کلبه ی عمو

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست...

اولین نشست سردفتران وبلاگ نویس
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

بالاخره بعداز تماسهای زیاد و سپری شدن زمانی طولانی اولین نشست سردفتران وبلاگ نویس در محل کانون سردفتران برگزار شد گزارش کامل آن در سایت کانون همچنین در وبلاگ جامعه سردفتران یزد و وبلاگهای سردفتری یا سرابی فریبنده و  35 قم و دفترخانه 0 تهران و محضردار و دفترخانه 11مرند و ایران نوتاری  و دفتر71 تبریز و  قسطاس  وچه زیبا به شعر در چکامه سردفتری عمو طلوع آمده است من برره ای کم رو در جمع صحبت نکردم یعنی چیزی نداشتم که بگویم واز قبل برای صحبت آماده نشده بودم آخر من فقط سوال می کنم و آنجا که جای پرسش وپاسخ آنهم از آن نوع نبود.  از دیدن دوستان بسیار خوشحال شدم وروحیه گرفتم ورفع افسردگی گردید.  من  خود را واقعا سردفتر نمی دانم که در اصل  رشته ام این نبود و علاقه ای به آن شغل نداشتم ولی بهرحال از بد حادثه به آن پناه بردم خدا را شکر می کنم که تا بحال لنگ لنگان ادامه راه داده ام والحمدلله تا کنون مشکلی جدی پیش نیامده است وامیدوارم این چند سال مانده هم چون گذشته بگذرد. وجود دوستان وهمکارانی چنین مهربان انرژی ادامه راه است.  دیدار با ریاست محترم کانون و نائب رئیس عزیز موجب دلگرمی بیشتر شد و باز خدا را شاکرم که این دیدار باعث گردید نسبت به کانون منصفانه تر قضاوت کنم وبیرون گود ننشسته وبگویم لنگش کن! از دیدار بادیگر مسئولین کانون استفاده بردم  امیدوارم که این گردهم آیی ها در آینده با حضور دیگر استادان از تمام استانها همراه باشد. خود را وبلاگ نویس هم نمی دانم که آنچه می نویسم مالیخولیاتی بیش نیست. در این جلسات هزینه مسافرت و اقامت و خورد وخوراک دانگی با خودمان است یاد آن شعر افتادم که "خرج که از کیسه ی مهمان بود - حاتم طائی شدن آسان بود"  وقتی که مرا دعوت کردند قاه قاه خندیدم واز خنده پس افتادم که  چرا من را در جمع فرهیختگان دعون کرده اند وشک کردم نکند قضیه دعوت آن موجود بی زبان باشد!  (1) دل به دریا زده ورفتم دیدم نخیر واقعا دعوت جدی بود آنجا انواع اغذیه واشربه وفواکه وماکولات بدون هیچ نوع دخانیات به وفور روی میزها چیده بودند چنان که در بهشت برین نخواهی دید خلاصه عموی برره ای را نگو که انگار در باغ افتاده باشد می گویند گرگ اگر به گله ی بی چوپان بزند از ذوق دریدن گوسفندان دهانش چفت می شود ونمی تواند بدرد وبخورد. عمو هم با دیدن آن همه مائده ی آسمانی چنین شده بودم. مائده هائی که مولوی گفته "مائده از آسمان در می رسید - بی صداع وبی فروش وبی خرید ..." ماکولات که عمو در تمام طول زندگیش چنین رنگ وارنگ ندیده ونچشیده بود تمام فکر وذکر و ذهنم زوم سینی های پرتقال نافی وسیب های سرخ لبنانی وکلوچه های نادری عمو عادلی وبیسکویتهائی که به اندازه یک کتاب درقطع وزیری بودند و یک نوع کیکی کشیده که رویم نشد بپرسم که چیست و قهوه وچای وآب معدنی و لوز وباقلوا و قطاب یزدی عمو طباطبائی وجوجه کباب و... ترید کشک در برره کجا جوجه کباب کجا! چنان زوم می کردم که عمو ناصر با آن دوربینش برای گرفتن آن عکسهای زیبا نمی توانست زوم کند شاعر فرموده "تنگ چشمان نظر بمیوه کنند - ما تماشاگران بستانیم" چگونه وصف کنم که در وصف ناید ولسان قاصر است چه گویم که ناگفتم بهتر است زبان در دهان پاسبان سر است چی شد چرا سیاسی شد آنجا که قورمه سبزی نبود خلاصه نشستی بسیار پربار بود بهترین وشیرین ترین خاطره من که سالهای سال از ذهنم نخواهد رفت تناول شیرینی جات خصوصا باقلواهای یزدی است که عموی عزیز جناب طباطبائی ازیزد آورده بودند افسوس وصد افسوس که عمو نوبخت شوشتری و عمو0081 شمالی و عمو افشاری و عمو امینی وسایر همکاران از سایر استانها نیامده بودند تا هر کدام را سوغاتی همراه باشد و اینجانب که عمو باشم وعموی همه از انواع آن نعم الهی متمتع گردم از سرکار خانم مرجان سهرابی مدیر خوب جلسه می خواهم که دفعه بعد ابتدا عمو وبعد همه را دعوت نمایند که مزید امتنان خواهد بودخلاصه خیلی خوش گذشت هرچه بگویم کم است عکسها در وبلاگ عمو ناصر 35 قم است که دستش واقعا درد نکند بزنم به تخته با این هنرمندی خصوصا آن عکسی که از من گرفته ولبخندی برلب دارم چون لبخند ژوکوند که ازتیپ همه حتی تیپ عمو عادلی سر است . آن روز مزه سردفتری را تازه چشیدم! 

 (1) آن ضرب المثل را اینجا نمی آورم همراه مشابه اش در پستی دیگر خواهم آورد


 
فال حافظ !
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

وقتی که تلاش وسگ دو زدن از بانگ خروس تا بوق سگ به جایی نرسد و همچنان زیر آن خط فقر بمانی  ونتوانی خودت را با واقعیتی تاریخی منطبق کنی که تو ونسلهای (1) بعدی تو از اولاد ونوه ونتیجه وندیده کماکان مثل اجدادت جزو آن 99درصد ... پتی معترضین وال استریتی خواهید ماند آن وقتی که از حل این مسئله ی لاینحل عاجز شوی وآرزوهای خود را برباد رفته ببینی شروع به خیالبافی می کنی وآن یک میلیارد سلول خاکستری و ده میلیارد سلول گلیال (2) را که باید در جای خود بکار می انداختی در راه اوهام بکار می اندازی و آرزو می کنی که سه هزار میلیارد تومان داشتی تا برای خودت و آن هفت میلیارد مخلوق هریک یک تنبان می خریدی تا شاید یک قدم به سمت عبور از خط فقر نزدیک شوی و مثلا با آن یک تنبان تو هم یک "آقازاده" شوی چون گذشته از دست رفته ونیاید باز تیر رفته از شست و زورت به حال نمی رسدسراغ آینده می روی. فال میگیری تا از آینده باخبر شوی امشب که خستگی راه مسافرت از تنم دررفته دست به دیوان خواجه شمس الدین حافظ شیرازی بردم وبه قصد تفأل نیت کردم "  ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار و آرزوی مرا براورده سازی"در دل گفتم ای حافظ شیرین سخن ما که از بس پای پیاده و... پتی دنبال این خر مراد دویدم تمام پایمان تاول شده است . بود آیا که این مراد در این چند صباح باقیمانده از عمر ما چند قدم از آن خرش پیاده شودو بگذارد ما هم مسافتی سوار بر آن "خر" شویم . این غزل آمد:

طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کف

 

گر بکشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف

طرْف کَرَم ز کس نبست این دل پرامید من

 

گر چه سخن همی‌برد قصهٔ من به هر طَرَف

از خم ابروی تواَم هیچ گشایشی نشد

 

وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کِی شود دست‌کش خیال من

 

کس نزده‌ست از این کمان تیرِ مراد بر هدف

تعبیر این فال چیست؟ آیا دستم به قاچ زینش می رسد یانه؟ یا اینکه لگد زده ومن را خواهد کشت؟ یا این دنباله ی عمر عزیز را نیز چون ابتدایش در آن خیال خام تلف می کنم؟ نکند مراد بجای یک داو خر سواری به تیرم بزند؟

1)    که برای بقاء آنها باید دعا کنی که نسل تخم مرغ بماند

(2)     مطلبی ساده در مورد مغز انسان را در این نشانی ببینید اینجا


 
ای دل غمدیده حالت به شود...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  کلمات کلیدی:
غزل شماره 255
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن   وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن   چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت   دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب   باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند   چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم   سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب   جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار   تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

متن غزل را از اینجا آوردم