کلبه ی عمو

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست...

سفرنامه اراک!
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦  کلمات کلیدی: طنز

قبل از خواندن کشکیات عمو بهتر است با رجوع به این لینک استان مرکزی را بیشتر بشناسید اینجا

مقدمه:

مدتها بود وبلاگها را می خواندم. خصوصا وبلاگ عمو طباطبایی "سردفتری یا سرابی فریبنده" که الحق اسم بامسمایی است و وبلاگ حقوق فردای عمو عبادپور که بعدا به وبسایت تبدیل شد وبلاگ اوراق باطله خانم سهرابی وبسایت عمو حسینی و وبلاگ عمو بارعی که نمیدانم چرا تعطیل کردند- وچندین وبلاگ دیگر که ضمن قدردانی از زحمات ایشان جهت رعایت اختصار نام نمی برم. ضمن استفاده از مقالات و مطالب و اخبارآنها با ثبت نظر مشوق همکاران وبلاگ نویس بودم. وبلاگ نویسی را بسیار مفید می دانم خصوصا اگر کپی اخبار ومطالب دیگران نباشد - والبته اگر باشد نشانی مرجعش ذکر گردد- بهر حال اهل وبلاگ نویسی نبودم که خود را در آن حد نمی دیدم زیرا معتقدم برای نوشتن باید خیلی بیشترخواند حال سرانه مطالعه در ایران را در ویکی پدیا ببینید اگر درست باشد دو دقیقه در شبانه روز است تصور بفرمائید با این دو دقیقه در طول عمر بابرکت! خود فرصت مطالعه چند جلد کتاب داریم برخی کتاب را برای بیداری نخوانده بلکه آن را جلو چشمان خود می گیرند تا بخواب بروند گمانم این خفتگان را صور اسرافیل نیز بیدار نکند.  نمیدانم چه شد که یک روز رفتم در پرشن بلاگ وایجاد وبلاگ را از سر کنجکاوی زدم . نام کاربری خواست زدم  amu قبول نکرد که دیگری آن را بکار برده بود زدم amuamu  قبول کرد اگر قبول نکرده بود یک amu ی دیگر به آن اضافه می کردم تا قبول کند همین نام کاربری نشان می دهد که اراده ای جدی در ایجادش نبود. نوشتم "منم اومدم" واین متن "خب که چی بشه؟ تو سرپیازی یا ته پیاز؟ گیرم که تو خود پیاز باشی اصلا تربزه نمیدونم شلغم باشی آخه کی برای حرف تو تره خرد می کنه؟ کی میگه خرت به چند؟‌ اصلا تو خر داری؟ از کاه وجوش خبرداری؟ آخه بودن ونبودن تو توی دنیا چه تاثیری داره ؟..." خوش خوشک وناخواسته شدیم مثلا وبلاگ نویس!

واما سفر اراک:

صبح علی الطلوع با شاخ گاو راه افتادیم. سی وهفت منزل در پیش داشتیم.  گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور. شاخ گاو راننده بود. او برغم اینکه مثل من کمر دردی است، چون قبل از رانندگی انرژی کاذب می گیرد، چند ساعت اول را براحتی رانندگی می کند. تیز به سمت گردنه ی خالص تاختیم. گردنه ای با جنگلهای طبیعی. باریک وپرییچ وخم با شیب های تند باید یواش وبا احتیاط برانی.  ازآن بسلامتی گذشتیم. به منطقه ی کره ای رسیدیم. چندی دگر تاختیم. وقت چاشت بود. کنار پلی که آبی اندک از زیر آن می گذشت اتراق کردیم. مکانی مصفی بود. گندمزاری و چمنزاری کنارش. ناشتایی کما فی الحضر نان وپنیر وچای شیرین بود ولی نه پنیر گوسفندی! هوا سرد بود. روی چمن زیلوی سفری پهن کرده و لرزیدیم و ناشتا شدیم. چای بسرعت سرد می شد. چند عکس از شاخ گاو که اخیرا به عکاسی طبیعت علاقه مند شده، گرفتم. برایم از عکاسی طبیعت واصطلاحات عکاسی، کمپوز و کلوس آپ وعمق میدان ونقاط طلائی و پانوراما می گفت. هومی گفته با تکان دادن کله حرفش را تصدیق می کردم، که اول گروگانی نزد او دارم و دوم در این سفر ذات وقوت وتدارک سفر ومرکب از آن او بود و عمو طفیلی.

براه افتادیم بازهم او رانندگی کرد که هنوز ته شارژی داشت. چند منزل دیگر بدون وقفه براندیم. از آبادی ها گذشتیم تا به آباده رسیدیم. بی توقف گذشتیم و شهرضا را هم رد کردیم. به اصفهان وارد شدیم. شاخ گاو همان اول اصفهان مقابل ترمینال صفه قاطی کرد که از کدام راه باید برود. وسط اتوبان ترمز کرده وزد دنده عقب. بوقهائی ممتدی که معنای آن را بیشتر می دانید که نباید به ننه ی خود گفت. بوق در فرهنگ ما صرفا وسیله ی آگاه کردن دیگران از خطر نیست. تک بوق سلامی است کوتاه ویا خداحافظی یا تعارف به بانویی که در راه مانده منتظر تاکسی که تو نه از باب غرض ومرض بل من باب نوع دوستی می خواهی او را به منزلش برسانی بی مزد ومنت واگر منزل نداشته باشد ... زبانم لال ...! چند بوق کوتاه سلام واظهار ارادت خالصانه واحوالپرسی و یا خداحافظی وبه امید دیدار. ریتمیک بوق بوقش شادباش و مبارک باد. ممتدش فحش است آب دار از نوع "چاواداری".

عمو همیشه در این تقاطع های غیر همسطح وزیرگذر و روگذر ها قاطی کرده ومثل اسب عصاری دور سر خود می چرخد شاخ گاو هم همچنین. از اصفهان بزحمت خارج شدیم وبراه خود ادامه دادیم. عمو پشت رل نشست چنان رانندگی کردی که مایکل شوماخر و سباستین فتل پیش او لنگ انداختی و بگفتی "ایول دست خوش عموجان".  طی طریق نمودی چنان که در مسیر یزد می راندی وهمچنان چشم تیزبین خود چون چشم عقاب از کنار جاده برنداشتی که هر شیئی ممکن است دوربین سیاری باشد که تو ندانی وغافلگیر شوی ونیز باید که وسط اتوبان را خوب نظاره کنی و توجه داشته باشی که هرجا برجکی ببینی برافراشته بدان وآگاه باش وتردید نکن که دوربینی زیر آن کاشته و به دیده بانی تو واداشته. گازیدن هم بصیرت می خواهد بایستی بدانی که کجا بگازی و کجا نگازی وبوقتش کنترل نمایی انگار که کنترل کروز داری. من باب احتیاط چنانچه در مسایل شرعی از باب دقت رعایت می کنی دقیقا عقربه سرعت سنج روی 110 نگه نداری بلکه چند درجه کمتر تا خدای ناکرده عکس تو نگیرد و گرفتار "اعمال قانون" نشوی و بسلامتی بگذری خصوصا از دوربین های سیار. اگر هوشیار والبته زرنگ باشی دوربین بر تو بردا" و سلاما" شود وچون بگذشتی نیش گازی داده وبه ریش آنها که با کفگیر ایست برای دریافت قبض جریمه متوقف می شوند بخندی. با لبخندی نه ژوکندی که تا بناگوش.

فراموش نکن چون از دوربین سیار اول بگذشتی در یک فرسخی یک دوربین دیگر خواهد بود معمولا. گفته اند هرکه از دوربین بگذرد خندان بود. دردسرتان ندهم در میمه برای صرف ناهار که استانبولی پلو بود بار انداختیم وناهار و دلستری. که عمو کولا نمی خورد. بعدش چای تا اسید لاکتیک انباشته در عضله ها بدر کند گر چه مخل جذب آهن شود اما ممد حیات است ولختی کمر بر زمین مماس نمودیم دوباره تاختن آغازیدیم چنان خسته شده بودیم که انگاشتی هفت شباروز بی توقف به تک تاخته بودیم هنوز نشانی از منزل یار نبود

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست - منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست / شب تار است و ره وادی ایمن در پیش- آتش طور کجا موعد دیدار کجاست/ هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد-در خرابات بگویید که هشیار کجاست/آن کس است اهل بشارت که اشارت داند-نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست/هر سر موی مرا با تو هزاران کار است-ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست/بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش-کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست/عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو-دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست/ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی-عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست/حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج-فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست// (حافظ)

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شنها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟ (سهراب سپهری)

                                                                                                        

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلها

شرط آن

داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

به درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار ......

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست (فریدون مشیری) (برخی این شعر را از مشیری نمی دانند)

یک منزلی خانه ی دوست مجددا شاخ گاو عنان مرکب بدست بگرفت عمو از فرط خستگی بخوابی خوش فرو رفت وقتی بیدار شد که به خانه ی خواهر زاده رسیده بودیم

رخت اقامت افکندم یعنی همان تخته پوستی خودمان. موی باز کرده وبه گرمابه شدم وشوخ راه از خود دور نمودم. کت وشلوار وپیراهنی را که فقط در این مواقع مورد استفاده قرار می گیرد، از کاورش درآوردم پوشیدم وبرای دیدن همکاران به هتل رفتم. از دیدارشان بسیار شادمان گشتم واز این شادمانی قاطی کردم. عمو بعضی وقتها قاطی می کند. درناراحتی وعصبانیت، در خستگی و واماندگی، در سفر وحضر، ودرشادی وشنگولیت اول، وسط  و آخر ماه و شش روز اول هفته، در محاق و تربیع و تثلیث و بدر و در قمر در عقرب و مقارنه ی سیارات.

مختصرعرض کنم خاله الهام را نشناختم. هر چه در فایلهای تصویری ذهنم سرچ نمودم، نیافتم. آقای وحیدی را با آقای صادقیان اشتباه گرفتم و کلی از وبلاگش تعریف کردم او هم با کمال متانت می گفت قابلی ندارد ما کاری نکردیم ولی دو زاری عمو خیلی کج تر از اینها بود که متوجه شود. او دریافته بود. نهایتا گفت "عمو آنکه از او تعریف می کنی من نیستم" قیافه ی عمو دیدنی بود!

چه تفاوت دارد هرکسی راکه دیدی می توانی تصور کنی که همان شخص مورد نظرت می باشد. انسانها همه یکی هستند وتفاوتی بین آنها نیست. چیزی شبیه  گنجشکهای نشسته روی سیم های برق فشار قوی - که نمیدانم چرا خشکشان نمی کند-  آیا تفاوتی درآنها می بینید. شاید تفاوت، تصورات ساخته ی ذهن پیچیده ی ماست. یک پرسش اصلا آیا ما وجود داریم؟ شاید وجود داشته باشیم یعنی شاید وجود نداشته باشیم شاید سایه ای از ذی وجودی باشیم. حقیقتیم یا مجاز؟ جوهریم؟ شاید عرضیم یا مخلوطی از آن دو.

قبل از ادامه بهتراست ابتدا ادامه مطلب را بخوانید و برگردید.

نشست صبح برگزار شد وعلاوه بر آرزوی زدن اتیکت برسینه، یکی دیگر از "آرزوهای بزرگ" عمو این بود که روزی او را به روی سن فراخوانند ودر فراخوانی همه برای او کف بزنند و لوح تقدیرش دهند وعمو با یکایک اهداکنندگان دست بدهد وتعظیم کند ولوح تقدیر با دو دست گرفته وسپس به دست چپ بدهد وبا دست راست دست داده و تشکرکند وبرگردد وبه حضار در جلسه هم تعظیم کند ومجددا همه ی حضار برای او کف بزنند ونیم نگاهی به عمو جمشیدی که عکس اکسکلوسیو از عمو بگیرد. المنه لله که این آرزو برآورد شد.

المنةلله که در میکده باز است

 

زآن رو که مرا بر در او روی نیاز است

خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی

 

وآن می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

 

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم

 

با دوست بگوییم که او مَحرَمِ راز است

شرحِ شِکَن زلف خم‌اندر‌خم جانان

 

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طُره لِیلی

 

رُخساره‌ی محمود و کفِ پای اَیاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

 

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه‌ی کوی تو هر آن کس که بیاید

 

از قبله‌ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان! سوز دل حافظ مسکین

 

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

 

عمو را رای برسخنرانی! در جمع نیست که خود را در آن حد نمی بیند. اما حضار تبانی کرد ومحض تفریح وتفنن میکروفون به دستش دادند. زیر لب این دعا زمزمه کرد که رب الشرح  لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدتا من لسانی یفقهوا قولی. سینه صاف نمود فوتی در میکروفون و دوباره سینه صاف کرد. لیوان آب بدستش دادند و با هر کلامی جرعه ای نوشید  وگفت سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ - تا بگویم شرح درد اشتیاق. اسب فضاحت در میدان ندامت بجهانید وچنان سخنرانی غرائی کرد که همه ی مستمعین انگشت حیرت به دندان گزیده بودند از این همه بلاغت وشیوائی وسینه ی صاف بدون خر و خر. هیچ لهجه نداشتی و من و من (بکسر میم) نکردی و آسیب شناسی دفاتر اسناد رسمی بکمال بگفتی وچیزی فرونگذاشتی! همکاران را به همکاری دعوت نمودی در بقای ماده 69 در این لکچرعمو از جوانی خود یاد کردی که 26 سال قبل جوانی شنگ ورنگ بودی و با هزار امید وآرزو وارد شغل شریف سردفتری شدی به امید چندرغاز واگذاری دفتر در وقت رفتن. اگر به آنجا برسی و در میانه ی راه یک هق نگفته وجان شیرین وبه جان آفرین تسلیم ننمایی. عمو از جوانی خاطرات وگفتنی ها دارد چون جوانیهای  دائی جان ناپلئون از جنگ کازرون وممسنی. روزی در خیابانهای شیراز رانندگی می کردم نزدیک مرکز پیاده رسیدم بروبچه ها هم در ماشین بودند شروع کردم به قاپ وقوپ از دوران سربازی که در تیراندازی تک بودم و تفنگ با چشم بسته باز وبسته می کردم و موشک انداز تاو و سمیلاتورو چه وچه  جلو مرکز پیاده یک سه راهی است بی توجه از چراغ قرمز در حضور پلیس گذشتم و بناگاه با شوت او از خواب پریدم و بعد از چراغ قرمز توقف کردم و تا شیشه پائین کشیدم مامور نمره ی ماشین در برگه نبشته  وجایی برای التماس نگذاشته بود. بیست چوب قبض جریمه گرفته و به داشبورد گذاشته حرکت کردم اندکی بعد سکوت همه جا را فرا گرفته بود سکوتی طولانی. می گویند سکوت اگر طولانی شد شکستنش سخت تر می شود ولی بالاخره شکست اما چه شکستنی!  زن عمو گفت می فرمودی حضرت آقا! (تصور کنید با چه ریتم واینتونیشنی) مثل اینکه از خواب پریده باشم گفتم چی رو؟ (بدون ادامه). کجا بودم؟  در نشست ... از برخی عموهای وبلاگ نویس یاد کردم وبرخی را فراموش کردم که مجالی هم نبود لازم بود از عمو پیرمحمدی هم که عکاس نشست های اولیه بود وحاضر نبود، یاد شود ولی فراموش کردم

 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - در دام مانده صید و صیاد رفته باشد

سخنرانی غرای عمو تمام شد اگر چه بسیار سخن در سینه داشت 26 سال درد نهفته در دل. دردهای مشترک که همه میدانند شاید عقده گشایی تسکینی باشد برایشان.  بر وبچه های آذری زبان عمو شکوهی، عمو خادمی، عمو عطاری فر ودایی احمدلوو دیگران را که بسیار دوستشان دارم - مخصوصا عمو مهدی دفتریار را وبیشتر از خودش، نوقا و ریسش را ! - می گویند عمو ما با لهجه ی تو مشکل داریم و50 درصد سخنرانی! هایت را متوجه نمی شویم بنده عرض می کنم عموجان بنده ترکی بیلمره اما وقتی شما فارسی هم صحبت می کنید صد درصد آن را نمی فهمم پیشنهاد دادم گوینده ی صدا وسیمای ملی بشویم که هیچ کس اندر نیابد ازچیزی که نفهمیدنش اولی تر وبصواب نزدیکتر!

هدف غایی عمو از حضور در این نشستها علاوه بر دیدار دوستان  تناول از انواع اغذیه واشربه خالی من الکحول (نان الکحولیک) وفور نعمت بدون وافوراست! که عمو تارک هر نوع دخان است.ونیز انواع سوپ از سبزیجات وغیره و انواع پلو وچلو و انواع خورشت وسالاد وسس و ریواس و انواع کباب که عمو در طول عمر خود به چشم ندیده بودی بلکه بوی آن به مشامش نرسیده بودی و اگر هم رسیده بودی از داغ کردن خر بوده.  عمو را که تلیت کشک خوراک همیشگی باشد آن همه بر سر میزها برایش چیده بودند چون مائده که از آسمان در رسیده باشد بی صداع بی فروش وبی خرید. میوه هایی ازباغ بهشت از موز اکوادور و ... و کیوی شمال و هندوانه ی جیرفت وسیب و ... و خیار سبز ولی کوچکتر وظریفتر از مال یزدی ها و عمو را ترغیب به خوردن نمودی که در هر وعده از تمام آنها بخوردی اگر جا داشتی چنانکه سعدی گوید. 

القصه نشست بسیارخوبی بود. عالی. جناب آقای صدری مدیرکل محترم ثبت استان مرکزی که یکی از آرزوهای عمو را برآورده (اعطای تقدیرنامه) هیچوقت فراموش نخواهم کرد. واما حاضرین در نشست که برای عمو کف زدند بدون رعایت ترتیب خاص:

از تهران آقای محمدرضا دشتی اردکانی ریاست محترم کانون سردفتران ودفتریاران و آقای مسلم آقاصفری و آقای محمد عظیمیان از اعضای کانون و آقای سعیدی و آقای مظاهری از پیشکسوتان وآقای علیرضا سلیمی نائینی وآقای فرامرز جمشیدی -با عرض تشکر ویژه از عکسهایی تاریخی که از عمو گرفته- وآقای امیرحسین وحیدی وآقای احسان صادقیان و خانم مرجان سهرابی واز کرمانشاه آقای دکتر ضیاءالدین خرمشاهی وآقای کیومرث لیموئی وآقای سید مجید حبیبی واز اصفهان آقای صولت یاوری  واز یزد آقای سیدعلیرضا طباطبائی بافقی و آقای سیدعلی اصغر میروکیلی وآقای سید حسین میروکیلی وآقای سیدحسین حسینی نیک واز یاسوج خانم الهام فرهادی و از آمل خانم نغمه هاشمی مقدم واز مراغه آقای هادی عطاری فر و از مهاباد آقای عبداله خادمی و آقای کامران جلال شکوهی وازمرند آقای احمدلو و از چالوس آقای عادلی البته طبق معمول با خانم عادلی که راه سفر بس خطرناک است ومسافرت را تنهائی نشاید! وخانم زهرا باستانی واز ساری آقای رضا شعبانی وآقای سید رضا رستمیان وآقای میرنجف موسوی گرمستانی وآقای سیدموسی ساداتی و از قم آقای علی امینی و آقای هدایت اله رستگار واز خرم آباد آقای مجتبی صادقی وآقای محمد دارایی و از جیرفت آقای رفعتی و از سمنان آقای ابوالفضل عبدوس و آقای عبدالمجید غریب واز مشهد آقای سید رسول رسولی واز سمیرم آقای سلیمی که نمیدانم چرا نصیحت عمو گوش نمی کند واز شوش آقای حاذقی - آن جوان عاشق پیشه ی شاعر که فراموشش نخواهم کرد تا مزه ی نان خرمائی و آن یکی نان چرب زیره ای اش زیر دندان هست عجب جوان گلی است- و  او هم پند عمو گوش نمی کند برخی اسامی را نتوانستم بخاطر بسپارم بناچار از آقای اخوان گرفته ام اگر نامی از قلم افتاده بفرمایید تا اضافه شود

زحمت گزارش کامل ومصور این نشست را دیگر همکاران کشیده اند. راستی در وبلاگها عکسی از خاله ها ندیدم عمو هم دوربین نداشت اگر عکسی دارید بفرستید تا در این پست بگذارم اگر چه شاید جایز نبوده وخروج از شریعت باشد عمو خیلی چیزها را مظهر تمدن غرب و حرام می داند از جمله موبایل و اینترنت وفیس بوک وواتس آپ و ایمیل و دزدگیر و ریموت ودوربین وآسانسور و دیگ زودپز و.... و تقاطع غیر همسطح و دوربرگردان وامثالهم که باعث قاطیت و تخریب اندیشه می گردند. چیزی در مایه های اعتقادات بوکوحرام .  صدالبته حرام است در مقام "شادی" ارغشتک مع الچشمک. و بوسیدن نامحرم ودر آغوش گرفتنش. این یکی در برخی مراسم مجاز است چنانچه مراسم جشن وشادمانی باشد حرمتش ثابت است ودر مراسم غم واندوه مجاز. تو می توانی ننه ی مرحوم مغفور در آغوش گرفته و به سینه بفشاری واین فشار دادن را محدودیتی نیست ... که هفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت حسنه وثواب هم دارد.

واما میهمان جمله بگفتی میزبانش هم بگو.

عموجانها سه یاردبستانی آقای اخوان هزاوه متواضع وآقای اسمعیل کریمی شیرین اخلاق چون قند شازند وآقای محمدفریدنی مهمان نواز فراموشتان نخواهم کرد تا چشمم به دیدار فطیرهای ترد و باب دندان روشن می شود! زحمت بسیار کشیده وهزینه هایی متحمل گردیده اند که از دیده عمو پنهان نمی ماند

وهمکاران اراکی آقایان علیرضا چمنی و اکبر کمند لو و اکبر جودکی و محمد احسان محبی وسلیمانی و فیلی و حمزه لوکه اگر نبود یاری ایشان زحمت سه یار دبستانی خیلی بیشتر می شد از همه ی این عزیزان صمیمانه قدردانی می شود.

وتشکر ویژه از آقای حمید محسنی دفتریار آقای اخوان و خانم دکتر حامده اخوان صبیه آقای اخوان - که این خانم فرزانه دکترای حقوق و استاد دانشگاه می باشند وتالیفات و ترجمه هایی دارند که برخی از آنها منبع تدریس در دانشگاههای معتبر چون دانشگاه شهید بهشتی است- داشته باشم که در این مدت بسیار زحمت ایشان دادیم و چگونه بنگارد زحمات ایشان را این قلمه شکسته.

خلاصه عمویی بگم "دست همه ی شما درد نکند"

واما تاسف از عدم حضوربرخی همکاران که ما را از دیدارشان محروم کردند از آقای اخوان درخواست می شود اسامی ایشان منتشر فرمایند تا همه ی شرکت کنندگان برای تجدید دیدار انشاءالله در تابستان با خانواده "خدمتشان" برسیم.

بعدا اضافه شد:

شاخ گاو=داماد - شوهر خواهر!

دشمنی شیرین تر از اولاد نیست-شاخ گاوی بدتر از داماد نیست

برخی همکاران تذکر داده اند چرا از گونی تخمه ی آفتابگردانی که خاله الهام آورده بود ننوشتم عمو است و دچار نقصان قوای دماغی وفراموش کردم خاله الهام تصور کرده بود یک ماهی در اراک می مانیم برای یک ماه آن 70 نفر میهمان و میزبان تخمه خریده بود و درخصوص روز جمعه که نشست در تفرجگاه برگزار شد بعضی فکر کردند که فراموش شده است اما بخت با عمو یار نبود و مجال ماندن نداشتم تا به آن بهشت بیایم چگونه توصیف کنم بهشتی که ندیده ام !

 


ادامه مطلب:

عمو علاقه زیادی به فلسفه دارد واینک جهت آشنایی همکاران شمه ای برگرفته از اینترنت:

-1 مفهوم جوهر و عرض از معقولات ثانیه فلسفى است نه از قبیل معقولات اولى و مفاهیم ماهوى بنابر این نباید آنها را جنس و از ذاتیات ماهیات بشمار آورد .2- جواهر مجرده عبارتند از مجردات تام عقول طولیه و عرضیه جوهر نفسانى جوهر مثالى و اما جوهر مادى همان جوهر جسمانى است و بنابر اینکه صور نوعیه از قبیل جواهر باشند به دو قسم فرعى جسم صورت نوعیه منقسم مى‏شود .3- در میان مفاهیمى که بنام مقولات عرضى نامیده شده‏اند کیف نفسانى و کیف محسوس را مى‏توان از قبیل مفاهیم ماهوى و داراى مابازاء عینى دانست و کمیت متصل را که شامل مقادیر هندسى و زمان مى‏شود باید از اعراض تحلیلیه و حاکى از ابعاد وجود اجسام بشمار آورد نیز کیفیات مخصوص به کمیات را مى‏توان از اعراض تحلیلیه محسوب داشت اما سایر اقسام عرض از قبیل مفاهیم عقلى و انتزاعى هستند که تنها منشا انتزاع آنها وجود خارجى دارد نه خود آنها بعنوان اقسام مستقلى از عرض .4- شش مقوله از مقولات نه‏گانه عرضى این متى وضع جده ان یفعل ان ینفعل و همچنین کمیت متصل و کیف مخصوص به آن و کیفیات محسوسه مختص به مادیات هستند و کمیت منفصل عدد و اضافه مشترک بین مادیات و مجردات مى‏باشند و کیف نفسانى ویژه جوهر نفسانى مجرد است .اما مفاهیم مشترک بین مادیات و مجردات کم منفصل و اضافه امورى اعتبارى و انتزاعى هستند و همین اشتراکشان بین مادیات و مجردات یکى از نشانه‏هاى عینى نبودن آنهاست زیرا ماهیت واحد نمى‏تواند گاهى مادى و گاهى مجرد باشد و اما کیف ماهیت واحدى نیست بلکه مفهوم عامى است که بر چند ماهیت مختلفه الحقیقه اطلاق مى‏شود و بعضى از آنها مخصوص مادیات و بعضى دیگر مخصوص مجردات مى‏باشد .5- اعراض تحلیلى مانند کمیات متصل و کیفیات آنها وجودى منحاز از وجود موضوعاتشان ندارند و تنها اینگونه اعراض را باید از شؤون وجود جوهر بحساب آورد که با موضوع خودشان متعلق یک جعل بسیط هستند اما اعراض خارجى مانند کیفیات نفسانى وجود عرضى ویژه‏اى دارند و جعل آنها تالیفى است و اما اعداد و مقولات نسبى و کیف استعدادى از مفاهیم عقلى هستند و جعل حقیقى به آنها تعلق نمى‏گیرد .6- ضمنا دانسته شد که اگر مفهومى یکى از این نشانه‏ها را داشته باشد ماهوى نخواهد بود:الف- بر مجرد و مادى بطور یکسان حمل شود مانند عدد .ب- عین همان مفهوم بر خودش حمل شود چنانکه عدد دو بار دیگر بر دو عدد دو حمل مى‏شود .ج- مشترک بین واجب الوجود و ممکنات باشد مانند اضافات .د- مشتمل بر معناى نسبت باشد مانند همه مقولات نسبى .ه- با اختلاف لحاظ و بدون تغییرى در خارج تغییر یابد مانند بالا و پایین ...

جوهر به‌ معنای‌ بودن‌، هستن‌، باشیدن‌، استن‌، برجابودن‌ و وجود داشتن‌ است‌. جوهرمعرّب‌ گوهرِ فارسی‌ است‌. گوهر از gohr پهلوی‌، به‌ معنای‌ سرشت‌ و نهاد یا طبیعت‌، است‌.

در باره جوهر «از دیر باز و اکنون‌ و همیشه‌ جستجو شده‌ و خواهد شد. » پرسش‌ در باره چیستی شی‌ء (یعنی‌ جوهر) و اینکه‌ آیا هست‌، یعنی‌ تحقیق‌ در باره وجود شی‌ء از آن‌ جهت‌ که‌ موجود است‌. ازاین‌رو، پرسش‌ در باره جوهر یا جواهر، موضوع‌ فلسفه اولی‌ یا حکمت‌ و مسئله اساسی و محوری‌ آن‌ است‌. بیش‌ از همه‌ و پیش‌ از همه‌ و فقط‌ در این‌ باب‌ باید بررسی‌ کرد که‌ موجود به‌ این‌ گونه‌ (جوهر) چیست‌، زیرا جوهر مقدّم‌ بر هر چیز دیگر است‌ و چیزهای‌ دیگر بدان‌ وابسته‌اند و نام‌ خود را از آن‌ دارند. پس‌ اگر مقدّم‌ است‌، فیلسوف‌ باید در باره علل‌ و مبادی‌ آن‌ جستجو کند. باتوجه‌ به‌ ریشه واژه ousia در زبان‌ یونانی‌، می‌توان‌ فهمید که‌ چرا به‌ نظر ارسطو موجود (on) به‌ معنای‌ نخست‌ و حقیقی‌ آن‌ بر جوهر (ousia) دلالت‌ می‌کند و چرا او پرسش‌ از «موجود چیست‌؟» را دقیقاً همان‌ پرسش‌ از «جوهر چیست‌؟» دانسته‌ است‌.

بنا بر آنچه‌ ارسطو در مقولات گفته‌، دو چیز است‌:۱) در موضوع‌ نبودن‌ (لافی‌ موضوع‌)، ۲) محمول‌ بر موضوعی‌ نبودن‌ (لایقال‌ علی‌ موضوع‌). فرد اسب‌ یا فرد انسان‌ (این‌ اسب‌ خاص‌ یا این‌ شخص‌ انسان‌) نمونه‌هایی هستند که‌ او برای‌ جوهر به‌ معنای‌ نخست‌ برشمرده‌ است‌. این‌ دو، با دو ویژگی‌ که‌ او در مابعدالطبیعه [۲۸] گفته‌ است‌، یعنی‌ ۱) جدا و مستقل‌ (قائم‌ به‌ذات‌) بودن‌؛ ۲) این‌ چیز بودن‌ (یک‌ فرد خاص‌ و متعین‌)، بر یکدیگر منطبق‌ است‌. چون‌ در موضوعی‌ نبودن‌ چیزی‌، به‌این‌ معناست‌ که‌ وجود آن‌ وابستگی‌ و تعلق‌ به‌ چیزی‌ نداشته‌ باشد، که‌ به‌ بیان‌ دیگر، همان‌ جدا و مستقل‌ بودن‌ است‌. همچنین‌ محمول‌ نبودن‌ بر چیزی‌، باتوجه‌ به‌ مثالی‌ که‌ برای‌ آن‌ ذکر شده‌، ملازم‌ با این‌ چیز خاص‌ و متعین‌ بودن‌ است‌. بنابراین‌، مجموع‌ این‌ چهار ویژگی‌ را به‌ دو تا می‌توان‌ فروکاست‌. اگر چیزی‌ این‌ دو را با هم‌ داشته‌ باشد، جوهر است‌ و هر چیزی‌ که‌ هیچ‌یک‌ از این‌ دو را نداشته‌ باشد، یا فقط‌ یکی‌ از آن‌ دو را داشته‌ باشد، جوهر نیست‌، چنان‌که‌ اعراض‌ به‌خودی‌ خود نه‌ مستقل‌اند و نه‌ این‌ چیز هستند.

بنابر قول‌ ارسطو، جوهر بیش‌ از همه‌ به‌ چهار وجه‌ به‌کار رفته‌ است‌: موضوع‌ (hupokeimenon = زیرنهاد)، چیستی‌ (to ti en einai = ماهیت‌)، کلی‌، جنس‌ (to genos). با توجه‌ به‌ ملاک‌ها و ویژگیهای‌ یاد شده‌، چون‌ کلی‌ و جنس‌ (که‌ آن‌ هم‌ کلی‌ است‌) محمول‌ بر چیزهای‌ دیگر واقع‌ می‌شوند و، بر فرد خاص‌ و «این‌ چیز» دلالت‌ نمی‌کنند، پس‌ جوهر به‌ معنای‌ حقیقی‌ نیستند؛ ازاین‌رو، ارسطو آن‌ها را جواهر ثانی‌ نامیده‌ است‌

همان‌طور که‌ ذکر شد، موضوع‌ یکی‌ از معانی‌ و وجوه‌ اصلی‌ جوهر است‌ که‌ هر دو ویژگی‌ای‌ را که‌ برای‌ جوهر بیان‌ شد، در آن‌ می‌توان‌ یافت‌، چنان‌که‌ ارسطو به‌ آن‌ تصریح‌ کرده‌ و گفته‌ است‌ جوهر در حقیقی‌ترین‌ معنی‌، موضوعِ (زیر نهاد) نخستین‌ است‌.

در اینجا باید بررسی‌ کرد که‌ مراد از موضوع‌ چیست‌، زیرا او دو تعبیر متفاوت‌ برای‌ موضوع‌ به‌ کار برده‌ است‌: ۱) زیر نهاد شی‌ء که‌ از آن‌ به‌ محل‌ نیز تعبیر می‌شود، ۲) آنچه‌ اعراض‌ با تعلق‌ به‌ آن‌ تحقق‌ می‌یابند. به‌ مادّه‌، و به‌صورت‌ و به‌ مرکّب‌ از آن‌ دو، هر کدام‌ به‌معنایی‌، موضوع‌ نخستین‌ گفته‌می‌شود. در میان‌ این‌ سه‌، صورت‌ مقدّم‌ بر دو تای‌ دیگر است‌، زیرا صورت‌ مقدّم‌ بر مادّه‌ و به‌ تعبیر وی‌ «موجودتر» (mallon on) از آن‌ است‌؛ و به‌ همین‌ قیاس‌، بر مرکّبِ از هر دو آن‌ها هم‌ دارد. از دو معنای‌ اخیر، صورت‌ و شی‌ءِ مرکّب‌ از مادّه‌ و صورت‌، به‌ معنای‌ دوم‌، موضوع‌ نامیده‌ می‌شوند، یعنی‌ موضوع‌ اعراض‌ و انفعالات‌؛ و به‌ معنای‌ اول‌، مادّه‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ می‌تواند موضوع‌ و محل‌ قرار گیرد، چنان‌که‌ صورت‌، محمول‌ (حالّ) بر مادّه نامتعین‌، و مادّه نامتعین‌ موضوع‌ (محل‌) آن‌ است‌. علاوه‌ بر این‌ دو، یک‌ تعبیر دیگر برای‌ موضوع‌ در نزد ارسطو می‌توان‌ یافت‌ که‌ بر مادّه‌ و صورت‌ و شی‌ءِ مرکّب‌ از هر دو، قابل‌ اطلاق‌ است‌، یعنی‌ آن‌ چیزی‌ که‌ چیزهای‌ دیگر برحسب‌ آن‌ محمول‌ واقع‌ می‌شوند، اما خود آن‌ محمول‌ چیز دیگر نمی‌شود.

به‌ نظر ارسطو، مادّه‌ به‌ این‌ دلیل‌ جوهر است‌ که‌ موضوع‌ و زیرنهادی‌ برای‌ همه دگرگونیهای‌ متقابل‌ و مختلف‌ است‌ ولی‌ حقیقی‌ترین‌ معنای‌ جوهر نیست‌، زیرا اگرچه‌ مادّه‌ نه‌ در موضوعی‌ است‌ و نه‌ محمول‌ واقع‌ می‌شود، اما چون‌ «این‌ چیز» (یعنی‌ متعین‌) نمی‌تواند باشد، پس‌ مادّه یک‌ شی‌ء، جوهر شی‌ء به‌ معنای‌ حقیقی‌ آن‌ نیست‌. ازاین‌رو، ارسطو گفته‌ است‌ گمان‌ می‌رود که‌ صورت‌ و شی‌ء مرکّب‌ از آن‌ دو، بیشتر از مادّه‌، جوهر باشند.

چیستی‌ و ماهیت‌ (to ti en einai) هم‌ یکی‌ دیگر از وجوهی‌ است‌ که‌ ارسطو آن‌ را معنای‌ جوهر دانسته‌ است‌، اما چون‌ ماهیت‌ و چیستی‌ فقط‌ بر جوهر دلالت‌ نمی‌کند، بلکه‌ در باره سایر مقولات‌ هم‌ صادق‌ است‌، ازاین‌رو گفته‌ که‌ چیستی‌ و ماهیت‌ به‌نحو اولی‌ و مطلق‌ از آنِ جوهر است‌، آنگاه‌ برای‌ چیزهای‌ دیگر. به‌ نظر وی‌، صورت‌ همان‌ چیستی‌ شی‌ء و جوهرِ نخستین‌ آن‌ است‌. همچنین‌ او تعریف‌ را تعبیر از ماهیت‌ شی‌ء و بنابراین‌، آن‌ را جوهر شی‌ء دانسته‌ است‌. به‌ عبارت‌ دیگر، صورت‌ از آن‌ حیث‌ که‌ قابل‌ شناخت‌ است‌ ماهیت‌ نامیده‌ می‌شود. چون‌ تعریف‌ قولی‌ است‌ که‌ بر ماهیت‌ دلالت‌ می‌کند، یعنی‌ آنچه‌ بالذات‌ به‌ ماهیت‌ شی‌ء تعلق‌ دارد و مقوّم‌ آن‌ است‌ که‌ بالذات‌ بر آن‌ حمل‌ می‌شود، پس‌ صورت‌ و ماهیت‌ و تعریف‌ یکی‌ است‌.

از لوازم‌ ناشی‌ از این‌ قول‌ آن‌ است‌ که‌ صورت‌ یا ماهیت‌ شی‌ء در همه افراد یک‌ نوع‌ یکسان‌ است‌ و براساس‌ آن‌ هر فرد تعریف‌ و شناخته‌ می‌شود، مانند صورت‌ و ماهیت‌ انسان در سقراط‌ و کالیاس‌ و غیر این‌ها که‌ در همه آن‌ها یکی‌ است‌ و مختلف‌ نیست‌. بنابراین‌، صورت‌ که‌ اصل‌ و اساس‌ هویت‌ جوهری‌ و واقعیت‌ شی‌ء است‌، «این‌ چیز»، یعنی‌ خاص‌ و جزئی‌ نیست‌، بلکه‌ کلی‌ و محمول‌ بر چیزهای‌ دیگر است‌. پس‌ اگر کلی‌، چنان‌ که‌ گفته‌ شد نمی‌تواند جوهر نخست‌ و حقیقی‌ باشد، چگونه‌ صورت‌، با وصفی‌ که‌ بیان‌ شد، جوهر است‌ یا اگر صورت‌ جوهر اولی‌ است‌، چگونه‌ کلی‌ و بر همه افراد یک‌ نوع‌ حمل‌ می‌شود؟.

از دیگر ویژگی‌هایی که‌ ارسطو برای‌ جوهر برشمرده‌ این‌ است‌ که‌ خود آن‌ ضد ندارد ولی‌ چون‌ موضوع‌ است‌، پذیرای‌ اضداد می‌تواند باشد. این‌ ویژگی‌ مختصِ جوهر نیست‌ و کمیت‌ هم‌ ضد ندارد.همچنین‌ جوهر، فی‌ نفسه‌ قابل‌ زیادت‌ و نقصان‌ نیست‌، مثلاً این‌ فرد انسان‌ از خودش‌ در زمان‌ دیگر یا از افراد دیگر، انسان‌تر نیست‌. در عین‌ حال‌، جواهر شخصی‌ (افراد) در مقایسه‌ با جواهر کلی‌ (نوع‌ و جنس‌) و نوع‌ در مقایسه با جنس‌، بنابر تعبیر ارسطو، «جوهرتر» هستند، چنان‌ که‌ افراد و اشخاص‌ را جوهر به‌ معنای‌ نخست‌ و حقیقی‌ دانسته‌ و کلیات‌ آن‌ها را جوهر ثانی‌ (ثانوی‌) خوانده‌ است‌.

ارسطو مصادیق‌ جوهر را بر سه‌ قسم‌ دانسته‌ است‌:۱) جواهر محسوس‌ که‌ جاودان‌ و سرمدی‌ هستند، مانند افلاک‌ و ستارگان‌؛ ۲) جواهر محسوس‌ تباهی‌پذیر، مانند گیاهان‌ و جانوران‌. ۳) جوهر غیرمحسوس‌ مفارقِ نامتحرک‌. او از طریق‌ وجود جواهر محسوس‌ متحرک‌ بر ضرورت‌ وجود یک‌ جوهر مفارق‌، به‌ عنوان‌ محرک‌ اول‌ نامتحرک‌ و علت‌ ن‌هایی تمامی‌ اشیا، استدلال‌ کرده‌ است‌. او همچنین‌ بر مبنای‌ قوه‌ و فعل‌، جوهر نخست‌ را موجوداتی‌ دانسته‌ است‌ که‌ فقط‌ بالفعل‌اند و هیچ‌گونه‌ جنبه بالقوه‌ در آن‌ها نیست‌.

فلوطین‌، ضمن‌ بررسی‌ و نقد نظریه مقولات‌ ارسطویی‌ و نظریه جوهر او، اظهار کرده‌ که‌ برابر دانستن‌ جوهر موجود در عالم‌ محسوس‌ با جوهر در عالم‌ معقول‌ بی‌معنی‌ است‌ و بر فرض‌ قبول‌ یکی‌ بودن‌ طبقه جواهر، جوهر معقول‌، جوهر اصلی‌ و اول‌ است‌ و سایر جواهر در درجه دوم‌ و از حیث‌ جوهر بودن‌ در مرتبه‌ای‌ فروتر قرار دارند. اما چون‌ وجود جوهرِ معقول‌ مقدّم‌ بر جواهرِ این‌ جهانی‌ است‌، پس‌ در یک‌ طبقه مشترک‌ نمی‌توانند قرار گیرند. به‌علاوه‌، در یک‌ طبقه‌ بودن‌ آن‌ها مستلزم‌ آن‌ است‌ که‌ پیشتر از جوهر معقول‌ و جوهر محسوس‌، جوهر سومی‌ موجود باشد که‌ بر هر دو صدق‌ کند. در این‌ صورت‌، جوهر سوم‌ نه‌ جسمانی‌ می‌تواند باشد نه‌ غیر جسمانی‌. پس‌ با احتساب‌ جواهر معقول‌ در طبقه‌ای‌ غیر از جواهر محسوس‌، مقولات‌ بیش‌ از ده‌ طبقه‌ باید باشند.

فلوطین‌، همچنین‌، اطلاق‌ این‌ خاصه‌ را بر جوهر، که‌ می‌تواند پذیرای‌ اضداد شود، در همه موارد صادق‌ ندانسته‌ است‌. به‌ نظر او، قائلان‌ به‌ نظریه مقولات‌، در تقسیم‌بندی‌ موجودات‌، از اشیای‌ معقول‌ هیچ‌ سخنی‌ به‌ میان‌ نیاورده‌ و آن‌ها را از نظر دور داشته‌اند. اما این‌ نظر ــ باتوجه‌ به‌ اینکه‌ ارسطو، در نهایت‌، موجوداتی‌ را که‌ تماماً بالفعل‌ هستند، جواهر اولی‌ دانسته‌است‌ ــ درست‌ و دقیق ‌نیست‌. شاید قسمت‌هایی از کتاب‌ مابعدالطبیعه‌ و کتاب‌ عبارت‌ ارسطو، که‌ در آن‌ها در باره جواهر مفارق‌ سخن‌ رفته‌، در دست‌ فلوطین‌ نبوده‌ است‌

واما منطق:

..................... اما در بیان ماهیت تصدیق، در میان فیلسوفان و منطقیان اختلاف نظر وجود دارد. برخی از حکیمان و منطقیان مانند فخر رازی تصدیق را امری مرکب از چهار چیز دانسته اند: نخست، تصور مسندالیه؛ دوم، تصور مسند؛ سوم، نسبت حکمیه و اسنادیه ی میان آن دو؛ و چهارم، نفس اِسناد یا ایقاع نسبت، اَعم از اینکه به سلب باشد یا به ایجاب. برای مثال، در قضیه ی "زید داناست" چهار امر موجود است: نخست، تصور مسندالیه یعنی (زید) که در اصطلاح منطق، "موضوع" نامیده می شود. دوم، مسند یعنی (دانا) که در اصطلاح منطق "محمول" نامیده می گردد و سوم، صِرف نسبت میان دانا و زید که در اصطلاح منطق آن را "نسبت حکمیه" (اِسنادیه) نامیده اند و چهارم ایقاع نسبت، یعنی اِسناد دانا به زید.
ممکن است برای بعضی در میان نسبت حُکمیه و ایقاع نسبت خلط و اشتباه واقع گردد. از این روی لازم است که برای اجتناب از آن به بیان توضیحی پرداخته شود و آن اینکه نسبت حکمیه غیز از ایقاع نسبت است و برخلاف ایقاع نسبت که همواره سلبی یا ایجابی است، نسبت حکمیه، در نفس خود نه امر سلبی است و نه ایجابی. بدین معنی که اگر از کسی پرسش شود که آیا زید داناست؛ پاسخ به این پرسش از سه حال بیرون نیست: نخست، به ایجاب؛ اعم از اینکه این ایجاب قطعی باشد یا ظنی؛ که در این حال، پاسخ دهنده به ایقاع نسبت پرداخته است. دوم، پاسخ به سلب؛ اَعم از اینکه این پاسخ به نحو قطعی باشد یا به ظن راجح؛ که در این حال نیز ایقاع نسبت به نحو سلبی صورت پذیرفته است. سوم، عدم پاسخ و اظهار شک که در این میان ایقاع نسبت یا اِسناد، موجود نیست حال آنکه به قطع و یقین، پاسخ دهنده نسبت حکمیه را تعقل نموده است؛ وگرنه، در اِسناد یا عدم اسناد اظهار شک نمی نمود.
چنانکه گفته آمد، بعضی از حکیمان و منطقیان از جمله فخرالدین رازی، تصدیق را امری مرکب از تمام امور چهارگانه ی مذکور دانسته اند. در مقابل این گروه، اکثر حکیمان و منطقیان تصدیق را نفسِ اسناد و ایقاع نسبت شمرده اند.
میر سیّد شریف جرجانی در این مسئله نظری ابراز نموده است که پس از وی حکیمان و منطقیان، به دیده ی قبول به آن نگریسته اند؛ بدین معنی که به نظر وی تصور موضوع و محمول و نسبت حکمیه، داخل در ذات تصدیق نیستند و تصدیق، تنها نفس اِسناد است و امور ثلاثه ی مذکور نیز شرط تصدیق و ایقاع نسبت به شمار می روند. یعنی هر چند امور یاد شده، داخل در ماهیت تصدیق نیستند، اما وجود و تحقق تصدیق، مشروط بر تحقق شروط مذکور است.
منطقیان پس از بیان ماهیت تصور و تصدیق، به توضیح این امر پرداخته اند که تمام تصورات و تصدیقات نمی توانند اموری مرکوز در ذهن و بدیهی باشند وگرنه در میان مردمان هیچ اختلافی در علم حصولی نمی بود. همچنین تمامی تصورات و تصدیقات نمی توانند امر اکتسابی باشند وگرنه حصول هیچ یک از تصورات و تصدیقات به علم حصولی برای هیچ کس مقدور نمی آمد.
ناگریز، برخی از تصورات و تصدیقات، از امور بدیهی و اولیات مرکوز در ذهن اند؛ و برخی دیگر، از تصورات و تصدیقاتِ اکتسابی هستند که به یاری تصورات و تصدیقات بدیهی و اولی تحصیل می گردند.
به همین جهت، هرگاه در ساحت علم حصولی برای کسی پرسشی طرح گردد و پاسخ آن را مطالبه کند، کوشش می نماید نخست به آن سلسله از تصورات و تصدیقاتی که از پیش برای وی معلوم آمده است و می تواند او را در یافتن پاسخ به این پُرسش و تحصیل امر مجهول یاری کند رجوع نماید که این، همان حرکت اول فکر، یعنی رفتن از مطالب به مبادی است.
پس از رجوع به این دسته از تصورات و تصدیقات، مرحله ای دیگر آغاز می گردد و آن اینکه تصورات و تصدیقاتی که می توان از آنها در تحصیل امر مجهول یاری جست به نحوی که مؤدی به تحصیل تصور یا تصدیق مجهول مورد مطالب باشد، تنظیم و تنسیق یابد؛ که این، همان حرکت دوم ذهن یعنی بازگشت از مبادی به مطالب است. از همین روی بعضی از پیشینیان فکر را بدین نحو نیز تعریف نموده اند:
فکر عبارت است از ترتیب امور معلوم، به نحوی که منجر به تحصیل امر یا امور مجهول گردد.

... دو معضل اساسی وجود دارد: نخست آنکه تحصیل فصول حقیقی اشیاء در غایت دشواری است و فیلسوفان مشائی و دیگر فیلسوفان بدین امر تصریح دارند. چنانکه می دانیم نطق را فصل انسان دانسته اند که مظهری است از قدرت تعقل و ادراک انسان. تا اینجا می توان با فیلسوفان مشائی موافقت داشت؛ هر چند که در تفسیر نهایی نطق و کلام در بین متفکران و فیلسوفان اختلافی عمیق موجود است. اما فصل دیگر حیوانات چیست؟ اگر انسان را نطق از دیگر حیوانات متمایز می سازد، وجه تمایز شیر و اسب و عقاب از دیگر حیوانات به چیست؟ منطقیان و فیلسوفان مشائی در اینجا ناچار به مجاز پناه برده اند و حتی می توان گفت که کار تا حدی از مجاز به مزاح کشیده شده است؛ چرا که آنان به تقلید از اینکه فصل انسان را، نطق قرار داده اند، صدای دیگر حیوانات را نیز مجازی برای ماهیت آنها محسوب کرده اند. برای مثال، اسب را به "حیوان صاهل" یعنی شیهه کش و خر را به "حیوان ناهق" یعنی عرعرکننده (!) تعریف نموده اند و می گویند که مراد ما از شیهه و عرعر، نفس این اصوات نیست؛ بلکه شیهه و عرعر را کنایه برای ماهیت اسب و خر قرار داده ایم و نیز هرگاه گوییم که شیر گرفته ایم. به هر تقدیر، خودِ فیلسوفان مشائی معتقدند که دسترسی به فصول انواع طبیعی در غایت صعوبت است؛ تا آنجا که فیلسوف بزرگی چون ابن سینا که او را به حق بزرگترین فیلسوف مشائی در شرق دانسته اند، اعتراف کرده است که بنابر مبانی منطق ارسطو، ادراک حقایق اشیاء تقریباً محال است. ..............................

برای بیان منطق صوری و منطق دیالکتیک و تفاوت های این دو باید مقدمتاً به تعریف منطق و سپس به توضیح این دو قسم منطق پرداخته شود.

منطق دانان منطق را این گونه تعریف می کنند: منطق عبارت است از مجموعه قوانینی که رعایت آنها ذهن شخص را از خطای در فکر حفظ می کند.[1] به عبارت دیگر منطق روش درست فکر کردن را به ما یاد می دهد.

منطق دارای اقسامی است. قسم اول، منطق قدیم، همان منطقی است که ارسطو آن را تدوین نموده و قسم دیگر، منطق جدید است که خود داراری انواعی است، از جمله منطق ریاضی، منطق پراگماتیسم، منطق دیالکتیک.[2]

به طور کلی وقتی کلمه منطق و علم منطق بدون قید به کار می رود منظور همان منطق ارسطویی است که همان قوانین درست فکر کردن را به ما می آموزد. منطق صوری ارسطویی از دو بخش تشکیل یافته است، بخش اول منطق صوری، در این بخش محتوای فکر مورد نظر نیست، بلکه آنچه مهم است فقط صورت و قالب فکر است، نقشه یک ساختمان که گزارش از شکل ساختمان به ما می دهد و می گوید اگر می خواهی به خانه ای در خارج دست پیدا کنی باید طبق این صورت و این نقشه عمل کنید و کاری به نوع مصالح استفاده شده در آن ندارد. لذا به این نوع منطق، منطق صوری می گویند یعنی فقط به ما یاد می دهد که اگر می خواهی نتیجه درستی از یک استدلال بگیری، باید شرایطی که دارد رعایت کنی، مثلا اگر شکل اول قیاس بود باید مقدمه اول شما که صغری است موجبه باشد و مقدمه دوم یعنی کبری، کلیه باشد تا بتوانی به یک نتیجه صحیح برسی. بخش دوم منطق قدیم ارسطویی به نام صناعات خمس است که به بررسی مواد قیاس و استدلال پرداخته است.

بنابراین قوانین منطق صوری قوانینی مطلق و کلی و قابل اعمال و تطبیق بر همه مواد است؛ زیرا از طبیعت و ساختمان عقل و خاصیت ذاتی آن سرچشمه گرفته است.[3]

غایت و هدف در این منطق (منطق صوری)، شناخت روش درست فکر کردن و شناختن تصور و تصدیق است.[4]

اما منطق دیالکتیک، با منطق به معنای عام قبلی تفاوت دارد.

واژه دیالکتیک، مانند بسیاری از اصطلاحات فلسفی و علمی دارای معانی مختلفی است. و در تاریخ فلسفه سیر تحول خاصی داشته است. به طور خلاصه می توان گفت دیالکتیک تا پیش از دوران هگل که یکی از فلاسفه آلمانی در قرن 19 است، به عنوان روشی در بحث و استدلال شناخته می شد که ربطی به عالم عین و خارج نداشت، اما هگل بر اساس اعتقاد خود به وحدت عین و ذهن پرداخت و دیالکتیک را در مورد پدیده های عینی نیز به کار برد، هرچند دیالکتیک هگلی بیش از آنکه جنبه منطقی داشته باشد جنبه فلسفی دارد، اما باید او را پایه گذار منطق دیالکتیک دانست. منطق دیالکتیک نخستین بخش از مجموعه فلسفه هگل است.[5]

هگل دیالکتیک را این گونه معرفی می کند: سازش تناقضات در وجود اشیاء و همچنین در ذهن.[6] این روش سه مرحله دارد به نام موضوع، ضد موضوع و ترکیب، به عبارت دیگر اساس منطق دیالکتیکی سه چیز است: تز، آنتی تز و سنتز.[7]

یکی از مطالب مهم در منطق دیالکتیک هگل این است که بین فهم و عقل انسان فرق می گذارد و عقل را بالاتر از فهم می داند و می گوید جمع بین ضدین و نقیضین اگرچه برای فهم غیر ممکن است ولی برای عقل نه تنها غیر ممکن نیست، بلکه ضروری است. بر اساس منطق دیالکتیک شناخت ما نسبت به ماهیات اشیاء همواره نسبی و ناپایدار است؛ زیرا همه چیز در حال حرکت و شدن است. بنابراین یکی از اصول منطق دیالکتیک اصل حرکت است، دیالکتیک می گوید اشیاء را در حال حرکت و تحول باید مطالعه نمود.[8]

منطق دیالکتیک اشیاء را از درون خویش توجیه می کند و آنها را نیازمند به علت و توجیه کننده بیرونی نمی بیند، به عبارت دیگر این منطق به نظریه محرک اول ارسطویی که همه حرکت ها به آن منتهی می شود پایان می بخشد.[9]

خلاصه این که منطق دیالکتیک، منطقی است که بر اساس آن شناخت ما نسبت به ماهیات اشیاء همواره نسبی و ناپایدار است. زیرا همه چیز در حال حرکت و شدن است و ما نمی توانیم شناخت حقیقی از اشیاء داشته باشیم.[10]

اما فرقی که بین این دو منطق است، این است که در منطق صوری ما با اصول کلی عقلی آشنا می شویم که از جمله آنها این است که اجتماع نقیضین محال است، ولی در منطق دیالکتیک امکان تناقض نه تنها محال نیست بلکه ضروری است.[11] نتیجه کلی از این مقدمات این می شود که منطق صوری به ما می گوید چگونه فکر کنیم تا به نتیجه درستی برسیم ولی منطق دیالکتیک روش فکر کردن را به ما نمی آموزد و می گوید شناخت ما نسبی است.

به عبارت دیگر فرق اساسی منطق دیالکتیک با منطق ارسطویی، در این است که منطق ارسطویی بر این باور بنا نهاده شده است که در ورای ذهن ما واقعیت و حقیقت ثابت وجود دارد و انسان اگر مواد صحیح را با روش درست بکار ببرد به طور یقینی به واقعیت می رسد و اولین قضیه یقینی که پایه و سر منشأ تمام قضایای یقینی است قضیه محال بودن اجتماع نقیضین است، اما در منطق دیالکتیک اجتماع نقیضین پذیرفته می شود

..........................منطق ارسطویی در همان قدم‌های اولی لیکن اساسی خود دچار ارسال مسلم شده است. در مبحث کلیات خمس انسان را «حیوان ناطق» نامیده و به آسانی از آن عبور می‌کند و به عنوان یک مسلم ارسال می‌دارد. همان‌طور که اسب را «حیوان صاهل» شیر را «حیوان مفترس» و الاغ را «حیوان ناهق» می‌نامد.

در بیان فوق «فصلِ» ناطق با فصل «صاهل» و امثال آن یک فرق صرفاً کیفی دارد وگرنه، انسان و اسب هر کدام دارای یک «نفس حیوانی» هستند با این تفاوت که نفس این ناطقه است و نفس آن صاهله.

............امّا تعریف انسان با «حیوان ناطق» گرچه (مانند فصل «صاهل» در مورد اسب) ماهیت انسان را از سایر ماهیت‌ها جدا کرده آن را می‌شناساند و به آن جنبه «تمایز» می‌دهد؛ لیکن از جانب دیگر یک حکم فلسفی، یک داوری علمی و قضیه شناختی، صادر می‌کند که در عین توضیح تمایز، یک اشتراک را نیز اثبات می‌کند (اشتراک در حیوان بودن) و در نتیجه منطق از قلمرو ابزار خارج شده به قلمرو قضایای فلسفی و علمی وارد می‌شود هم خلط ابزار و موضوع می‌شود و هم تقدم موضوع بر ابزار رخ می‌دهد.

مولانا می گوید:

در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید:

یک گروه را جمله عقل و علم وجود، آن فرشته است و نداند جز سجود؛

نیست اندر عنصرش حرص و هوا، نور مطلق، زنده از عشق خدا.

یک گروه دیگر، از دانش تهی، همچو حیوان از علف در فربهی؛

او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت فارغ است و از شرف.

آن سوم، آن آدمیزاد و بشر، از فرشته نیمی و نیمی زخر؛

نیم خر خود مایل سُفلی بود، نیم دیگر مایل عُلوی شود.

تا کدامین غالب آید در نبرد، زین دو گانه تا کدامین برد برد.

وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند، آدمی شکلند و سه امت شدند:

یک گروه مستغرق مطلق شده، همچو عیسا با ملک ملحق شده؛

نقش آدم، لیک معنی جبرئیل، رسته از خشم وهوا و قال و قیل.

قسم دیگر با خران ملحق شدند، خشم محض و شهوت مطلق شدند.

ماند یک قسم دیگر در اجتهاد نیم حیوان، نیم حی با رشاد

همچو مجنون در تنازع با شتر، گه شتر چربید و گه مجنون حر.

میل مجنون پیش آن لیلی روان، میل ناقه پس، پی کره دوان.

یک دم مجنون ز خود غافل شدی، ناقه گردیدی و واپس آمدی.

آن که او باشد مراقب عقل بود؛ عقل را سودای لیلی در ربود.

لیک ناقه پس مراقب بود و چست، چون بدیدی او مهار خویش سست،

فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ، رو سپس کردی به کره بی درنگ.

چون به خود باز آمدی، دیدی ز جا کو سپس رفته است بس فرسنگها.

در سه روزه ره، بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها.

گفت: (( ای ناقه، چو هر دو عاشقیم، ما دو عاشق همره نالا یقیم.))

جان ز هجر عرش اندر فاقه ای، تن ز عشق خار بن جون ناقه ای،

جان گشاید سوی بالا بالها، در زده تن در زمین چنگالها

تنگ شد بر وی بیابان فراخ؛ خویشتن افکند اندر سنگلاخ.

سرنگون خود را ز اشتر در فکند، گفت: ((سوزید ز غم تا چند چند؟))

 

اگر چیزی از مغز باقیمانده برگردید ادامه سفرنامه را بخوانید