمات کلیدی: طنز

عمو با اجناس چینی بشدت مخالف است خصوصا با تنبان چینی که پلاستیکی! است و الکتریسیته ی ساکن جمع می کند و به ساق پا می چسبد.  عمو اصولا معتقد است که لباس باید حتی الامکان پنبه ای باشد ویا درصد زیادی پنبه در آن بکار رفته باشد. زن عمو گهگاهی خیاطی می کند برای خودش وصبیه مانتو  می دوزد وبرای عمو تنبان ! پنج سال قبل که تعرفه های حق التحریر نو شد دو تکه پارچه ی پنبه ای خرید ودو تنبان شیک وراحت برای عمو دوخت پارسال در اثر کثرت استعمال خشتک هر دو سائیده ونازک شده بود. عمو  در هر انجمنی ظاهر نمی شد واگر هم در یک گردهم آیی حضور بهم می رسانید دو کنده زانو می نشست که ناگهان خشتک پاره نشده وقمر در عقرب نگردد. زن عمو که آن وضع را دیدند فرمودند اجازه می دهی برایت تنبانی بخرم؟ عرض کردم صاحب اختیارید اجازه ما بلکه مرگ وزندگی ما دست شماست تا چه رسد به یک تنبان.  سرکار عالی لطف فراوان دارند ولی علی الحساب با تکه های باقیمانده از چهار سال قبل خشتک هر دو را وصله  پینه بنما البته از درون تا هم محکم شود وهم خلایق نبینند این روزگار خوش سردفتری را. تا تعرفه های جدید اعلام شود قبول نمود و وصله پینه نمود سالی گذشت اگر چه قسمتهای وصله شده از روز اول نوتر وآکبندتر شده بود ولی پاچه های آن دو تنبان از فرط سائیدگی در لباسشوئی کنده شد. ماندیم که چه کنیم پسرک که خود دائما شلوارک می پوشد و با همان هم درب منزل می رود وحتی چند قدمی در کوچه! پیشنهاد داد که از باقیمانده آن دوتنبان بصورت شلوارک استفاده کنم ولی عمو با آن موهای سفید وشلوارک آنهم نه شلوارک که چیزی شبیه شورت مقنی گری. نه نمی شد. بیش از این هم نمی شد منتظر تعرفه جدید حق التحریر ماند که خبری از آن نمی باشد و جزو اسرار شده است! عمو خیلی آینده نگر است و همیشه به فکر روز مبادا می باشد "وقتی که جیک جیک مستونش هست فکر زمستونش هست" از این رو دور از چشم اغیار حسابی سپرده باز نموده است. وبه اندازه ی خرید یک تنبان در آن حساب پس انداز نموده. به عیال عرض کردم انسان پول را برای چه روزی می خواهد؟ آدم زحمت می کشد که تنش راحت باشد و روح و روانش نیز! آن وجه را برداشته و به عیال دادم که با آن برایم تنبانی بخرد مشارالیها با جستجوی زیاد یک قواره پارچه ی تقریبا پنبه ای آبی رنگ! پیدا کردوخرید. حتما می دانید که چرا تنبان باید پنبه ای و خنک باشد! رنگ آبی هم که از روز الست در پیشانی من نوشته شده است زن عمو قد وبالای عمو را اندازه گرفت درحین اندازه گیری سرمتر خیاطی را روی شکم گرد وقلمبه ی عمو قرار داد اعتراض کردم اینجا که جای نیفه ی تنبان نیست سر می خورد جای بند تنبان زیر قوس شکم ودرست ابتدای استخوان لگن است او که با اخلاق مگسی عمو بخوبی آشناست و می داند که از تنبان بلندی که در دست پا بپیچد بدش می آید چند سانتی از قد آن کم کرد بالاخره تنبان با چند بار پرو کردن دوخته شد و عمو سرمست از این پیروزی از این نو شدن دوباره خوشحال تر از همان دوران کودکی! زن عمو جعبه ی خرت وپرت های خیاطی را کاوش نمود ولی کش تنبان نیافت دیروز برای خرید کش تنبان به بازار رفت ساعتی گذشت زنگ در بصدا درآمد چون کودکان که منتظر هدیه ی بابا نوئل باشند به طرف در دویدم و در را به تعجیل گشودم دیدم که زن عمو پکر است از قیافه ای او بفراست دریافتم که مشکلی اساسی واستراتژیک پیش آمده است "رنگ رخسار حکایت کند از سر درون" اندکی صبر کردم تا کیف وچادر بر زمین نهد وعرض کردم "کش تنبان گرفتی؟" گفت "نع" جرات نکردم بپرسم "چرا" وصبر کردم تا خودش ادامه دهد او گفت باید تنبان را با بند بپوشی چون کش تنبان که چند روز قبل متری 50 تومان بوده هم اینک متری 200 تومان شده است خدا یا تعرفه ی حق التحریر پنج سال پیش و کش تنبان متری 200 تومان ! از سر خیرش گذشتم اگر خاطرتان باشد عرض کردم که اختراع کش تنبان تحول و انقلابی در تولید نسل بوده و سبب افزایش تصاعدی جمعیت شده است ولی عمو را که سن از 50 گذشته است نیازی به کش تنبان نیست! عمو که خیلی آینده نگر است ! از آنجا که گفته اند هرچیز که خوار آید روزی به کار آید هیچ چیز را دور نمی ریزد مدتی قبل بندهای پرده کرکره خراب شده بود عمو که خود فنی است وبقول خارجی ها "هندی من" است بند آنها را عوض کرده و تکه های سالم مانده را نگه داشته بود به عیال گفتم  "گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد ..." (1) چه گرفتی زانوی غم در بغل برخیز که یافتم گفت چه یافتی گفتم "بند را" ورفتم وتکه ای از همان بند پرده کرکره آوردم و در نیفه ی تنبان کرده و به پا نمودم وگرهی محکم به آن زدم وقضیه به خیر وخوشی تمام شد وحالا غمی ندارم حتی اگر تعرفه ها پنج سال دیگر هم اعلام نشود تنبانی نو دارم و چند متری هم بند دست دوم تنبان!  

امشب یکی از آشنایان تعریف کرد که: (کش یک سانتی  ظرف مدت کوتاهی -نه اینکه از پنج سال پیش _ از متری 50تومان به متری 200 تومان رسیده است!) که مایه این طنز شد و با عجله ودر حالی که خواب آلود هستم نوشتم نمی دانم چه نوشته ام!

امشب رفتم وبلاگ عمو طلوع همکار وشاعر محبوبمان دیدم شعری در مورد این پست سروده اند ضمن تشکر از ایشان با اجازه آن شعر را به اینجا آوردم:

این عموی عزیز ما ، گاه و بیگاه در مورد بند تنبان و تنبان و این جور مسائل دادِ سخن می دهند از جمله همین مطلبی که تحت عنوان (بازهم بند تنبان) همین دیشب نوشته اند . راستش وقتی که آنرا خواندم با خودم گفتم چرا من از این قافله عقب بمانم ، چه بهتر که شعری در این باب بگویم ، شاید کارساز شود. این همه گفتیم به جائی نرسید این یکی را هم امتحان می کنیم : 

گر گران آمد کشِ تنبان در اینجا بی خیال

گر گواهی می کنی ،ارزان تو امضاء بی خیال

رفته  گر تا کهکشان هر قیمت و هر تعرفه

چون که هستی در پناهِ شخصِ والا بی خیال

غم مخور از فیش برق و قبض گاز و  وجه آب  

با  شنا  رد کن تو این امواج دریا بی خیال

روی خط فقر ماندی گر درود و آفرین

یا که رفتی زیرِ خط از سمت بالا بی خیال

گر شدی در نزد مردم این چنین بی اعتبار

کاتب بالعدل لیکن یکه ، تنها بی خیال

گر سند ارزان ترین مکتوب  شد   دراین دیار

چون گران است هرمتاع و نرخِ کالا بی خیال

می نهی گر آبرو را بر طَبَق در کارِ خویش

سودِ آن را می برند جمعی به یغما بی خیال

ته کشید گر  وجه  در جیب  و به رقص آمد شپش

بند تنبان را نگهدار ای دریغا بی خیال

داده بر باد فنا این  ثبت و دفتر ، کُلِ  شی ء

میز را  محکم بچسب ، باقی سراپا بی خیال

 

 


 
معاملات محجورین!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦  کلمات کلیدی: پرسش های محجورین ، طنز

دوستان می گویند که پرسشها را کم کم مطرح کنم ودسته بندی کنم وشماره گذاری نمایم دلم می خواهد ولی "جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها"http://www.hafez.ir     چند سال پیش از کانون تسویه حساب گرفتم که عطای این شغل رابه لقایش ببخشم اطرافیان نگذاشتند و حالا هم تصیم به آن دارم می خواهم یک بار دیگر حساب وکتابهایم را با کانون و تمام ادارات تسویه کرده و آماده رفتن باشم لذا ممکن است عموئی وجود نداشته باشد که بپرسد لذا معذور دار ما را!

1-اهلیت چیست؟  2-اهلیت تمتع چیست؟ 3- اهلیت استیفا چیست؟ 4-حجر چیست؟ 5-محجور کیست؟ 6-حجر متصل به زمان صغر ومنفصل از آن کدام است؟ 7-صغیر کیست؟ 8-تفاوت صغیر غیرممیز و ممیز در چیست؟ 9- دلیل تمیز چیست؟ 10- آیا سن مشخصی است؟11- بلوغ چیست وبالغ کیست؟ 12-رشد چیست ورشید کیست؟ 13-سند رشد چه سنی است؟ 14-سفه چیست وسفیه کیست؟ 15-از صغار کدام می تواند تملک بلاعوض کند؟ 16-معاملات سفیه باطل است یا غیر نافذ؟ 17- اگر غیر نافذ است چه کسی معاملات وی را تنفیذ می کند؟ 18- آیا می تواند تملک بلاعوض کند؟

 19-جنون چیست وچه درجاتی دارد وآیا درجات آن در صحت وبطلات معاملات واعمال حقوقی تاثیر دارد؟ 20- مجنون کیست؟ لیلی کیست؟ من کیم لیلی ولیلی کیست من؟ قاطیم؟ سالمی هست؟ 21- آیا مجنون می تواند تملک بلاعوض کند؟ 22-جنون ادواری چیست؟ 23- آیا معاملاتش در حالت افاقه معتبر است؟ 24-اگر حکم به جنون ادواری شخصی صادر شده باشد یا در محل مشهور به آن باشد و به دفترخانه برای تنظیم سندی مراجعه نماید ورفتار وگفتار او عقلائی باشد آیا برای او سند تنظیم می کنید؟ 25-یا اورا برای احراز حالت افاقه به دادگستری وسرپرستی معرفی می کنید؟

 26- اگر صغیری ولی خاص دارد (پدر-جدپدری یا وصی منصوب) وبعد از رسیدن به سن رشد معلوم می شود که رشید نشده و عدم رشد او متصل به زمان صغر است اواین عدم رشد توسط چه کسی درخواست ونزد چه مقام ومرجعی وبه طرفیت چه کسی باید اثبات شود؟ 27- دوم آیا بعد از اثبات عدم رشد باید قیم نصب شود یا ولایت ولی خاص ادامه می یابد؟ 29-اگر باید قیم نصب شود آیا با وجود  "پدر" یا "جدپدری" یا "وصی" همانها را بعنوان سرپرست نصب می نمایند یا شخص دیگری هم می تواند سرپرست شود؟ 30- آیا این سرپرست اگر پدر یا جدپدری یا وصی است عنوان "قیم" دارد یا همان "ولی خاص" ؟ (این موضوع مهم است زیرا اگر قیم باشند معاملات آنها منوط به کسب مجوز از دادستانی است وشکل تنظیم سند هم تفاوت خواهد کرد)

31- اگر شخصی مدتی بعد از رسیدن به سن رشد محجور گردید واثبات شد در حالتی که "ولی خاص" وجود دارد آیا ولایت آنها خود بخود بر شخص مذکور اعاده می شود؟ 32-یا بایستی توسط دادستانی نصب شوند وعنوان آنها در اینجا نیز قیم است یا ولی؟ 33- آیا اگر ولی است معاملات آنها نیاز به کسب مجوز دارد یا خیر؟ 34-صغیری قیم داشته به سند رشد رسیده ولی رشید نشده وعدم رشد وی اثبات شده آیا سرپرستی قیم امتداد دارد یا مجددا باید نصب شود؟

امروز روز پدراست فکر می کنم به احترام مولا علی (ع) نق نق نخواهند کرد ساعت 10/10 دقیقه صبح است کدخدا قلیه ماهی درست کرده  می خواهیم برویم کوه نخیر ... دارد از آشپزخانه مهربانانه فریاد می زند وچه فریاد زدنی که بند دل که چه عرض کنم بند... (تکراریه)  که چی نشستی پای اینترنت ول کن پاشو یخ دربیار آب بردار و وسایل را بچین پشت ماشین ومنم با صدای لرزان می گویم اومدم واقعا می ترسم درعالم زن ذلیلی آزادی، اراده ، اختیار، انتخاب ، گفتمان، برابری، مساوات و... معنائی ندارد ویا معنای خاص خود را دارد وقرائت خاصی از آن می شود مثل قلعه حیوانات جورج اورل تا کتک نخورده ام بروم شب بر می گردم بقیه را می نویسم فعلا روز پدر (نخندید) بر همه ی "مثلا پدر" های زن ذلیل مبارک باد ... خوش باشید اگر نمی توانید شما را بخدا امروز مثل من عموی هالو خود را الکی به خوشی بزنید الکی خوشی هم خودش عالمی دارد ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ... میام ... بر می گردم ...

سلام برگشتم به خیر خوشی روز خوبی بود انواع اغذیه واشربه وفواکه وماکولات و... بعله قلیه ماهی بود ویک نوشابه ی زرد و کمی سیب گلاب و زردآلو ویک هندوانه ی کوچک. احترام به کمال دیدم چون شاهان درصدر نشستم وقدر دیدم وغرغر نشنیدم احساس می کردم پادشاهی بدون تاجم همانطور که قبلا هم گفتم "خواجه ی بی تاج" امروز مرا برای آوردن آب از چشمه و برای آوردن هیمه به کوه نفرستادند (خرکی را به عروسی خواندند- خر بخندید و شد از قهقهه سست- گفت من رقص ندانم به سزا- مطربی نیز ندانم به درست- بهر حمالی خوانند مرا- کآب نیکو کشم و هیزم چست) احساس می کردم قهرمانی بزرگ هستم که همه مرا دوست دارند احساسی شبیه "دون کیشوت" احساس قدر قدرت بودن احساس پادشاهی مقتدر اما عادل که به هیچ روی به رعایای خود (عیال مربوطه و اولاد که تحت فرماندهی اویند) نگاه چپ نمی کند البته می خواستم یک نگاه چپ بیندازم ولی از فردا روز واهمه داشتم که چون ساعت از 12 نیمه شب بگذرد و روز "پدر" تمام شود تمام این بافته ها پشم خواهد شد و364 روز دیگر باید تقاص آن نگاه چپ را که در روز پدر برای تمرین مردسالاری انداخته ام پس بدهم این قصه سر دراز دارد ... ساعت از نیمه شب گذشته است وآن مصونیت ازبین رفته وهنوز مزه آن یک ذره  "آزادی" زیر دندان مانده انگار که خواب می بینم چه زود رفت

شربتی از لب لعلش نچشیدیم وبرفت -  روی مه پیکراوسیرندیدیم وبرفت-  گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود-   بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت -  بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم-  وز پی اش سوره ی اخلاص دمیدیم و برفت - عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد - دیدی آخر که چنین عشوه خریدیدم و برفت - همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم - کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

35-اگر شخصی مثل عمو درمحل مشهور است که "قاطی" است برای تنظیم سند فروش ملکی به دفترخانه مراجعه نمود و ظاهرا حرف های معقولی می زند چه باید کرد (شما مطمئن هستید اگر مجنون نباشد سفیه خواهد بود)چه می کنید؟

36-آیا شخص حقوقی می تواند قیم شود و در این صورت چه کسی اعمال حقوقی مولی علیه را انجام خواهد داد؟ 37- آیا ولی خاص وقیم می توانند برای مولی علیه زن بگیریند ویا زوجه وی را طلاق دهند؟ 38-چه معاملاتی نیاز به کسب مجوز از دادستانی دارد؟ (بیع وصلح معوض ،محاباتی، هبه اجاره رهن شراکت ضمانت تنظیم قراردادهای مالی و... ) 39- ایجابا؟ 40-قبولا؟

 41- آیا تفویض اختیار و وکالت به وکلای دادگستری برای طرح شکایت یا تقدیم دادخواست حقوقی یا امور مربوط به دیوان عدالت اداری و مشابه آن ازطرف قیم نیاز به کسب مجوز از دادستانی ندارد؟ 42-حتی در مواردی که تمام موارد مندرج در ماده 35 ق .آ.د.م ازجمله اختیار اقرار در ماهیت دعوی و مصالحه به وکیل داده شده است که ممکنست به ضرر موکل تمام شود؟

 43-اگر ولی خاص یا قیم خود محجور گردند وبعد از مدتی رفع حجر از آنان شود آیا ولایت وقیمومت آنها اعاده می شود؟ 44-وصایت چیست؟ 45-آیا وصایت مطلق باطل است؟ 46- وصایت براموال چیست؟ 47- وصایت بر اشخاص چیست؟ 48- اگر وصایت بر نگهداری و تربیت فرزندان باشد اول آیا وصی می تواند نسبت به انجام معاملات اقدام کند ودوم آیا معاملات واعمال حقوقی وی مثلا برداشت از حساب وپرداخت هزینه تحصیلی صغار نیاز به کسب مجوز ار دادستانی دارد؟ 49-اگر وصایت برای اداره اموال صغار باشد و محدود به امر مشخصی باشد آیا نیاز به اجازه دادستانی است؟ 50- اگر وصیت بر اداره اموال صغار بطور مطلق داده شده باشد آیا باطل است یا با رعایت صرفه وصلاح صغار میتواند اقدام کند و آیا اینجا نیز اجازه دادستانی لازم نیست؟

 51- آیا موصی می تواند ناظری برای نظارت بر اعمال وصی تعیین نماید؟ 52-اگر تعیین کرد این نظارت اطلاعی است یا استصوابی؟ 53- ناظر چه دخالتی خواهد داشت آیا در موقع تنظیم اسناد توسط وصی باید او هم حاضر و ذیل سند را امضا کند؟

54-امین ضم ولی قهری چیست و در چه شرایطی تعیین می شود؟ 55- اگر در غیاب ولی قهری ضم امین شود اختیارا امین در اینجا وسیع است یا محدود است یعنی می تواند بجای ولی قهری با همان اختیارات معامله کند؟ 56- اگر ولی قهری ناتوان وعاجز باشد و ضم امین گردد اینجا اختیارات او چگونه است آیا حالت نظارت دارد وبه نوعی معاون ولی قهری است واختیارات ونظارت او در تنظیم اسناد چگونه می باشد؟ 57- آیا وصی می تواند برای انجام امور محوله به وی وکیل بگیرد؟ (متن وکالت نامه وصدر آن را چگونه باید نوشت موکل آقای ... که وصی ...) 58 - اختیارات ولی خاص وقیم برای اعلام رضایت خروج از کشور چگونه است؟

 59-جهت غایب مفقوالاثر امین اموال منصوب می گردد آیا او می تواند نسبت به اموال غایب معامله کند؟ 60- حدود اختیارات وی چگونه است آیا معاملات وی نیاز به کسب مجوز از دادستانی دارد یا خیر؟

61- آیا ولایت پدر وجد پدری در عرض هم هستند؟ 62-آیا ولایت پدر که عرفا غلبه دارد مقدم نیست؟ 63-اگر اختلاف داشته باشند کدام مقدمند مثلا پدر وجد پدری هردو همزمان به دفترخانه مراجعه ویکی تقاضای انجام معامله وتنظیم سندی رابرای صغیر می نماید ودیگری با آن مخالفت می کند در اینجا چه باید کرد؟

 64- آیا در ازدواج دوشیزه ای که برای او وصی نصب شده است اذن وصی لازم است؟ 65-حتی اگر وصایت برای اداره اموال صغار بوده؟ دیگر چیزی یادم نمی آید

 


 
به من چه!
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠  کلمات کلیدی: طنز

دوسال قبل چند سطری در توصیف شغل سردفتری نوشتم برخی همکاران برداشت توهین کرده بودند توهین نبود واقعیت بود اینک با اندکی تغییر واضافات اینجا می آورم نوشتم برای خودم که کسی ناراحت نشود

بمحض اینکه پا به آستانه سردفتری گذاشتم (زبونم لال) مرا دزد مادر زاد و حریص وزیادطلب پنداشته اند به من چه بچه قوه قضائیه ام ولی مرا طفل نامشروع میدانند به من چه هیچ سازمانی حاضر به جمع آوری من نیست به من چه اصل بر برائت شهروندان وصد البته رعایت دقیق حقوق شهروندی است به تو چه مرا چون مجرم بالفطره می نگرند به من چه اصل را بر خطاکاری من می گذارند وباید بی گناهیم را اثبات کنم وگرنه مجرمم نه متهم گناهم ازقبل ثابت شده است به من چه می خواهند بلاتشبیه مثل معصومین باشم وبه هیچ وجه اشتباه نکنم وگرنه بحساب نیت مجرمانه وذات بدسرشتم گذاشته می شود به من چه کارم مثل کار با مواد منفجره است اولین اشتباهم آخرینش خواهد بود اشتباه قضائی وحقوقی وشغلی برایم معنی ندارد حتی اگر اصحاب سند واشخاص ثالث شرایطی را بوجود آورند که در آن شرایط هر انسان هوشیاری دچار اشتباه شود اشتباه ازمن پذیرفته نیست به من چه در آن شرایط تمام عقلای عالم می گویند که من بیگناهم به آنها چه می گویند باید بادافره گناه و تبانی وکلاهبرداری جاعلین اوراق هویت و اصحاب معامله واشخاص دیگر را پس بدهم چون اصل بر مجرمیت من است به من چه بایستی کلاهی روی سرم بگذارم که کلاه آنها سرم نرود ولی آنها همان کلاهم را بر می دارند به من چه کلاهم پشمی ندارد به من چه یک لاقبا آسمان جل وقادمه رکابم پندارند به من چه همیشه هنگم گیج ومنگم خیلی مشنگم به من چه هفت مرغ چاق را خورده اند ومن در پی یک جوجه ام به من چه چکم فرم خورده وخودم به شکل وقیافه چک فرم خورده شده ام به من چه کابوس رهایم نمی کند لولو ویک سردوگوش وننه ی آل وجن وپری همه هم اتاق ودرخواب هم با من هستند به من چه ننه ی قمبر رمال دیگه برام دعا هم نمی نویسه ومیگه درد تو درمان نداره به من چه نمی گویند خرت به چند چون از کرگی دم نداشته به من چه اصلا خرندارم از کاه و جو ش خبر ندارم به من چه مثل چارلی چاپلین در آن فیلم جنگی حلقه آخر زنجیرم مسئولیت از اولی به دومی ودوی به سومی و... به دستم می رسد پشت سرم کسی دیگر نیست به من چه  مصداق بارز آیه ی "خلق الانسان فی کبد" هستم همان "دوزخیان روی زمین" به من چه با قانون عهد دقیانوس کار می کنم به من چه ازمن پیشنهاد تغییر قانون بارها خواسته اند ونوشته ام ولی در سطل زباله انداخته اند به من چه خودشان برایم تنبانی بریده اند ودوخته اندکه خشتک ندارد به من چه نمیدانم شیاطین کجا برام شیر برنج می پزند به من چه نه سرپیازم دانند ونه ته پیاز وبرای حرفم تره هم خرد نمی کنند به من چه هدفمند کردن یارانه ها باعث می شود که هیچ فقیر محتاج نان شبی نباشد به تو چه می گویند اگر تعرفه ی حق التحریر را بعد از گذشت پنج سال از تصویب آن تغییر دهند به حساب اثر حذف یارانه ها گذاشته میشه به شقیقه چه می گویند باید تاوان این تصور را بتنهائی پس بدهم نسلا بعد نسل ذکورا و اناثا از جیب مبارک خود و اولاد ونوه ونتیجه وندیده تا در این شرایط خوش به حال "مردم" شود به من چه "مردم" همان بیچاره هائی هستند که چندرغاز وام میلیار تومانی گرفته وندارند پس بدهند به تو چه با آن پول "کلبه" هایی خراب تر از کلبه ی عمو خریده اند به تو چه باید سند آن کلبه خرابه های میلیاری رابا پانزده هزارتومان حق التحریر بزنم به من چه از آن پانزده هزار تومان خرج در نرفته شش هزار تومان به من می رسد و با آن شش هزارتومان هیچ تایپ کامپیوتری حاضر نیست آن سندرا تایپ کند به من چه شلوار بیتلی ام پاره شده به من چه بندتنبان آبی ام گریخته به من چه این حرفها برای فاطی تنبان نمی شه به من چه  شصت پایم مثل رئیس بیچاره بانک جهانی از جورابم زده بیرون به من چه از بس ثواب قمپو کرده ام ثواب دانم پاره شده به من چه باید چند تا جوال وخوره خر تهیه می کردم پیدا نمیشه به من چه چند دوجین سرخر عمو دارم مبارکه به من چه نه خودم ونه ننه ام زورمان به آنها نمی رسه به من چه زر وزور و تزویر ندارم به من چه عموها میان پای اجاق میشینن دیزی آبگوشت را تلیت می کنن ومی خورن وانگشتاشون رو میلیسن ویک چای آتشی هم روش و تو چشمای ننه ام بر و بر نگاه می کنن وهر وهر می خندن به من چه می گویند به روی خود نیاور و به ننه ات هم نگو رویت را آن طرف کن تا نبینی وخودت را به کوچی "علی چپ" بزن! نمیتونم! به من چه تحمل کردنش سخته  به من چه نمیدانم درپس پرده چه خبره به تو چه گر پرده براندازم نمی مانم  به من چه سعدی علیه الرحمه فرموده تو چه دانی که در اوج فلک چیست - که ندانی که پیش ننه ات کیست به من چه به مرگ طبیعی نمی میرم به عزرائیل چه طعم شیرین حقوق بازنشستگی را نخواهم چشید به کانون چه  خیلی راحت همان پشت میزکارم یک هق گفته جان به جان آفرین تسلیم خواهم نمود به ملک الموت چه وارثینم بر سر تقسیم حتما دعوایشان می شود چون از مال دنیا چندین دفترچه قسط بانکی پس انداز خواهم نمود به بانک چه همه روزی دارند ( با پوزش از همکاران در مکزیک حتی الاغها هم روزی دارند و لااقل در این یک روز بارشان نمی کنند وبجای کاه، یونجه تازه و جو خیس خورده به آنها می دهند وحلقه گل بر گردنشان می اندازند و برایشان جشن می گیرند) اما من نه روزی دارم نه روزگاری! به خر چه روزگار همیشه مرا محتاج خاکستر کند! به من چه الکی خوشم یا نمایش می دهم که خوشم وبقول آن شاعر محلی:حالا او بود قیافه ی الکی / کوتی وشلواری و دسته چکی!!! به من چه بیمه ای دارم که ای کاش نداشتم به من چه ریشخند کسانی شده ام که "چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند" به من چه هموطنان افغانی ما که برای استراحت به افغانستان می روند وبقول صدا وسیما طرفدار فیلم ها وسریالهای ایرانی هستند با دیدن نقش بسیار مشعشع من سرگرم می شوند و سردفتر را دفتر زیر بغل در خرابه ای در حال امضا گرفتن سند می بینند وغش غش می خندند واز خنده روده بر می شوند به من چه  بلا نسبت همه ی همکاران،  می خواهند همیشه خر باشم وبارم کنند واگر یک بار بخواهم به اعتراض این همه بارکشی "خرشوم" بیشتر بارم می کنند به من چه  خرم از کرگی دم نداشته به من چه یه کمی خر تو خره به تو چه هر کس خر خود می راند به تو چه عده ای بر خر مراد سوارند ومن سنگ تیپا خورده ی دهرم به من چه  قانون ونظامات را رعایت می کنم واز این بابت دکانم تخته شده است به من چه آنها که با من در تماسند ، هر کسی به سلیقه خودش هر چه خواهد گوید وعمل کند ومن بایستی فقط بگویم "چشم" وحتی حق ندارم بگویم " بالای چشمت ابرو" باید سرم به زیر باشد وبالا را نگاه نکنم مخصوصا" ابرو" را چون ممکنست فکر کنند توی دلم دارم می گویم "بالای چشمت ابرو" به من چه حتی توی دلم حق  هیچ اعتراض ندارم بایستی "بجان ایشان دعا کنم" بایستی خوشحال باشم وشاکر که زنده ام ومثلا زندگی می کنم یا برعکس زندگی مرا می گ...د به من چه هر چه التماس می کنم حضرت عزرائیل خدمتم نمی رسد به من چه  قانونی برای من "بز گر" پشم وپت ریخته می نویسند ولی می دهند آئین نامه اش را "گرگ تیزدندان" بنویسه به من چه  در "گرگ دره" گرفتار شده ام و التماس می کنم و می گویند اگر التماس هم کنی گوشهایت را می بریم به من چه  "گرگها خاکستری رنگند" به تو چه همیشه روباهم نه شیر شرزه که "نتواند کسم به خون کشد وخورد" به من چه نمیدونم گریه کنم یا بخندم به من چه قاطی می کنم آنهم شبانه روزی ۴٨ ساعت بلکه ٣۶ ساعت به من چه والده مکرم بچه ها به من محل سگ هم نمیذارند و مث سگ ازشان میترسم به من چه از در می ترسم از دیوار می ترسم از موش می ترسم ... تکراریه ولش کن به من چه بیچاره وعلیلم زن ذلیلم این یکی همه هستند غصه نداره به من چه شرمنده ی در ودیوارم به من چه روی زرد به سیلی سرخ وگلگون می کنم به من چه من از بی نوائی نیم روی زرد- غم بینوایان رخم زرد کرد به تو چه آواز دهل شنیدن از دور خوشست به من چه سردفتری را سرابی فریبنده می دانم به من چه یا مردابی متعفن وترکیبی از دریوزگی و... به من چه حساب قصاب رو می پردازم بقال چپکی نگاهم می کنه به من چه موتور کولر سوخته ٨٠٠٠٠ تومان پولشه ساعتم مثل بخت واقبالم خوابیده به من چه  لاستیک ماشینم آج از تو شده پول ندارم به من چه از همان اول "سردار شرمندگی" بودم به من چه می گویند این چند صباح دیگر هم باش به من چه قسط دانشگاه حسنی مانده به من چه الهه ناز می خواهد برود سر خونه وزندگیش جهیزیه نداره به من چه بچه ها بی پولی مرا به حساب بی عرضگیم می گذارند به من چه خوب که فکر می کنم می بینم واقعا یه هالوی هفت ستاره ام به من چه صداقت امانت انسانیت خریدار نداره به من چه انتظار اعلام تعرفه ی جدید حق التحریر بعد از پنج سال کشیده ام "که مپرس" -چه توقع بیجائی- انتظار از درد دندون بدتره به من چه انتظار از آن کاری که خصوصی عرض کردم بدتره به من چه می گویند حق خود طلب نکنم تا "مردم" شرمنده ی ات وعیال نباشند آخر بیچاره ها چه گناهی دارند آنها مگر دل ندارند خانه ی بالای شهر با استخر وسونا وجکوزی نمی خواهد اصغری واکبریشان سانتافه نمی خواهد سالی دوسه بار زری وپری مسافرت فرنگ نباید بروند باید جور آنها بکشم سند آنها به ثمن بخس بزنم تا خدا را خوش آید به من چه جور رقیب را چگونه بکشم به من چه بوئی به مشامم رسیده خیالاتی شده ام هوس کباب کرده ام گویند اشتباه می کنی آنجا "خرداغ می کنند" به من چه  گوشت گرمی یکصد وچهل ریال شده به گروه خونم نمی خوره به من چه کشک گرمی یکصد ریال شده خوردن تلیت کشک مخلم را دلیت می کنه به من چه پیاز گرچه خواص بسیار دارد نمی توانم بخورم به گریه می افتم به من چه می گن نان خالی بخور یک نان سنگک مگر چند است؟ پنج سال پیش چند بوده؟ به تو چه قیمت پنج سال پیش را با حالا مقایسه می کنم می گن به تو چه تعدادمان زیاد شده به من چه حکایت حق التحریر داستان یک مویز وچهل قلندر شده به من چه  مثل مور شب وروز از بانگ خروس تا بوق سگ سگ دو می زنم و هر روز گشنه تر از دیروزم به من چه همیشه دستهایم ازپاهایم درازتره وهشتم گرو نه است به من چه دخلم نوزده خرجم بیست بلکه دویسته به من چه برای یک "نان" پیش "دونان" باید خم شوم به من چه هنوز نمی دانم علم بهتر است یا ثروت !!!! (کی دیگه میخوای بفهمی!) به من چه نیاموخته ام از روزگار و هیچ نیاموزم از هیچ آموزگار به من چه صنف دیگر که اگر مثل سایر اصناف به آنها نگاه شود به آنها ستم شده !کدخدائی مثل "قلی "دارند و من ندارم به من چه همه ی اصناف تعرفه های خود بالا برده واز حقوق خود دفاع می کنند ولی تعرفه من چون دمب الاغ ثابت مانده بعد از سالها به من چه پوز مرا به گ..ز درآورده به من چه بخشنامه ها را باید با خون جیگر ازپورتال سازمان ثبت بگیرم و به هزینه ی خود چاپ کنم تا الکترونیکی باشه! به من چه شماره بخشنامه ها واسامی  ممنوع المعامله ها قابل جستجو نیست به تو چه اینترنت در دارقوزآباد سفلی چون خر لنگ است به خر لنگ چه سنگ زیرین آسیاب شده ام به من چه پرسش هایم بی پاسخ است به من چه می گویند آب به آسیاب دشمن می ریزی قلم بدست مزدوری اصلا تو خودت آسیابان دشمنی!! مننه؟ سننه؟ نننه؟!!!

 


 
انتظار از درد دندون بدتره...
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥  کلمات کلیدی: طنز

(گرفتار بودم وحوصله نوشتن نداشتم برخی همکاران فکر کرده بودند من با ننه ام قهر کرده ام وبرای همین هم به کلبه نمی آیم برای رفع این شبهه چند پاراگراف قاطی پاطی را آوردم تا بگویم که نه من اهل قهر نیستم) 

می گویند از بزرگان یک چیز طلب کنید تا برآورده شود ولی ما طمع کرده ودوچیز خواستم یکی اعلام تعرفه ی جدید حق التحریر و دوم حذف دفتر ثبت سند (دفتر سردفتر) را!

پس از گذشت قریب چهار سال از تصویب تعرفه حق التحریر اواسط سال 88 بی صبرانه منتظر آمدن بهار بودیم  البته انتظار از درد دندون بدتره ... بهار آمد اما خبری از تعرفه جدید نبود از بزرگان درخواست نمودیم هی امروز وفردا کردند وگفتند تا حل آن معما باید صبر کنید  آن ترانه را یادتان هست "هی امروز وفردات منو کشته حل اون معمات منو کشته" باهر رنج ومرارتی بود آن معما حل شد البته اگر قضا وبلائی دیگر پیش نیاید سال 89 هم رو به پایان بود باز "شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم" یقین داشتیم که این بهار باران رحمتش برما باریدن خواهد گرفت وچند ورقی از دفترچه اقساط معوقه را خواهد شست

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

 

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

 

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

 

به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

 

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

 

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

 

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما

 

از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

 

 و ما که همیشه شرمنده روی اکبری واصغری و زری وپری ووالده ی مکرمشان هستیم لااقل یک دو ماهی احساس پدرسالاری که چه عرض کنم احساس کنیم که مثلا "بابائیم" بازهم بی صبرانه منتظر تشریف فرمائیش بودیم وبازهم انتظار از درد دندون بدتره ... بهار به نیمه رسیده خبری نیست چند روز پیش رفتم وسری به وبلاگ همکارمان آقای یلی زدم دیدم تیتر زده "بزک نمیر بهار میاد" بذر امید به زنده ماندن در دلم کاشته ونهادینه گردید آری باید زنده ماند وزندگی کرد باید طاقت آورد وتحمل کرد بهار میاد و کمبزه با خیار میاد وچه کیفی خواهد داشت کمی تامل کردم یعنی می توانیم مصداق آن باشیم ما که همیشه باید صبر کنیم تا بهار بیاد اصلا این کلمه ی "بزک" به چه معنی است؟ از دوستی فاضل پرسیدم گفت بنظرم "بزک" همان "کهره" باشد همان "بزغاله" عرض کردم نه بنظرم کهره نیست اگر منظور شاعر بزغاله بود می فرمود "کهره نمیر بهار میاد" و وزن وقافیه ی شعر هم خراب نمی شد گفت شاید منظور از بزک همان بز کوچک ولاغر وگری است که لنگ لنگان دنبال گله می آید آنقدر ضعیف ورنجور است که حتی گرگ هم دندان طمع به خوردن او تیز نمی کند بزک چنین بزی است که شاعر باشعر خود اورا امیدوار به زندگی کرده است دوستم پرسید راستی این "ّبزغاله ی گوساله" دیگر چیست؟ بزغاله ی گوساله ترکیبی وصفی اضافی ؟ شایدم موجودی است حاصل یک رابطه ی نامشروع وغیرطبیعی وشایدم بعداز زلزله فوکوشیمای ژاپن ونشت مواد رادیواکتیو وپراکنده شدن در جو وآلوده شدن محیط این موجود که حاصل یک موتاسیون است بوجود آمده باشد بهرحال هرچه باشد از ما نیست این موجود قطع یقین نمی تواند "بزک" باشد وازما نیست وما همین جا از این بزغاله ی گوساله تبری می جوئیم چند هفته ازبهارمانده است و با روحیه گرفتن از همان "بزک نمیر بهار میاد" باید تا آخر بهار منتظر ماند وانتظار از درد دندون بدتره ... اگرهم نیامد بایدخود را تا آخربهارسال بعد به زندگی تحمیل کنیم تحمیل از این بابت که حیات بعضی ها باری است بر دوش طبیعت با دیدن تعرفه ی پیشنهادی کانون وآنچه سیدبزرگوار جناب آقای طباطبائی در وبلاگ خود نوشتند چند شبی است که علاوه بر امید به زندگی بیشتر خوابهای خوش هم می بینم انبوه مشتری کثرت اسناد با مبلغ آنچنانی وفور نعمت پرداخت اقساط بتمامی امنیت شغلی اوج شکوفائی اقتصادی وفتح قله ی بهداشت روانی ولی بااطلاع از تعرفه ی دفاتر ازدواج یاد این شعر افتادم "شتر درخواب بیند پنبه دانه – گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه"

فرض کنید:

 چندین روزاجرای مو به موی بخشنامه ها و آئین نامه ها وآراء وحدت رویه ی خانمها اعم از خاله ودخترخاله وعمه و زن عمو و دختر دائی و ... تمام نسوان طبقات سه گانه از صعودی و نزولی و اطراف تا درجه ی هزارم از طبقه سوم سر سفره ی عقد نشسته ام (1) و عاقد نمی رسد از صدای کولولوی زنها که رودار تکرار می شود کم کم دارم قاطی می کنم ولی آنجا و آن موقع هیچ جای قاطی کردن نیست که:  لحظه دیدار نزدیک است - باز من دیوانه ام، مستم -باز می لرزد، دلم، دستم  - باز گویی در جهان دیگری هستم  - های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ - های، نپریشی صفای زلفکم را، دست - و آبرویم را نریزی،دل - ای نخورده مست -لحظه ی دیدار نزدیک است (اخوان ثالث)   بالاخره عاقد می رسد صدای دایره ودمبک خانمها و موسیقی "خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن" قطع می شود آقا می نشیند و آن جمله ی همیشگی را تکرار می کند دوشیزه خانم ... وکیلم؟ یک لحظه سکوت بعد یکی از خانمهائی که درحال سائیدن قند روی سر عروس خانم است بلند می گوید "عروس رفته گل بچینه!" بازم قاطی می کنم دلم می خواهد به آن خانم فضول که نخود هر آشی در همه ی عروسی هاست بگویم "بروخانم کشکت روبساب عروس غلط کرده بدون اجازه رفته گل بچینه!" ولی نمی شود باید تحمل کرد اگر چه تحمل کردنش سخته! بلاخره بعد از سه بار تکرار ...بااجازه ی بزرگترا بعله! وحالا دیگه نوبت آقاست و کلماتی عربی می گوید که من از آنها چیزی نمی فهمم ولازم هم نیست بفهمم برای من نتیجه اش مهم است آقا هی تکرار می کند خصوصا این کلمه را "انکحت " و دوباره و حرف "ح" را از ته حلق با غلظت خاصی ادا می کند بازم دارم قاطی می کنم ولی بناچار لبخند ملیحی برلب می آورم یعنی که حالم خوب است خواندن صیغه تمام می شود ونخوانده هفت هزار وهفتصد وهفتاد وهفت امضا می کنم که هریک یوغی بر گردن نحیف من است. عملیات بعدی شروع می شود پیاله ای عسل عروس خانم انگشتی عسل به دهانم می کند این اولین و آخرین لحظه ی شیرین زندگی است ته آن ظرف عسل چیز دیگری است که نمی شود اسمش رابرد این مسخره بازیها وادا واطوار های زنها را هم باید تحمل کنم اگرچه تحمل کردنش سخته! شام و خوش وبش و خوش آمدگوئی مهمانها و... ساعت دو بعد از نصف شب است کمرم دارد از خستگی می شکند هنوز آن خانم فضوله ول نمی کند کم کم دلش می خواهد آموزش ویژه دهد چاره ای ندارم ... ولی نمی شود... نه... (کات کات) انتظار از درد دندون بدتره ...

 

برای اصلاح چند تار موی کم پشت جو گندمی بلکه بیشتر سفید به آرایشگاه می روم چهار نفر نشسته اند اصلاح موی هریک از آنها تقریبا 45 دقیقه طول می کشد ساعت اول می گذرد حوصله ام سرمی رود یکی از آنها زیر تیغ بحث سیاسی هم می کند اینکه اون یارو را کی کشته کی لو داده واین بحث به سایرین هم کشیده می شود یکی میگه آمریکا صدسال هم نمی تونست اون رو بکشه پاکستانیها لاپورت دادن پاکستانیها به ننه ی خودشان هم رحم نمی کنن اینم که میگن ماخبر نداریم از ترس دنبالشه دیگری می گه نه بابا اونا خبر نداشتن اگه خبر داشتن که فرارش میدادن و... ساعت دوم خود را مجلاتی که ماههاست روی میزمانده اند وبارها آنها را خوانده ام مشغول می کنم ساعت سوم حوصله ی خواندن آنها را نیز ندارم از صدای قیچی آرایشگر که بعضا از روی عادت بهم می خورد قاطی می کنم بلند می شوم سرکی به خیابان می کشم وبرمی گردم و هی این پا آن پا می کنم آرایشگر متوجه بی حوصلگی وجوش زدنم شده است ولی چاره ای ندارد ومن هم انتظار می کشم تا نوبتم شود وانتظار از درد دندون بدتره...

بیشتر دندانهایم ریخته است لذا نمی دانم انسان چند دندان دارد ولی از همین چند تا که مانده یکی درد دارد از آنجا که هریک از ما خود طبیبی حاذقیم جعبه داروئی را پیش کشیده ویک دانه استامینوفن کدئین می خورم ودانه ای میخک در گودی آن جا می دهم تا درد آن برطرف شود غروب است درد دندان امانیم کرده بلندمی شوم و نزد دندانپزشک نزدیک خانه که با او آشنایم می روم چندین نفر نشسته اند و در دفتر نام خود را نوشته وویزیت پرداخته اند منشی من را می شناسد دلش می خواهد بدون نوبت به داخل مطب بفرستد ولی نمی شود اگر هم بخواهد قبول نمی کنم جلو آن همه چشم چگونه بدون نوبت وارد شوم می نشینم ساعت حدود نه شب است هنوز نوبت من نشده کم کم تمام دردها  را فراموش می کنم که گفته اند انتظار از درد دندون بدتره انتظار از...

پسر دانشجوی دانشگاه آزاد دارقوزآباد علیا است  او در رشته ی "خریت محض" درس می خواند می خواهد وام دانشجوئی بگیرد فرمی را فرستاده فرم را به دفترخانه می برم می گویند باید خودش هم باشد زنگ می زنم سرظهر می تواند خودش رابرساند مدارک لازم را تحویل دفتر می دهم وساعت حدود ده صبح است از اداره مرخصی گرفته ام به انتظار می نشینم مدتی بعد نوبتم می شود اطلاعات و نشانی و شماره حساب و... وارد رایانه می گردد وسند چاپ می شود خوشحال می شوم که کمتر ازیک ساعت سند چاپ و تمام شده است سند رابرداشته و می گویم امضا کنم کارمند دفترخانه می گوید نه آقا سند باید با اجازه سردفتر ثبت دفتر شود بعد پسر هم بیاید باهم امضا کنید چاره ای نیست سند را به ثبات می سپارم  پسر هم می رسد وبا پسر کنارهم به انتظار می نشینیم ثبات درحال نوشتن سندی دیگراست هرچه می نویسد تمام نمی شود ساعت یک بعدازظهراست ازجوش بسیار معده ام مثل یک باتری اتومبیل اسیدی شده است ولی باید تحمل کرد اگرچه تحمل کردنش سخته!بازم انتظار انتظار از درد دندون بدتره ... چند دقیقه ای می گذرد ثبت باسند برابر است ثبت باسند برابر است من نمیدانم کدام ثبت است و کدام سند و اصولا این جمله ی تکرای را برای چه می نویسم ولی مهم نیست مهم اینست که کارم زودتر تمام شود وخود را به خانه برسانیم که کاسه ی تلیت کشک دارد خمیر می شود.

سند را گرفته وروانه ی خانه شده ایم در راه پیش خود فکر می کنم اینها که سند را در دو نسخه نوشته بودند ویک نسخه رابرای خود نگه می دارند چرا دیگر با دست در آن دفتر می نویسند ... 

همه اینها وصدها مورد دیگری که روزانه با آنها برخورد داریم اتلاف وقت وانرژی است می شود با تغییر روش کار از رنج انجام آن کاست

 اگر خاطرتان باشد عرض کردم که قدیم تنبانی گشاد بدون شورت بپا می کردند تنبان را با بندی اغلب پنبه ای محکم به کمر می بستند این بند تنبان خودش یک "ارزش" بود مدتی بعد "کش تنبان" اختراع شد خیلی ها حاضر نبودند از کش بجای آن بند استفاده کنند و تغییر آن یک تابو بود ونمی شد به آن نزدیک شد و حرف آن را زد مدتها دربرابر آن مقاومت نشان می دادند تا اینکه پس از گذشت یک دهه کم کم به مزایای آن واقف گردیدند خصوصا سهولت استفاده از آن و همانطور که عرض شد انقلابی که در تولید نسل بوجود آورد باعث فراگیر شدن استفاده از آن شد خوب یادم است که قدیم  در دارقوزآباد سفلی هرکس شلوار می پوشید اور ا مسخره می کردند  نپوشیدن شلوار یک ارزش بود مدتها طول کشید تا این ارزشها معکوس شد وتا این زمان که که کش تنبان وشلوار –که البته مدتی بیتلی! آن مدبود- یک ارزش شد بعضی از رفتارها وکارهائی که انجام می دهیم  و روشهای انجام کار که برای ما یک "ارزش" شده اند وتغییر آنها را یک ناهنجاری می پنداریم ارزشی بیش از همان بند تنبان ندارند همین دفتر سردفتر (دفتر ثبت سند) را ببینید این دفتر هزاران ساعت وقت سردفتر وکارکنان دفترخانه وبازرسین ثبت خصوصا اصحاب سند را تلف کرده است با یک محاسبه ی سرانگشتی می شود معین کرد که چند ساعت وقت اصحاب سند جهت نوشتن اسناد با دست –والبته با جوهر ثابت!- در این دفتر تلف می شود اگر بگوئیم که این دفتر یک مرتبه حذف شود و اسناد اسکن شده ویا به روش دیگر ثبت الکترونیکی شده وروزانه به مرکزی ارسال شده وبایگانی وبازیابی و بازبینی شود این تغییر ناگهانی را مثل آن می بینم که در دهه ی سی به یک دارقوزآبادی بگوئی تنبان با بند پنبه ای را کنار بگذارد وبجای آن "شلوار لی بیتلی" بپوشد قطعا او این را "قرتی بازی" می دانست ومقاومت می کرد لذا یک مرحله گذار فرهنگی لازم است جامعه شناسان معتقدند حتی این ارزشها وروشها وپدیده های اجتماعی بندتنبانی را بایستی بتدریج اصلاح نمود لذا تا رسیدن به آن مقصد عالی عجالتا پیشنهادی در خصوص حذف دفتر سردفتر دارم که در پست بعدی بعرض خواهم رساند هرچند قبلا هم مطرح شده است ولی لازم است این روش بینا بین فورا تصویب واجرا شود

(١)فرض است یعنی نشسته بودم وغلط کنم دوباره بنشینم برای همان یکبار هم روزی هزار بار به خودم لعنت می فرستم که خودم کردم که لعنت برخودم باد!)


 
زندگی ترس و دیگر هیچ!
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤  کلمات کلیدی: طنز

انسان اشرف مخلوقات است واز عجایب خلقت او حافظه وقدرت تخیل وتکلم است از گذشته خیلی چیزها بیاد ندارم آن اندازه که بخاطرم مانده میلیونها ترا بایت فیلم است دانشمندان می گویند انسان در دوران جنینی هم یاد می گیرد ولی آن دوران را بخاطر ندارم ! از دوران شیرخوارگی نیز چیزی بیاد نمانده است ولی اثر جراحاتی که بجا مانده حکایت از هوش وذکاوت نیاکان ما در درمان بیماریها دارد چند ماهه بودم که بیمار می شوم آن زمانها هرکه از راه می رسید حکیم بود و به روش سنتی وبه سلیقه ی خود طبابت می کرد پیرزنی من را می بیند ومی گوید اگر این بچه را "پاکی" بزنید خوب می شود یعنی حجامت کنید واز او خون بگیرید ننه ام رودرواسی می کند ومن را به دست او می سپارد وخود که طاقت دیدن خونگیری را نداشته از اتاق بیرون می رود "تیغ بران گر به دستت داد روزی روزگار- هرچه می خواهی ببر اما مبر نان کسی" هرچه می خواهی ببر حتی گوش طرف را! اگر یادتان باشد تیغ های قدیم هم واقعا تیغ بودند "ناست دوسوسمار" بسیار تیز مثل این چینی ها نبودند که موقع اصلاح صورت با ریش خود کشتی بگیری صدای ضجه های کودک بعد از چند دقیقه قطع شده بیهوش می شود پیرزن با تیغ به جان من افتاده و چندین زخم عمیق در صورت و سینه و زانوهای من زده بود ننه ام می گوید وقتی وارد اتاق شدم از زیر ننوی تو خون چکه می کرد! زخم هائی کاری که از درد وعفونت ورنج آنها درد اصلی –اسهال- را فراموش کرده و تا شش ماه  قبض شده بودم! مولوی گفته "از هلیله قبض شد اطلاق رفت- آب آتش را مدد شد همچو نفت"   شش ماه زخم سینه وصورتم بهبود نیافته بود اگر رستم دستان هم بود از آن زخمهای کاری جان سالم بدر نمی برد مع الاسف من زنده ماندم "قرعه فال زندگی به نام من بیچاره زده شده بود"  بایستی زنده می ماندم تا سردفتر شوم مصداق بارز "خلق الانسان فی کبد" گردم چون در اثر آن خونریزی ضعیف و ریقو شده بودم بیش از دوسال بمن شیر داده بودند  یک روز طبق معمول به ننه ام گفتم "ممه" دیدم خبری نیست یاد شعر سعدی همشهری خودمان افتادم که فرموده  "تا نبارد ابر کی خندد چمن- تا نگرید طفل کی نوشد لبن"  هرچه گریه کردم وآبغوره گرفتم اعتنائی نشد با لحنی که دل هر سنگدلی رابسوزاند گفتم "ننه من ممه" ننه ام نگاهی به من انداخت وگفت "ممه رو لولو برده – سرپا نشسته خورده" از همانجا ترس در دل من خانه کرد ونهادینه شد بعداز آن اگرغذا نمی خوردیم می گفتند بخور که لولو می آید نمی خوابیدیم بخواب که لولو پشت در است این "لولو" هم شده بود برای ما یک "عمو" بزرگتر که شدم کم کم این لولو خاصیت خود را از دست داده و جای خود را به موجودی دیگر بنام "یک سر دوگوش" داد  او را موجودی مثل انسانهای مریخی تصور می کردم که البته ترسناک بود کلاس دوم سوم ابتدائی فهمیدم "یک سر دو گوش" سرکاری است اما نوبت "ننه ی آل" رسید قصه هائی که از "ننه ی آل" می گفتند بشدت ترسناک بود مثل فیلمهای هیچکاک ننه ی آل جن گونه بود یک مرتبه ظاهر و ناپدید می گردد و اغلب بالای سر زنهای تازه وضع حمل کرده رفته و دل وجگر آنها را کنده وخورده است نشنیدم که بچه ها را خورده باشد بازهم از او می ترسیدم بغیر از ننه ی آل اجنه و پریان هم بودند اجنه و پریانی که شبیه انسان اند ولی در دست وپا مثل "بز"  سم داشتند وآنطور که می گفتند در "حمام" همان حمامی که وصفش را دادم دیده شده بودند بعلت همین ننه ی آل واجنه و پریان حتی اگر تنبان آبی رنگ عیدی خود را هم خیس می کردم جرات نداشتم به دستشوئی که کنار حیاط بود بروم واقعا وهمناک بود برق نبود همه جا تاریک بود حیاط خانه ی روستائی حدود چهارصد مترمربع و وسط آن درخت و اطرافش اشیائی که درشب تیره – که نمی دانی به کجای آن بیاویزی قبای ژنده خویش را - یا زیر نور کمرنگ ماه و سایه هائی که فانوس ایجاد می کرد هر کدامشان یک "ننه ی آل " و یک "جن وپری" بودند الان که دارم می نویسم موهای سرم راست وسیخ ایستاده است تصور کنید آن موقع که ده ساله بودم چه حالی داشتم "تصور کن اگر چه تصور کردنش سخته" شب از این اشباح و اوهام می ترسیدم وروز از مدیر و ناظم مدرسه ومعلم واز راهنمای تعلیماتی که هر از گاهی از شهر می آمد و ازسه روز قبل حیاط مدرسه را آب وجارو می کردیم روزی که او می آمد دانش آموزان تنبل و چرمو را بعنوان اینکه مریضند مرخص می کردند جواب دادن درس ترس داشت و ترس بیشتر اینکه اگر هول میشدی و زبانت به تپ تپ می افتاد بعداز رفتنش کتکی نوش جان می کردی که چرا درست جواب نداده ای. ترس از"سوزن زن" همانها که ازطرف بهداشت برای باصطلاح واکیسناسیون می آمدند چراغ پریموسی نفتی را روشن می کردند و پمپ می زدند وظرفی استیل ولوبیائی شکل را روی آن می گذاشتند و چند نیدل توی آن می ریختند ومی جوشاندند سرنگ شیشه ای بود با یک پنس یک نیدل برداشته به سر سرنگ می زدند و واکسن کشیده و تزریق می کردند و نیدل را به ظرف آب جوش برمی گرداندند  ویکی دیگر برمی داشتند از ترس بیشتر اوقات فرار می کردم در تمام دوران زندگی دوبار تنبیه بدنی شده ام یک بار از دست بابام بخاطر اینکه بی خبر رفته بودم کنار دست شوفر سوار تراکتوری شده بودم که درحال شخم زدن بود همان موقع هم به کارهای فنی علاقه داشتم دنبالم گشته وپیدایم نکرده بودند بابام آمد سر زمین تا از شوفر سراغ من را بگیرد که من را بالای تراکتور دید پائین آورد وبا ترکه ای که همراه آورده بود تنبیه کرد من همیشه از او می ترسیدم برغم اینکه کتک نمی زد ولی از او می ترسیدم  مرد هم مردهای قدیم هیبتی داشتند به چشمانشان نمی شد نگاه کرد زرنگ بودند وجربزه داشتند یک قوطی روغن خوش یک جا سر می کشیدند و با یک خیز "بزغاله" را می گرفتند زمین زیر پایشان مثل زلزله اخیر ژاپن نه ریشتر می لرزید از دهانشان مثل اژدهای چینی آتش درمی آمد بابام علاوه بر نگاه نافذش سبیلی هیتلری وکلاهی پیش پهلوی به سر داشت به ظاهر ترکیبی از هیتلر ورضاشاه کبیر! ولی درباطن مهربان چون عیسی مسیح اگر چه آن موقع ما هیتلر را نمی شناختیم ولی این مدل سبیل وکلاه هیبت آور بود حالا هم که کلاه ازسر برداشته و سبیل هیتلری را تغییر داده باز هم از او می ترسم از ننه ام هم همینطور یک بار هم از او کتک خوردم با شاخه های درختچه ی "قیچ" مشک ها  را که تازه دباغی کرده بود دود می داد چیزی گفتم تصور کرد فحش داده ام با شاخه ای که در دست داشت و شروع به زدن کرد که چرا فحش داده ای هرچه التماس می کردم که اشتباه می کنی قبول نمی کرد چه می شد کرد در دادگاهی که دادیار وبازپرس و دادستان وقاضی و شاهد و مامور اجرا همه یکی باشد ابتدائی ترین حقوق بشر پایمال می شود! دوران ابتدائی تمام شد رفتم دبیرستان باز مدیر شلنگ آب بدست  وناظم با "دم گاوی" و این بار بجای یک معلم معلم ها همه چوب به دست آنهم ترکه ی اناری کمی بزرگتر کلاس نه و ده دو تا معلم داشتیم بسیار سیاسی سرکلاس هرکتابی را می آوردند و می خواندند وما را هم به خواندن تشویق می کردند شعر پریای احمد شاملو (1) وشعر آدمیت " ... ازهمان روزی که باشلاق خون دیوار چین راساختند آدمیت مرده بود..." (٢) و کتابهائی از استعمار واستثمار وآفریقا ترسی که کلاس را فرا می گرفت والبته مدیر مدرسه را و به بهانه ای واهی ما را کتک می زد. در شهر ما کتابفروشی نبود یک لوازم التحریری بود بعضی کتابها نظیر گلستان وبوستان و باباطاهر وفایز دشتستانی را می آوردند و دکانی دیگر بود که همه چیز داشت کلنگ و گوه ی تیشه و زنجیر و میخ ودسته ی بیل وتله ی موش در کنارش کتابهای قدیمی مثل حیدر بگ و موش وگربه ی عبید یادم است که موش و گربه ی عبید را خریده بودم  و داشتم می خواندم به این بیت که رسیدم " گربه گفتا که شاه گه خورده – من نیایم برون ز کرمانا" بابام ترسید و بعد کتاب را گرفت و آتش زد گفت این به "شاه"  بد گفته " میان می گیرن میبرن کله تون رو می کنن" این کتاب سوزان چندین بار تکرار شده است تنها کتابخانه ی کوچکی بود کنار مسجدی با پلکان آهنی مارپیچ هر روز عصر به آن کتابخانه که یک اتاق سه در چهار بود می رفتم و لیست کتابها را که به دیوار نصب شده بود می دیدم همه نوع کتابی بود "چه می کردم اگر من کاره ای بودم" که آن موقع از حذف صفر پولها گفته بود! و جوانان چرا و کلیله ودمنه و منطق الطیرو داستانهای طنز عزیز نسین نویسنده ترک که من آنها را چندین بار خوانده ام "ما الاغها"  "استفاده اختصاصی ممنوع"  "قبل از غذا یا بعد ازآن" و... کتابهای جلال آل احمد "مدیر مدرسه – زن زیادی و..."  وصمد بهرنگی الدوز وکلاغها و کوراوغلو وکچل حمزه و... و ماهی سیاه کوچولو  کتابها را با ترس به خانه می بردم چون بابام همیشه می گفت این درویشی که کشکول داره و کوچه ها رو می گرده درویش نیست ساواکی است کتابها را زیر بغل شما می بینه و راپورت میده "میان می گیرن میبرن کله تون رو میکنن" سال آخر دبیرستان مرکز استان رفتم مدیر و ناظم بسیار عصبانی داشت درس بلد نبودی مثل دوران ابتدائی کتک می زدند واقعا از آنها می ترسیدم دبیرستان تمام شد دانشگاه شروع شد خوابگاه حمله گارد و... بازم تکرار همان جمله ی "میان می گیرن می برن کله تون رو می کنن" ... دانشگاه تموم شد رفتم سربازی آموزشی پاشو بشین بود تکان می خوردی پرونده ات را خراب می کردن وبعدش تقسیم تو واحدها زمان جنگ بود از قدیم گفتن تو دعوا که حلوا پخش نمی کنن مهران ومیمک و... سربازی تمام شد زندگی شروع شد (نخندید بله زندگی. اندکی زندگی می کنند و بقیه برعکس!) نتیجه ی امتحان سردفتری دیر آمد عیال مربوطه یک سال بود که شاغل شده بود و من نان خور او شده بودم اینجا بود که زبانم کند بود و از او می ترسیدم از قدیم گفته اند ترس در دل است در دست نیست که به دور بیفکنی! حالا هم از او مثل س.. می ترسم اگر تمام ترس ها مرتفع گردد این یکی تا خدا خدائی می کند برقرار است از مادر زن هم می ترسم بچه ها بزرگ شدند دوچرخه و موبایل ورایانه و آتاری و پلی استیشن طلب می کردند و هزار جور امر ونهی دیگر زهره نداشتم مخالفت کنم! حتی اگر اینها به درس ومشقشان لطمه می زد خصوصا که پشت بند درخواست آنها نگاه مهربانانه ی! والده اشان هم باشد که بند دل که هیچ بند تنبانم هم پاره می شود بند که چه عرض کنم همان کش تنبان که اختراع آن در تولید نسل انقلابی ایجاد کرده است مختصر عرض کنم از بچه ها هم می ترسم ودست خودم هم نیست از در می ترسم از دیوار می ترسم از موش می ترسم از گوش می ترسم از ریش می ترسم از هم ریش (٣) می ترسم از کس می ترسم ازناکس می ترسم  از سفیدی می ترسم از سیاهی می ترسم از بوی قورمه سبزی می ترسم از زبان سرخ می ترسم از سرسبز می ترسم از نوشابه می ترسم از شاخ گاو می ترسم ... از دفتریار می ترسم از آبدارچی می ترسم از سندنویس می ترسم از ثبات می ترسم از کارمندی که سالها رفته می ترسم از کارمندی که هنوز استخدام نشده می ترسم از همکاران می ترسم از رئیس ثبت می ترسم از بازرس ثبت محل می ترسم از مدیرکل می ترسم از بازرس ثبت استان می ترسم از کارمندان ثبت می ترسم از سازمان ثبت می ترسم از کارآفرینی می ترسم از کارمندان دارائی می ترسم از رئیس دارائی می ترسم از تعویض پلاکی می ترسم از راهنمائی ورانندگی می ترسم از بازرسین سازمان بازرسی می ترسم از دادگاهیها می ترسم از نیروی انتظامی می ترسم از هر پلیسی از در وارد دفتر شود می ترسم از هر عینکی کیف بدستی که وارد دفتر شود می ترسم که شاید وکیل دادگستری باشد از چند نفر شیک پوش نا آشنا که باهم وارد دفتر شوند می ترسم که هیات بازرسی باشد از ارباب رجوع می ترسم از پیرزنی که وارد دفتر شود می ترسم که بگوید من امضا نکردم یا نفهمیدم وبمن نگفتی که چه امضا می کنم سند تحویل می گیرم می ترسم تحویل می دهم می ترسم اجرائیه می آید می ترسم حق الخون الجیگر خوردن می گیرم می ترسم از پوز می ترسم قطع می شود می ترسم اوراق نباشد می ترسم از پارس تیراژه می ترسم قفل برنامه خراب شود می ترسم سیستم ویروسی شود می ترسم هنگ کند می ترسم از کانون سردفتران می ترسم که چیزی اینجا بنویسم وببینند از بازرسین کانون می ترسم از رئیس بانک می ترسم از نماینده بانک می ترسم برای امضا نیاید می ترسم  از اول برج می ترسم از آخر برج می ترسم از آمار می ترسم از صورتحساب می ترسم از مالیات ارزش افزوده می ترسم از مالیات شغلی خودم می ترسم از مالیات حقوق کارکنان می ترسم از اداره کار می ترسم از تامین اجتماعی می ترسم امضا نکرده می ترسم امضا می کنم می ترسم بیدارم می ترسم درخوابم می ترسم خواب نبینم می ترسم کابوس می بینم می ترسم از تاریکی می ترسم از شب تیره می ترسم از ژنده قبای خویش می ترسم مرخصی ام می ترسم سر کارم می ترسم بیکارم می ترسم  از دیروز می ترسم از امروز می ترسم از فردا می ترسم خوشم می ترسم ناخوشم می ترسم از استرس می ترسم از سنکوپ می ترسم ازاتاق عمل می ترسم از دکتر وپرستار می ترسم از عمل قلب می ترسم از مرگ می ترسم  از درآمد می ترسم از هزینه می ترسم پول در بیارم می ترسم گشنه باشم می ترسم  از ورشکستگی می ترسم از قسط می ترسم  از رسیدن به اوج شکوفائی اقتصادی می ترسم از رسیدن به نوک قله ی بهداشت روانی می ترسم در شهر بمانم می ترسم  سر به بیابان بگذارم می ترسم سر به دیوار بکوبم می ترسم در دل خود بریزم می ترسم  به چاه بگویم می ترسم فریاد بزنم می ترسم از دشمن می ترسم از دوست می ترسم از مالیات نقل وانتقال می ترسم از حق الثبت می ترسم از بقایای ثبتی می ترسم از تاییدیه نقل وانتقال می ترسم از شرط وشروط سند می ترسم از فک رهن می ترسم از فسخ سند می ترسم از عزل وکیل می ترسم از قبول مال الاجاره دفترسپرده می ترسم حق قانونی حود بستانم می ترسم ببخشم می ترسم از "عمومی" می ترسم از سند می ترسم از ثبت با سندبرابر است می ترسم از احراز هویت می ترسم از بازنشستگی می ترسم از آبروریزی می ترسم از ادعای جعل می ترسم از اینکه آب دهان مثل کلوخ درگلو گیرکند می ترسم تلفن زنگ می زند می ترسم موبایل زنگ می زند می ترسم شماره گیر تلفن شماره اداره را نشان می دهد می ترسم  شماره گیر شماره دادسرا وایضا"نیروی انتظامی ودارائی را نشان می دهد می ترسم  پاکتی با عکس ترازو  که نشان دهنده ارسال از طرف دادگستری باشدبه دفترخانه ارائه می شود می ترسم  از کیفرخواست می ترسم از دادستان انتظامی می ترسم از  دادگاه انتظامی می ترسم از دادنامه می ترسم از تجدید نظر می ترسم از توبیخ شفاهی می ترسم از توبیخ کتبی می ترسم از جریمه نقدی می ترسم از انفصال موقت می ترسم از انفصال دائم می ترسم ... ازترس می ترسم  از قاط زدن می ترسم از زدن به سیم آخر می ترسم  از جنون می ترسم از خودم می ترسم از اسم خودم می ترسم از سایه ی خودم می ترسم از بنده ی خدا می ترسم از خود خدای ارحم الراحمین هم می ترسم!

(1)    شعر شاملو در ادامه مطلب است

 (٢) ازهمان روزی که باشلاق خون دیوار چین راساختند آدمیت مرده بود درگوگل جستجوکنید

(٣) هم ریش همان هم دوماد و یا باجناغ بر وزن الاغ جانوری است که برغم اینکه نسل همه ی موجودات درحال انقراض است نسل این حیوان هر روز زیادتر هم می شود بنحوی که دانشمندان نگران گسترش بی رویه آن ولطمه به اکوسیستم کره زمین شده اند


 
بدون کشک نمی شه زندگی کرد!
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱  کلمات کلیدی: سردفتری درنظامهای دیگر ، طنز

اگر خاطرتان باشد درپاسخ کامنت یکی از همکاران در پست قبلی نوشتم که قدیما که "آقازاده" مثل حالا فت وفراون نبود وقرب وقیمتی داشت من آن موقع "آقازاده" بودم سنه ی چهل تا پنجاه و پنج بعله بابام رئیس خانه ی انصاف بود و ومن بواسطه ی همین "آقازادگی" توانستم بعد از اتمام دوره ی شش ساله ی ابتدائی از دارقوزآباد سفلی برای ادامه ی تحصیل به دارقوزآباد علیا بروم وخیلی ها ماندند هزینه تحصیل دو تومان وجه نقد بود و یک خیک پنیر کوچک که شبیه یک بچه گربه بود (1) یک کیسه سیب زمینی و مقداری نان خشک که موقع خوردن به آن آب می زدند دیگر چیزی یادم نمی آید راستی کشک هم بود بله "بدون کشک نمی شه زندگی کرد"(٢) یکی دو روز مانده به مهر از دارقوزآباد سفلی به دارقوزآباد علیا می رفتیم تا بموقع ثبت نام کرده واز درس عقب نمانیم وسیله ی مسافرت وانت های شورولتی بود که الان در شهرها اتاق انها را برداشته وروی آنها تانکر گذاشته و برای تخلیه چاه از آنها استفاده می شود در بار ماشین همه چیز پیدا می شد بشکه های چرب گازوئیل وگندم و جوو سیب زمینی (که محصول دارقوزآباد سفلی بودند) و همچنین پشم وکشک و.. و آذوقه ی تحصیل دانش آموزان بشرح مذکوردر بین آنها بود. پیرها و زنها و بچه ها وآنها که می ترسیدند در اتاق کامیون سوار می شدند جوانها ومردها بالای اتاق می رفتند صندلی جلو ماشین بغل دست راننده جای کدخدا ورئیس خانه ی انصاف بود اتاق کامیون با لوله ساخته شده بود و چادر هم نداشت زمستان بسیار سرد بود وتابستان زیرتابش آفتاب داغ تا می رسیدی کنج می شدی جاده باریک گردنه ی وحشتناکی که بیشترجاهای آن دو ماشین ازکنارهم عبور نمی کردند ومی بایستی یکی دنده عقب برود وراه باز کند ترمز کجا شاگرد شوفر دنده  پنج دستش کنار ماشین می دوید تا هر جا ایستاد زیر تایر بگذارد ماشین مثل من مرتب جوش می آورد ویک بشکه ی آب روی بار آن گذاشته ولوله اش به رادیات آن وصل بود مسافران از ترس جانشان وبرای اینکه بسلامت بگذرند از اول گردنه تا آخرآن که حدود یک ساعت طول می کشید رودار(٣)  صلوات می فرستادند خیلی ها از جمله خود من "بدماشین" بودند در این دوساعت با جاده ی خاکی و تلاطم های ماشین وبو ودود گازوئیل و گرد وخاک دلتان پاک باشد... آن موقع این قرص های آنتی ومیتینگ نبود یا بود ما خبرنداشتیم قبل از مسافرت دسته ای نعنای تازه – مثل دسته گلی که به دست عروس خانم می دهند- به دست ما می دادند که مرتب آن را بو کنیم و برگی از آن کنده در دهان بگذاریم که بوی ماشین وگازوئیل را حالیمان نشود بعضی ها می گفتند قبل از مسافرت یک نصفه پیاز بخورید بعدا که به شهر آمدیم نیم ساعت قبل از حرکت  نوشابه ی بفسی (همان پپسی) می خوردیم. می خوردیم واشک می ریختیم چون نوشابه ی گازدار بود وگاز آن به حفره های بینی وسینوسها وارد می شد وباعث ریزش اشک می گردید اینها خیلی موثر نبود تلقین کار خود را می کرد و برخی حتی قبل از سوار شدن به ماشین "بدماشین" می شدند بگذریم تحصیل در دارقوزآباد علیا مثل تحصیل در "آکسفورد" ارزش داشت شاید برتر از آن بود وزحمت آن برای ما بیشتر. برای همین بود که ما قدر آن می دانستیم و حسابی درس می خواندیم من خودم نمره اول ! کلاس بودم آن شعر "انا الدیک من الهندی..." را یادتان هست آن را از حفظ می خواندم زبان انگلیسی ام فول بود بچه ها سرکلاس از ترس جواب دادن درس به چشم های معلم نگاه نمی کردند خودرا پشت سر نفر جلوئی قایم می کردند ولی ما نگاه می کردیم تا معلم از ما درس بپرسد شایسته ی گرفتن مدال شجاعت بودیم من با دانش آموزی دیگر که سید بود رقابت می کردم اوهم انگلیسی اش فول بود ولی به پای من نمی رسید یک روز معلم او را صدا زد بیا پای تخته سیاه –آن موقع سبز وسفید نبود- روی تخته نوشته بود It is a book و می گفت بخوان It را با هزار زحمت و قورت دادن آب دهان et تلفظ کرده وهی تکرار می کرد مثل صفحه ی گرامافونی که سوزن خورده باشد "یار کازرونی یار کازرونی یار کازرونی" et و et  و et ولی نمی توانست is را بگوید چون نمی دانست چه بگوید اس اس ایس ایس  بچه های دیگر همان it  را هم نمی توانستند بگویند این بود که ما نمره اول ودوم کلاس بودیم فقط تلفظ انگلیسی من کمی مشکل داشت و تقریبا مثل زبان اسکیموها می شد کلمات را در کنار معنی آنها در دفتری جداگانه می نوشتیم برای روز مبادا وشاید هم برای تحصیل در آکسفورد. یادم می آید که کلمه ی school را اسچول خواندم وآنجا بود که سقف کلاس از خنده هوا رفت یه روز هم معلم معنی کلمه sky را از من پرسید بدقت به حروفش نگاه کردم دیدم  می شود "سکی"  جواب دادم آقا اجازه گفت بگو عرض کردم این همان سکینه ی خودمان است آقا خارجی ها بی ادبن واسامی را کوتاه می خوانند و گفتند "سکی"  سکینه است . بگذریم بعد از گذشت سی سال هنوز واژه ها و استراکچر جملات را فراموش نکرده ام زیرا "العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر"! حالا با استفاده ازهمان تبحری که به زبان انگلیسی دارم تصمیم دارم کاری تحقیقاتی انجام داده یک مطالعه ی تطبیقی خفن انجام دهم که:

 در دنیا چند کشور تشکیلاتی شبیه دفاتر اسناد رسمی ما دارند؟ چند نفر در دفترخانه های آنها کار می کنند؟ مدرک تحصیلی اشان چیست؟ وظایف آنها چیست؟ حدود مسئولیت سردفتر یا سردفترانشان چیست؟ حدود مسئولیت معاون وکارکنان چیست؟ آیا پستی به عنوان دفتریار دارند؟ اگر دارند آیا وظیفه ومسئولیتی برای او تعریف شده یا نه اینکه وظیفه او امضا حاشیه سند وگرفتن 15 درصد است؟ آیا کارکنان دفترخانه هیچ مسئولیتی ندارند؟ درآمد دفترخانه اشان چقدر است؟ پرداخت حقوق کارکنانشان بعهده کیست؟ پرداخت هزینه محل و آب وبرق وگاز وتلفن وفاکس و اینترنت و پوز و پارس تیراژه اشان بعهده کیست؟ آیا آنها هم  از روی رضا ورغبت و مجانا برای اداره امور مالیاتی مالیات جمع می کنند؟ آیا آنها هم تبرعا حق الثبت وصول می کنند؟ آیا حق السهم آنها هم دریک ماه از حق الثبت وصولی یک بسته آدامس خروس نشان است؟ آیا آنها هم برای وصول مجانی مالیات جریمه می شوند؟ آیا آنها هم صد رقم آمار می دهند و برای دیر فرستان آن جریمه می شوند؟ آیا آنها هم "حق الخون الجیگرخوردن" دارند؟ آیا این حق الخون الجیگر خوردن آنها هم هر چهار سال یکبار تمدید می شود و اغلب با تاخیر پنج سال یا شش سال؟ قیمت گوشت وکشک در آنجا پنج سال پیش چند بوده وحالا چند است؟ آیا در آنجا هم کسی جرات نمی کند بگوید جوهر ثابت چیست؟ خودنویس یا خودکار یا روان نویس یا کاربن یا نوار چاپگر و جوهر افشان و لیزر؟ آیا در آنجا هم بخاطر اسکن کردن متن گواهی امضا بجای گرفتن کپی طرف را دست بسته به دادگاه می فرستند؟ آیا در آنجا هم بعد از گذشت نیم قرن از جنگ جهانی هنوز برای تنظیم سند پایان خدمت می گیرند؟ آیا درآنجا هم برای تسهیل تنظیم اسناد " قانون تسهیل تنظیم اسناد" تصویب کرده اند؟ (نخندید) از همه مهمتر آیا در جائی از دنیا هست که سند را پس از تنظیم با دست در دفتری بنویسند؟ وساعتها وقت اصحاب سند ودفترخانه را تلف کنند؟ و میلیونها ساعت نفر کار دفترخانه را هدر دهند؟ آیا... آیا.. آیادر آنجا هم "عمو" دارند؟ چند مدل وسایز عمو دارند؟ عموئی که لب اجاق روبروی مامانت بنشیندوگل بگوید وبشنودو دیزی آبگوشت را تلیت کند وبخورد وانگشتانش را هم بلیسد؟ عموئی آنهم به این "هالوئی" که تاساعت 3.25 دقیه بعداز نیمه شب مالیخولیات بنویسد؟

خلاصه از کامنت همکاران با اندکی چکش کاری وصافکاری:

آیادرممالک آنهاهم اتفاق  افتاده که سردفتری درقبال 20هزارتومان حق خون جیگر 22میلیون تومان تاوان داده باشد؟ درقبال 50هزارتومان حق التحریر پول ماشین موردمعامله رابطور کلی ازجیب داده باشد؟ قاضی به سردفترمتهم (بناحق ) اجازه مطالعه پرونده خودش راجهت اعتراض به رای صادره نداده باشد؟ وسردفتر محکوم باتحصیلاتی که داردوخودش ازهرکس دیگه بهترمیتونه ازخودش دفاع کنه مجبوربه گرفتن وکیل بشه اونم با چه حق الوکاله ای وخسارت این چنینی هم برای حفظ حیثیتش بپردازه ؟ آیادرمملکت اون اجانب هم قاضی شون نمیخواهد قبول کند که اشتباه کرده؟ ودررایی که صادرمی کنندصدروذیلش باهم درتناقضه ؟ آیا اونجا هم بنگاهی ده ها برابراز سردفتر برای پرکردن جاهای خالی یک برگه  حق الزحمه می گیره ؟ و بعدهم تمام مسئولیت هاگردن سردفتره ؟ آیااونجاهم بعضی سردفتران دربرابربنگاه وشاگردبنگاه بقول معروف مجبورند مثل شتر زانو بزنند؟ آیابه بانک و...مجبورند رشوه بدهند که سند داشته باشند؟ آیا باید مثل سریال روزی روزگاری در آن گرگ دره التماس کنند؟ و...بلکه جواب اوناهم مثبت باشه واندکی خیالمان تخت شده وآن دو متر دیگه رو هم طی کرده وبه نوک قله ی روانی برسیم!!!

(1)    پنیردلمه رابعد از گرفتن آب  در مشک می ریختند و نمک می زدند مدتی بعد می رسید وآب اضافی آن هم از جدار مشک تراوش می کرد وتقریبا خشک می شد آن را در می آوردند و در پوستی که موهای آن کنده نشده بود می چپاندند ودر آن را محکم می بستند تا خراب نشود

 (٢)  آهنگ "بدون عشق نمی شه زندگی کرد , به عشق باید همیشه بندگی کرد..."-ایرج مهدیان

(٣) رودار (با فتح اول وسکون دوم ) =  پشت سرهم - بدون وقفه


 
عمو نوروز!
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: عمو نوروز! ، طنز

تشریف فرمائی "عمو نوروز" و هیات همراه (حاجی فیروز- بهار- شکوفه - سبزه- لشکر سلم وتور و قوم مغول همان مهمانان نوروزی! - واریز مالیات برارزش افزوده سه ماهه آخرسال- و... بقیه را شما بفرمائید) را خدمت همه ی همکاران وسروران معزز اعم از وبلاگ نویس که  سال گذشته بسیار زحمت ایشان داده ام و وبلاگ خوان که وقت گرانبهای خود را صرف خواندن این مالیخولیات کرده اند و آنها که نه وبلاگ نویسند ونه وبلاگ خوان ودر واقع سردفترند و دو شغله نیستند و رهگذران محترمی که از فرط بیکاری والبته لطف ومحبت بسیار یا با طرح پرسشی در گوگل که بی جواب هم مانده است سری به این کلبه خرابه وعموی پیر ومهربان (نوارهای گرگ وروباه پوستین دوز وخروس زری پیرهن پری اینها را اگر گوش داده باشید متوجه این عموی پیر ومهربان می شوید که چه بوده) خود زده اند تبریک عرض نموده وسالی پراز شادی وخیر برکت را برای همه آن عزیزان وهمه ی ایرانیان آرزو می کنم ... 

 می خواهیم برویم عروسی خانم وبچه ها لباس پوشیده ودم در کوچه اند ولی من هنوز با تنبان که البته این دفعه رنگش آبی ولی راه راه است و زیرپوش پشت یارانه نه رایانه دارم این پست تبریک را می نویسم آنها دارند جار می زنند چرا نمیایی منم جواب میدم اومدم الان اومدم لذا تا قمر در عقرب نشده عجالتا رفتم آخر شب میام دنباله این پست رو مینویسم البته من زن ذلیل نیستم ها فکر نکنید میام توضیح میدم میخام تو این پست تبریک ویژه داشته باشم خدمت خیلی ها ...

خوب با عرض سلام مجدد عروسی تمام شد برگشتم این پست رو تکمیل کنم  دیدم طلوع عزیز با توجه به متن این پست ودر همین فاصله کامنتی گذاشته با شعر  که آنرا اینجا می آوردم و بعد دنباله ی ماجرا:

مغول آمَد ز دَر با عید نوروز
که تا شب گردد و تاریک هر روز
بیامد سال نو با دادنِ باج
بشد دخل و حسابم سخت تاراج
گرفتم چون ز مردم سکه ای پول
شده اکنون به نزدم چون یکی غول
زنَد با گُرز خود تا عُمق جانم
بریزد، پاشَد از هم استخوانم
خدایا پول چون گیرم ز مردم
تو پنداری به گنجی گشته ام گُم
ببینند کل عالم وقت ایصال
که گوئی رستمی هستم و یا زال
نبینند وقت دادن گشته ام موش
برفت هم مایه و یک چیزی هم روش
فقط نامی شدم در نزدِ ملت
فلانی  زَر بسازد بهرِ هرخط
نوشتی پُست خود را  ای عموجان  
سرودم نظم ،چون بودی تو مهمان
بگردی  از نو اینجا چون توپیدا
همین امشب و شاید صبحِ فردا
بخوانی شعر را یک بار دیگر
بدانی چوُن شده این  سال،  ابتر

واما دنباله ی ماجرا : بابا ومامانم هم عروسی دعوت بودن البته ما قدیمی ها مامان نداریم!  یعنی داریم ولی اسمش مامان نیست واین جور تی تیش مامانی هم نبوده ونیست  وبه او "ننه"  می گفتیم وهنوز هم می گوئیم بابا وننه حوصله عروسی رو ندارند پیرند وخسته می شوند  بابام گوشهاش سنگینه باید بلند صحبت کنی تا بشنود وحاضر هم نیست سمعک استفاده کنه ولی توسالن چند تا از آن بلندگوها گذاشته اند و صدای آن را هم تا آخر باز می کنند اینجاست که بابا راحت می شنود آنهم چی "چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب" و "خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن"  بابا بغل دست من سرمیز نشسته و می گه عروسی هم عروسی های قدیم سازی بود ونقاره ای و سرودش هم "آی حمومی آی حمومی آب حموم تازه کن -شازه دوماد تو حمومه شربتش آماده کن. یک حمومی من بسازم چل ستون چل پنجره -شازه دوماد توش بشینه با یراق و سلسله. بادا بادا بادا شالا مبارک بادا ..."  این قرتی بازی ها چیه البته صدای بابا تو اون صدای بلندگو فقط به من می رسه وکسی متوجه نمیشه من نمیدونم با کدوم برق وگاز میخواد اون حموم چل ستون وچل پنجره رو گرم کنه وپول گازش چند میشه حرفای بابا من را به دوران کودکی می برد  آن زمان در خانه ها حمام نبود وسط میدان ده یک حمام قدیم خزانه ای بود که من خزانه ی آن را کمی یادم هست از راهرو باریکی وارد می شدیم و به صحن اول می رسیدم که رخت کن بود وحوضی برای پاشویه وسط آن بود وبعد از لخت شدن وبستن لنگ وارد صحن دوم می شدیم صحن کوچکی هم بود مخصوص آن کاری که حضرت سلیمان (ع) به ملکه سبا فرموده بودند  وما بچه ها حق ورود به آن را نداشتیم آن زمانها شورت نبود و آنچه به پا می کردند فقط یک تنبان بود که با بند پنبه ای محکم دور کمر بسته می شد با اختراع کش کم کم استفاده از بند تنبان منسوخ وبجای آن از کش استفاده شد استفاده از کش کار پائین کشیدن و بالا کشیدن تنبان را صد چندان راحت نمود ومورخین آن را رنسانس و انقلابی در تولید نسل می دانند ولی بعضی وقتها وسط کوچه در می رفت آن موقع بود که بقول شاعر "وای از آن دم که شود کشف حجاب"  در ده ما به لنگ می گفتن "شولوئی" بعد از مدتی خزانه رابستند ولوله کشی کردند و داخلش دوش گذاشتند ولی صحن ها همچنان باقی بودند وسط صحن دوم همه می نشستند واز شیر آبی که کنار صحن بود با ظرف مخصوص حمام که دولاب می گفتند آب می آوردیم و خود را خیس می کردیم وبعد با کیسه زبری که از پشم بافته شده بود وسفیدآب روی آن می مالیدند چرک می کردیم شامپو نبود همه از کنار استفاده می کردند هوای داخل صحن سرد بود و آب کمی هم از دوشها می آمد بعد از استحمام تا چند روز  بعد  دست که به موهای سرمان می کشیدیم کنار خشک شده می تکید!  از بس که محکم به پشت ما کیسه می کشیدند آن شب از سوزش پوست خواب نداشتیم  واما درعروسی های قدیم  داماد را با آب وتاب در حالی که دو نفر شانه های وی را گرفته بودند از در خانه اش با ساز ونقاره در کوچ های خاکی ده به طرف حمام عمومی می بردند و پشت سر او هم ابتدا مردها  فریاد می کشیدند "های شاباش"  و بعد زنها که با حرکت زبان صدائی از خود در می آوردند "کولولو" من هیچ مردی را ندیدم که بتواند این صدا را ازخود در بیاورد این هم از هنرهائی است که خاص نسوان است داماد را داخل حمام می بردند و بقیه هم در میدان جلو در حمام و سازه زن ونقاره زن به پشت بام حمام که کوتاه بود می رفتند و باشدت تمام آن یک ساعت را می زدند  مردها در وسط میدان ترکه بازی می کردند جوانهائی که پیشابشان کف کرده بود پیش قدم بودند چون آنجا جای مناسبی بود که رقص پا و ضرب شست و صدای نعره مردانه ی خود را به دختران دم بخت دور میدان نشان دهند و دل از کفشان بربایند اصولا از نظر روانشناسی زنها خصوصا زنهای روستائی مردی را می پسندند که اندامی درشت وسبیل از بنا گوش در رفته ودست بزن داشته باشد وبتواند با یک خیز "بزغاله" را بگیرد انتخاب همانجا انجام می شد چون جوان هم در حال ترکه بازی گوشی چشمی به اطراف میدان داشت "آنها که خاک رابه نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی بما کنند"  این عروسی خود باعث بوجود آمدن عروسی های دیگر می شد شبیه شکافتن هسته اتم که شکافتن یک هسته باعث شکافتن چندین هسته ی دیگر می شود واگر کنترل نشود انفجار رخ می دهد داماد را از حمام بیرون می آوردند اما این بار شناخته نمی شد چون حسابی به سرو صورت صفا داده و لباس نو پوشیده بود و دستمال ابریشمی به بازویش بسته بودند شاید اصولا این دستمال ابریشمی و شغل شریفی که با آن بوجود آمده است از همین ازدواج شروع شده باشد وبعد به سایر جاها گسترش پیدا کرده باشد شاید معنی این کار این باشد که ای داماد باید با این دستمال ابریشمی به خانه ی بخت بروی بزبان استعاره یعنی باید زن ذلیلی را بپذیری بنده با تحقیقاتی که کرده ام پی بردم که شغل شریف دستمال یزدی کمی بعد از خلقت آدم ابوالبشر بوجود آمده است آنجا که خالق کائنات برای کاهش رنج جنس ظریف و کارآفرینی بدون هزینه چیزی را گره زد وبا این گره زدن آن شغل شریف ایجاد شد و بطور غیر مستقیم مشاغل دیگرازجمله نوغان داری برای تولید ابریشم بیشتر و دستمال بافی و دستمال فروشی و... نیزبوجود آمد خلاصه داماد را به خانه بر می گرداندند ناگفته نماند در آن کوچه های خاکی و آن هو وجنجال وگرد وخاک که بپا می شد داماد تا به خانه می رسید  یک وجب خاک روی لباسهای دامادیش نشسته بود بعضی ها که پول آوردن ساز ونقاره نداشتند دایره زنی را می آوردند و آنهم سوار بر الاغی دایره  (دف) می زد واین تصنیف کردی را می خواند "اسمر یارم جوانه - وک مانگی تابانه - اسمر اسمر"  بچه ها پشت سر الاغ راه می رفتند ودستک می زدند وشادی می کردند از آنجا که به گفته ی روانشناسان شخصیت فرد در همان دوران کودکی شکل می گیرد این پشت سر الاغ راه رفتن اثر خود را درتمام دورانهای بعدی زندگی فرد می گذاشت ننه داماد هر از گاهی یک نعلبکی نقل و آب نبات و مشتی سکه  ی یک ریالی و دو ریالی از روی سر داماد توی جمعیت همراه می پراکند آنجا بود که همه برای برداشتن نقل وسکه ها روی زمن ولو می شدند انگار که به سجده رفته باشند خلاصه بعد از عروسی وقتی به خانه می رسیدی اگر آینه ای پیدا می کردی خود را یک "لولو خور خوره " می دیدی از کثرت خاک آلود شدن. کجا بودم داشتم چی می گفتم ... آها بابا وننه خسته شده بودند بعد از شام رفتم آنها را به خانه شان رساندم چون یک بار خانه بابا را دزد کنده بود - که آنهم داستانی دارد- حال دیگر بابا خانه اش را نرده کشی کرده و موقعی که بیرون میره چند تا قفل از داخل وبیرون به در وپنجره می زنه لذا یک ربع ساعتی پشت در معطل میشه تا اونا را باز کنه بعد ازاینکه آنها وارد خانه خودشان شدند من برگشتم سالن تاخانم وبچه ها رابرگردانم زنگ زدم به خانم فرمودند که ما آمدیم خانه هوا خوب بود قدم زدیم پیاده آمدیم (خانم با صبیه آمده بودند) منم آمدم خانه وماشین را آوردم داخل حیاط و رفتم کت و شلوار وپیراهن پلو خوری  را که  حدود بیست وهفت سال پیش خریده ام وفقط با آن عروسی می روم در آوردم و بدقت آن را در کاورش در کمد لباسی گذاشتم که حضرت خانم وارد اتاق شد فرمودند آمدی عرض کردم بله فرمودند پس کو بچه ؟  اینجا بود که بند دلم پاره شد عین هو که کش تنبان در رفته باشد بعله حضرت آقا بچه را فراموش کرده ودر سالن عروسی جا گذاشته اند البته بچه که چه عرض کنم جوانی که دانشجوست  فورا عرض کردم چشم الان می رم میارمش با لحن محبت آمیزی فرمود "لازم نکرده!"  ومن خیلی ممنون شدم و رفت وگوشی رو برداشت وزنگ زد به بچه ! که بیا خونه بابات تو رو جا گذاشته  این بود داستان عروسی رفتن عمو که چهار تا می رود ویکی برمی گردد فردا بر می گردم برای ادامه چون میخام تبریک ویژه داشته باشم خدمت همه ی عمو ها ودائی ها وخاله ها و عمه هاو ...

می خواستم در اینجا با اسم بردن همکاران عزیز نسبت به تک تک ایشان عرض ارادتی کنم که اولین آنها عموی عزیز جناب آقای طباطبائی بود ولی بعلت رحلت پدر ایشان وبه احترام عموی خودم که در سوگ پدر نشسته اند از این کار خودداری شد بنده را عفو بفرمائید


 
میرسد اینک بهار!
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: طنز

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر از: فریدون مشیری

در چند قدمی سال نو قرار داریم دارم خودم را آماده می کنم برای عرض تبریک عید نوروز به همه ی همکاران وبلاگ نویس و وبلاگ خوان و تمام دوستان انشاءالله که با میمنت ومبارکی (نه مثل حسنی مبارک) سال نو را آغازکنند وموقع خواندن یامقلب القلوب والابصار یا مدبرالیل والنهار یامحول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال گوشه دلی هم به عمو داشته باشند سالی که گذشت با رنج واسترس بود و آنچه می آید درهاله ای از ابهام ساعتی امیدواری و ساعتی دگر نومیدی ونگرانی، دارم به خودم دلداری می دهم که در سال نو :

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن / وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور -  گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور -  دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور - هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور -  ای دل از سیل فنا بنیاد هستی بر کند / چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور -  در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور - گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور - حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب / جمله می داند خدای حال گردان غم مخور - حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار / تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور .

ایام نوروز یادآور خاطراتی شیرین است حدود سال 43 پدرم برای خرید عید به شهر می رفت چند جعبه شیرینی که اغلب از نوع یزدی بود و چندکیلو پسته وآجیل و چند تکه پارچه برای بچه ها و البته برای والده بچه ها! می خرید بی بی ام (والده پدرم) –که خدایش بیامرزد- زن باسلیقه ای بود خیاطی بلد بود برای اغلب دخترهای دم بخت قبا می برید ومی دوخت او آن پارچه ها را برای پیراهن وتنبان وقبا می برید و ننه ام آنها را می دوخت هرچه به مغزم فشار می آورم رنگ پیراهن ها را یادم نمی آید ولی خوب به خاطر دارم که رنگ تنبانم اغلب "آبی تقریبا پر رنگ" بود پارچه اش کمی ضخیم وشل بود تنبان را گشاد می بریدند ومی دوختند بعداز دوخت بما می گفتند بپوش ببین خوب شده یانه؟ البته اگر هم بد بود کاری نمی شد کرد و ما همین که تنبانی نو داشتیم خیلی خوشحال می شدیم وشکلش مهم نبود تنبان را در می آوردیم ودربقچه ای می پیچیدیم و می گذاشتیم برای یک ساعت قبل از تحویل سال. یک رادیوی فیلیپس قدیمی داشتیم که خیلی خوب و بدون پارازایت می گرفت سفره هفت سین را بزرگ می انداختند از هفت سینش من سمنو را خیلی دوست داشتم سمنوئی که خودمان درست می کردیم وخیلی خوشمزه بود - هنوز هم خودم درست می کنم وچه خوب وعالی- 4 تا قوه ی ری او واک نو که بعدا نام آن به گربه نشان تغییر یافت در رادیو گذاشته و آن را روشن می کردند تا سال تحویل را اعلام نماید من پیراهن وتنبان نو را پوشیده وکنار سفره می نشستم وچشم به تخم مرغی داشتم که روی آینه می گذاشتیم اعتقاد داشتند که همزمان با تحویل سال تخم مرغ روی آینه خواهد چرخید البته اگر هم نمی چرخید ما ازبس به آن نگاه گرده بودیم سرمان گیج می رفت وفکر می کردیم که می چرخد بمحض اعلام تحویل سال و پخش آن آهنگ همیشگی به ننه ام می گفتم ننه من رفتم خانه ی بی بی. خانه ی بی بی ننه ی ننه ام که بالای ده بود. توی کوچه لباس نو وقیافه ی خود را برانداز می کردم یادم است که پاچه ی تنبان دور ساق پاهای لاغرم می چرخید عین این که شلوار بیتلی! به پا کرده باشم این که در دوران دبیرستان بیتل پوش شده بودم شاید ریشه در همان تنبان کودکانه دارد واین یک مسئله تربیتی و روانشناختی است ومی تواند تز دوره ی دکترا دانشجویان روانشناسی وعلوم تربیتی قرار گیرد که چنانچه برحسب اتفاق پاچه ی تنبان در دوران کودکی گشاد باشد شروع انحراف وانحطاط اخلاقی بوده و تاثیر خود را در دوران جوانی خواهد گذاشت سعدی علیه الرحمه که فرموده "تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبداست" نظر به همین مورد داشته چون بلحاظ روانشناسی شخصیت فرد در همان هفت سال کودکی شکل می گیرد لذا این گشادی پاچه ی تنبان و گردش موزون آن بر اطراف ساق پا زمینه های انحراف و نااهلی را باعث می شود که اغلب والدین از آن غافل اند. به خانه ی بی بی که می رسیدیم بی بی منتظر ما بود –خدایش بیامرزد -  جلو ما می آمد ما را می بوسید و تخم مرغ رنگ کرده وبادام و عیدی ما را می داد وبعد خانه ی دائی که کنارخانه ی بی بی بود خلاصه عید دیدنی تنهائی من همان روز اول تمام می شد وبعد همراه بقیه از روز دوم عید دیدنی دسته جمعی شروع می شد مردها وجوانان وپسرهای هر فامیل به همراه هم وزنها ودخترها دسته جمعی جداگانه به عید دیدنی می رفتند موقعی که مردهای یک فامیل در کوچه به مردهای فامیل دیگر می رسیدند شبیه بازیکنان دو تیم فوتبال که قبل از بازی از کنار هم عبور کرده وتک تک به یکدیگر دست می دهند آنها هم به همین نحو با یکدیگر روبوسی کرده و "عیدمبارکی" می گفتند وقتی که روبوسی تمام می شد از بس آب دهان به صورتت مالیده بودند در آن هوای سرد ده احساس می کردی که عرق کرده ای و آب چسبناک شیرینی از صورتت جاری می شد شیرینی آن بخاطر خوردن شیرینی در آن روزها بود حتی بعد از سیزده نوروز این روبوسی ادامه داشت و می گفتند "عید گذشته ی شما مبارک"  خاطرات شیرین ایام عید زیاد است که در اینجا مجال بیان همه ی آنها نیست مثلا همین دوسال قبل در ایام عید نوروز تریلی تریلی سیب زمینی مفت ومجانی آورده بودند ما هفت هشت گونی بردیم  آن نوروز واقعا خوش گذشت صبح وظهر وشام معجونی از سیب زمینی داشتیم سیب زمینی آب پز، دو پیازه ی آلو –اگر چه آن زمان پیاز خیلی گران بود وما یک پیازش را کم کرده بودیم ویک پیازه ی آلو درست کرده به اسم دو پیازه ی آلو به مهمانان نوروزی قالب می کردیم-  کوکو سیب زمینی و الویه و خورشت سیب زمینی خلاصه یک پای غداهای آن عید سیب زمینی بود اغلب مورخان آن برهه از زمان را دوران طلائی تاریخ می دانند یادآوری خاطرات دل انگیز آن ایام خود باعث انبساط روح می شود بگذریم در این روزها و موقع تحویل سال نو اغلب "شنگول" اند منم دلم میخواهد "شنگول" باشم ولی بمحض اینکه احساس شنگولیت می کنم به یاد این ترانه می افتم :

هنوز به یاد تحریر , همه دلامون خونه
هرگز باور نداشتیم , تحریر اینجور بمونه
سال سال , این چند سال
امسال , پارسال , پیرارسال
هر سال میگیم دریغ از پارسال
سال سال , این چند سال
امسال , پارسال , پیرارسال
هر سال میگیم دریغ از پارسال
وای دل چه خونه , از کار این زمونه
منتظر بودن سخته , خدا میدونه

اینجاست که احساس می کنم "منگولم"  نمیدونم امسال هم باید منتظراین چندرغاز "حق الخون الجیگر خوردن"  (حق التحریر) باشیم؟

 

ولش کن بابا همه چیز از یادم رفت خاطرات، نوروز، عید ، عید دیدنی، بهار، سیزده به در  ای لعنت به این دفترخانه و گور پدر سند و سند نویسی وحق التحریر قاطی کردم شب عیدی ما یه روز خوش نباید داشته باشیم


 
عید از نوع سردفتری!
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: طنز

این اشعار عینا از وبلاگ همکارمان چکامه سردفتری (طلوع) به اینجا آورده شده است البته بدون کسب اجازه چون منم کمی "روانم وارونه " شده است البته کمی نه زیاد!

عید  آمد و بر محضر، بسیار زیان آمد
یک  یار ز هر سویی ، در دیده عیان امد
بارید  به سر باران ، رگبار  بزَد خُسران
هر لحظه به سر سنگی ، از دستِ بُتان آمد
هرسوی به من دستی ، باز است که می خواهد
پاداش و خراجی را ، کو آفَتِ جان آمد
در جیب شپش رقصید ، بسیار به من خندید
این دَخلِ تُهی مارا، بسیار گران آمد
در لحظه شود تفتیش ، این دفتر و دینارش
چون خرج  هزار آمد، تحریر قَران آمد
چون سال شود تحویل، بندید مرا زنجیر
امسال چونان هر سال ، وارونه روان آمد
گفتم که نخواهم من ، این دفتر و دخلش را
جز رنج چه حاصل ها، از عمر و زمان آمد
سال دگر آمد باز ، من خسته و درمانده
مایوس از آن رفتن ، محزون  چنان آمد
نیک است که بگشائید ، این سلسله ی زنجیر
آن خامه مرا تیری ، وین مُهر کمان آمد
گفتا که ظَنینم من ، این سال  شوی معزول
گفتم چه گُهرهایی ، از ظَن و گُمان آمد


 
شلوار بیتلی!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: تعویض پلاک ، طنز

در دوران دبستان در ده ما آب لوله کشی نبود از آب چاه که اغلب آلوده بود برای شست وشو استفاده می شد آب آشامیدنی را از تلمبه ای کشاورزی که نزدیک روستا بود می آوردند معلم ها برای آوردن آب دانش آموزان را به بیگاری می گرفتند دانش آموزان به نوبت کوزه های سبز را بردوش گرفته واز آن تلبمه که حدود یک کیلومتر با ده فاصله داشت آب می آوردند یک بار یک کوزه شکستم ولی معلم چیزی نگفت ده ما بسیار سرد است ودر زمستان دمای هوا اغلب چند درجه زیر صفر می رود حتی تا 15 درجه  برای گرم کردن کلاس هر صبح می بایستی یک بغل هیزم به مدرسه می بردیم بعداز تعطیلی کلاس در آن هوای سرد برای معلم ها ظرف می شستیم  نزدیک ظهرها معلم هایکی از دانش آموزان را زودتر برای سائیدن کشک به خانه ی خودشان می فرستادند تصور بفرمائید ما از همان اوان کودکی زندگی کشکی داشتیم واین کشکی بودن در پیشانی ما نوشته شده است معلمی داشتیم که گرامافون خودرا سر کلاس می آورد وبرایمان صفحه  "دوستت دارم یار کازرونی" می گذاشت این بنیه و بضاعت علمی قوی من هم از همانجا ناشی شده است از بهداشت خبری نبود اگر اتفاقی برای واکسن می آمدند اغلب از مدرسه فرار می کردم از آن نیدلهائی که در ظرف استیل لوبیائی شکل روی چراغ پریموس می جوشاندند بشدت می ترسیدیم واین تنومندی و هیکلی که مثل رستم دستان  دارم از همان آب وکشک وبهداشت است  در زمان دبستان هرموقع که می خواستند برای ما کفش بخرند یکی دو شماره بزرگتراز اندازه ی پایمان می خریدند بنحوی که یک انگشت شست پشت آن می رفت می گفتند بچه رو به  پیش است و پایش رشد می کند و ما ناگزیر تکه ای پارچه ی کهنه در پنجه ی آن می گذاشتیم تا از پایمان در نیاید وبند آن را محکم می بستیم وچه خنده دار می شد در دوران دبیرستان کفش ولباس را خودمان می خریدیم یادم هست سال 54 بود شلوار های بیتلی باپاچه ی گشاد و باسن تنگ وخشتک کوتاه مد شده بود با کمربندی پهن  بچه شهری ها یا پول داشتند و همراه مد جلو می رفتند یا با زور زنجیر از ننه شان پول می گرفتند یا اینکه بابایشان را انک می کردند وپول جور کرده و بروز می شدند ولی ما دهاتی ها همان موقع هم نه "زر" داشتیم نه "زور" و نه "تزویر"  لذا از قافله ی تمدن عقب بودیم یکی دو سال در حسرت داشتن شلوار بیتلی پاچه گشاد وبلوز رانگلر آمریکائی گذشت در این دوسال پول توجیبی را پس انداز کردم و سال آخر برای ادامه تحصیل به مرکز استان رفتم بالاخره پول بلوز شلوار جور شد شلوار جین پاچه گشاد و بلوز رانگلر کوتاه وچهره ی آفتاب سوخته ی روستائی قیافه ای مثل هنرپیشه های هندی سال آخر دبیرستان درس ومشق زیاد بود فرصت توجه به قیافه ی همکلاسی ها نبود یک روز زنگ تفریح کنار حیاط مدرسه نشسته بودم ناخودآگاه بچه ها را برانداز می کردم متوجه شدم این مدل لباسی که من پوشیده ام هیچکس نپوشیده است شلوارها پارچه ای است واگر جین هم هست لوله تفنگی است  نگو که مدتی بود مد عوض شده بود ومن خبر نشده بودم حالا من بودم با قیافه ای شش درچهار  الکی شلواری پاچه گشاد که نه به این زودیها کهنه می شد ونه پولی که مد روزش را بگیرم. قیافه ای تک بین همه! این داستان ازآن عرض کردم که شباهت بسیار با این قضیه ی تعویض پلاک خودروها دارد  که در جاهای دیگر از مد افتاده و ما تازه شروع کرده ایم 

اما برخی واژه ها:

انک کردن= گول زدن    رو  (بر وزن مو) به پیش بودن= درحال رشد 

نیدل= سوزن  چراغ پریموس= چراغهائی کوچک با مخزن نفتی تحت فشار که پمپ می شد 


 
دوراز جون شما جعل!
ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱  کلمات کلیدی: جعل واسترس ، طنز

ابتدا اینجا را در خصوص استرس ببینید بعد چند خط ادامه مطلب را بخوانید

طولانی شده بود مجددا نوشته وخلاصه گردید تا بقیه در پست دیگری نوشته شود


 
هم پیاز هم چوب هم جریمه !
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: تعرفه ی تحریر ، طنز

در زمان قدیم شخص خطاکاری بود که حاکم دستور داد برای جریمه خطایش باید یکی از این سه راه را انتخاب کند: یا صد ضربه چوب بخورد یا یک من پیاز بخورد یا اینکه صدتومان پول بدهد.مردگفت: پیاز را می‌خورم (که هم چیزی نداده باشد وتازه چیزی هم گرفته باشد!)، یک من پیاز برای او آوردند.مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد گفت: پیاز نمی‌خورم چوب بزنید (باز هم میخواسته چیزی ندهد وضرر کمتری بدهد!)، به دستور حاکم او را لخت کردند. چند ضربه چوب که زدند گفت: نزنید پول می‌دهم، او را نزدند و صد تومان را  داد

تمثیل ومثل – سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

 


 
قصه ی کلثوم ننه!
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: چند نکته سردفتری ، طنز

معلوم نیست این شغل پایدار واستوار بماند که پای چوبین آن سخت بی تمکین است اما کاری کنیم که اگر رفتیم پشت سرمان دعای خیر اگر نکردند نفرین هم نکنند  سعدی علیه الرحمه گوید: "غرض نقشی است کز ما باز ماند- که هستی را نمی بینم بقائی – مگر صاحبدلی روزی به رحمت – کند در کار درویشان دعایی"

 


 
پوز و پیاز!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: مضرا ت کاغذ پوز ، طنز

یک نان سنگک و نیم کیلو پیاز برای قاتق ونان خورش ما را بس.


 
گرگ و باجناغ ها!
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: گرگ و باجناغ ها ، طنز

در وبلاگ همکارمان آی آر نوتاری مطلبی دیدم در خصوص "عامویی" تازه که نوبره  بروید ببینید برگردید  اینجا  

 می گویند چهل هم ریش که با تجاهر به فسق ریش خود سه تیغه کرده بودند ونمیدانم چرا هنوز به آنها هم ریش می گفتند اتفاقا هوس سبزه وصحرا کرده و برای تفرج به بیابان می روند از قضا گرگی گرسنه  پیدا می شود هم ریش اول را می خورد 39 تای دیگر نگاه می کنند وهر هر می خندند دوی را می خورد 38 تای دیگر نگاه می کنند وهرهر می خندند سوی را می خورد 37 تای دیگر نگاه می کنند وهرهر می خندند  چهارمی را می خورد 36 تای دیگر نگاه می کنند وهرهر می خندند و همین طور نوبت به آخری می رسد و هم ریش چهلم را هم نوش جان می کند که گوارای وجودش باشد و  آقا گرگه دید که کسی نیست که هرهر بخندد لذا خودش هرهر خندید این بگفتم از دو بابت اول اینکه باید هرهر خندید که خنده بر هر درد بی درمان دواست و دوم اینکه داستان ما سران دفاتر مانند همان چهل هم ریش است با این تفاوت که در  این کویر وحشت که ما در آن سرگردانیم نه یک گرگ نه دو گرگ نه سه گرگ نه چهار گرگ نه پنج گرگ نه شش گرگ نه هفت گرگ نه ... بلکه هفتاد وهفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت گرگ است وما مثل آن داستان عزیز نسین نگاه می کنیم ومی گوئیم "انشاءالله گربه است"  (هم ریش= باجناغ = بقول یزدی ها هم دوماد)  معمولا باجناغ را باجناق می نویسند ولی املای صحیح آن  باجناغ  است و آن را می توان در نثر مسجع وشعر با  الاغ هم قافیه نمود  مثال : دو باجناغ بایک الاغ به سفر می رفتند گاهی یکی وگاهی دیگری سوار بر الاغ می شد تا اینکه هر دو خسته ودرمانده شدند وبا هم سوار الاغ گردیدند ولی دومی رو به قفا داشت گفتندش چرا چنین نشسته ای ؟ گفت دیدن دم الاغ به  که پشت کله ی باجناغ!


 
ابر وباد ومه وخورشید وفلک!
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: شغل سردفتر ی ، طنز

 صبح علی الطلوع سری به دفتر زده و احوالی از تنها کارمند خود واحیانا دفتریار بگیرید

در ادامه... ببینید با اندکی تغییر


 
چه عرض کنم!
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی: شغل سردفتری ، طنز

سلام عرض شد عرض کنم که ساده عرض می شود سردفتری شغلی است شترمرغی اگر باری باشد شترش پندارند واگر نباشد بایستی کار مرغ کند در گذاشتن مرغانه