کلبه ی عمو

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست...

شغلی برای بازنشستگی!
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۸  کلمات کلیدی: طنز

(بنا به درخواست موکد عمو رستگار و عمو یاوری و عمو خیراندیش نوشته شد)

 

"به قول برخی از کارشناسان وبلاگ یک نوع نویسندگی بی صداست که شخصیت افراد را نشان می دهد به عقیده این حقیر محتوا ی وبلاگها تفکرات و اندیشه ها و خواستهای نویسنده آنرا هویدا می سازد و به نوعی با این ارتباط دوسویه دغدغه ها وآمال ها ی خویش را از درون خود به این فضای مجازی منتفل می نماید حال اگر این تفکرات و دغدغه ها بر مبنای عقل ومنطق و آگاهانه و زیرکانه و با اطلاع از ذایقه خوانندگان مدیریت و ساماندهی گردد هم مقبول می افتد و هم به راحتی می تواند با همرا ه نمودن هم اندیشان دیگر هنجارها را ( اعم از صنفی و غیر صنفی ) تقویت ونا هنجار ها را کمرنگ و محو سازند و یعنی رسیدن به سر منزل مقصود ... " (از وبلاگ محضری کوفکا - همکار عزیز با ذوقمان عمو ابوالفضل عبدوس)

عموجان می خواهم بدانم با این مالیخولیات عمو چگونه شخصیتی دارد؟!

آری عرض می کردم که در گولاگ بودم که عموهای عزیز قمی (چهار میزبان عزیز امینی و زارعی و رستگار و کاوندی وسایر همکاران قمی) زحمت بسیار کشیده و هفتمین نشست سردفتران وبلاگ نویس را تدارک دیده بودند. بهانه ای شد برای فرار از گولاگ ، تجدید دیداری با دوستان و چاق کردن نفسی. قرار بود خاله ها از ولایت ما راه بیفتند. عمو امینی پیشنهاد دادند با هم بیائیم. باعث افتخار بود. مسافرت و مصاحبت با خاله احمدی هم استانی و خاله الهام این شیر زن همیشه در صحنه جامعه وبلاگ نویسان که راه دور و نزدیک و گرفتاری نمی شناسد. آنها جلو نشسته و رانندگی کنند و عمو چون سیاستمداران در صندلی عقب لمیده با خواب بموقع و استراحت حین سفر. ولی سند نویس نداشتم ودفتر را نمی توانستم تعطیل کنم. سفر بتنهایی وبا ماشین شخصی هم خسته کننده بود. بد تر اینکه عمو مدتی است حین رانندگی - آنجا که نیاز نیست چشم خود چون عقاب برای عبور از دوربین بر جاده داشته باشد - چرتی هم می گیرد و مسافرت با هواپیما باعث اتلاف وقت بیشتر می شد و البته باید وصیت نامه هم نوشت و حلالیت طلبید.
عمو حیدری همکار عزیز از داراب زنگ زدند که عمو باهم برویم. من با اتوبوس وی آی پی بلیت رزرو کرده بودم. زنگ زدم که بلیت را دو تا کنند. گفتند سرویس نداریم بایستی با معمولی بروید . چاره ای نبود ساعت 1 با معمولی راه افتادیم.  در پلیس راه فسا عمو حیدری به ما ملحق گردید.  چه خوش سفر و همسفری آغاز. گپ زدیم و خندیدم از جور زمانه، که خنده بر هر درد بی درمان دواست. اتوبوس مثل واحد هی می ایستاد وهی حرکت می کرد. در ترمینال شیراز نیم ساعت توقف داشت و مسافر سوار کرد وغروب بود که راه افتاد. ساعتی که از شیراز دور شدیم سردرد و سرگیجه و حالت تهوع به عمو دست داد و مدتی بعد ... بشدت عرق کردم و عمو حیدری با جزوهایی که همراه داشت عمو را باد می زد و آب خنک به صورتم می پاشید. سعی کردم ناراحتش نکنم تا اینکه به آباده رسیدیم.
توان ادامه سفر از کف برفت. یاد عمو منوچهر دوست قدیمی دوران دانشگاه، که سردفتر است افتادم . در گوشی سرچ نمودم، نام او را یافتم. زنگ زدم خودش برداشت ماجرا را مختصر گفتم.  گفت هر جا هستی بمان که رسیدم. فی الفور آمد و نعش نیمه جان عمورا سوار کرد و به خانه برد. عیال محترم ایشان چون حال نزار و رنگ زرد عمو بدید که حکایت کند از سر درون ، فورا دست به کار شد وشربتها درست کرد از خاکشیر و... و عرقیات آورد از نعناع و... وقرص ها از استامینوفن کدئین و... وعمو را خوراک خوراندی تا حال آمدی و احوال پرسیدی.  داستانها ها برفت از ستم های زمانه و عمر بر باد رفته ی بی حاصل که نصیبی نداشت جز خسران دنیا و آخرت.  رختخواب عمو در اتاقی انداختند و قرص و دارو و تنگی آب خنک بالای سرش.  صبحانه مفصل بود از انواع ماکولات از عسل کوهی و تخم مرغ محلی و کره گوسفندی و پنیر شهری و گردو و شیر و چای شیرین و نان وانگور که در جنت نخواهی یافت.  من با عمو منوچهر بسیار صبحانه خورده بودم در خوابگاه ولی این دیگر صبحانه ای بود. عمو مفصلا تناول نمودی تا قوت گرفتی که راه دراز برگشت در پیش بود. عمو منوچهر تا کنار دکه ی سواری ها  همراهی کرد. آباده تا صفاشهر و بعد صفا شهر تا سعادت شهر و سعادت شهر به ارسنجان واز آنجا به آباده طشک. ساعت دوازده بود. به عمو هدایت اله همکار عزیز زنگ زدم گفت که می مانم تا برسی و خودم را به او رساندم و با او به خانه. ساعت حدود سه بعداز ظهر بود. یک لیوان چای نوشیدم. عیال فرمودند "خسته نباشی"! این را نبایستی جواب می دادم عرض کردم ناهار چه داریم؟ فرمودند تلیت کشک!

باری مدتی بود که "عهد کردم که دگر کشک نخورم در همه عمر/ بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر" چرا کشک نخورم؟ چون خوش خور است و باعث پرخوری و پرخوری ام الامراض است وسبب کش آمدن شکم. وشکم چون مشک می شود وبرآمدن شکم موجب برهم خوردن تناسب  اندام وافزایش قوس کمری ودر نتیجه کمر درد.

ای جوانی کجایی که یادت بخیر. انسان قدر دو گوهر را نمی داند مگر وقتی که ازدست بروند جوانی وسلامتی. عکسهای دوران جوانی را که نگاه می کنم آه از نهادم بلند می شود. انسانها برخی خوش ترکیبند وخوش عکس وبرخی خوش ترکیبند وبدعکس و برخی بدترکیبند ولی خوش عکس وگروه آخری هم بدترکیبند وهم بدعکس. عمو جزو دسته اولی است! جوانی بودم  handsome و خوش قد وبالا. حالا چی ؟ نه دندانی به دهن، نه تارمویی سیاه به سر، نه سوئی در چشمان، نه رمقی به زانو، نه زوری به بازو از کمر که دیگر نگو. این را به عیال گفتم. گفتا بله یادم هست مثل جوانیهای ملانصرالدین. گفتم البته! دختران محل هریک بهتر از دیگری چون در مکنون همه نه یک دل که صد دل عاشق عمو بودند ولی من تو را که بهترینی انتخاب کردم.
گفتا "اما عقل من پارسنگ برمیداشت". بفراست دریافتم که این گفتم گفتما را که کم کم چون مذاکرات سیاسی طولانی می شد باید تعطیل کنم.

جای شما بسیار سبز چه تلیت کشکی بود. کت شلوار رسمی بکندم به کجا آویزانش کنم ژنده قبای خویش را؟ تنبان گشاد آبی را  پوشیدم کنار کاسه حصین تلیت کشکی چهارزانو نشستم چونان رستم دستان کنارخوان کره شتربریان،  خوردم چون نمدمالان. ته کاسه را انگشت کشیده وبه زبان کشیدم.  بسان عمویی که کنار اجاق می نشست - در آن پست- عیال نگاهی به چشمانم با مکثی چند ثانیه ای کرد یعنی که سیر نشدی؟ دست بر آسمان بردم و گفتم "الهی شکر". مهربانانه گفتا "نوش جان گوارای وجود".

سردرد وخستگی راه هنوز مانده بود. به تاریک خانه ی اشباح شدم وپتو بخود پیچیده و خوابیدم. بسیار سنگین شده بودم وخوابی گران بر من مستولی شد. به ظنم عیال آن "کشک" را  با "آب سنگین" سائیده بود. کجا بودم؟ آها در خوابی گران که بیداری ما هم با آن توفیری ندارد. در خواب خرو پف می کنم طوری که بعضی وقتها خودم از صدای خرو پفم بیدار می شوم. اما چنانچه عرض شد انگار چند تا والیوم ده خورده باشم محو افتاده بودم. عادت ندارم موبایل را سایلنت کنم. کناربالش بود.

" تشنه اش شده داره آب می خوره، نوش جان! دوباره آب می خوره شکم عمو مثل مشک قلپ قلپ می کنه این تلیت کشک چقدر آب می کشه. عمو امروز ظهر تلیت کشک خورده با انرژی فوق العاده انکار با سوخت هسته ای کار می کنه قطعا اگه آزمایش دوپینگ بگیرن عمو بخاطر خوردن کشک برای همیشه از شرکت در مسابقات ورزشی محروم می شه

عمو توپ رو می فرسته روی دروازه جای خود عمو اونجا خالیه

- شما از روی قطر شکم عمو می تونید بفهمید که چقدر قوی تره!

- تاکتیک عمو اینه که از جناح راست حمله کنه، و حتی همین کارو از جناح چپ هم انجام بده و بعضی وقت ها توپ رو ازمیانه میدان از عمق خط دفاع حریف عبور بده

عمو خیلی بهتر ازپله هست، ولی انصافا هم چیزی از مارادونا کمتر نداره

عمو درخشش رو از الان شروع می کنه

عمو مثل یک پلنگ زخمی که شکارش از دستش فرار کرده دنبال توپ می دوه ودشمن
هم می دونه اگه تو چنگ این پلنگ زخمی بیفته کاری ازش برنمیاد

خیلی تعجب داره عمو این قدر محبوبه که تمام بازیکنان تیم حریف هم به او پاس می دهند

این داوره که پایان بازی رو اعلام می کنه"

عموآقای گل میشه آقای گل به خودی.

 موبایل بوقی زد یعنی پیامک داری. یک چشم خود را باز کردم دوباره برهم نهادم تا دنباله ی آن خواب قهرمانی را ببینم عمو چون همان شلوار بیتلی چند ماهی از زمانه خود عقب است وهنوز در جام جهانی است و حدس می زند وشرط می بندد که برزیل قهرمان میشه.  پلک برهم نهادم که دوباره تک بوقی دیگر.  برش داشتم ونگاه کردم. عیال کنار پنجره گوشه ی اتاق نشسته بود. او تازه بافتن پولیور سفیدی را تمام کرده بود و یکی دیگر به رنگ قهوه ای شروع.  چشمش به من افتاد که لبخندی ژوکوندی روی لبانم نشسته بود. گفتا منگول چرا شنگولی؟ مث حبه ی انگوری؟  گفتم هی می گی "بزها" هم میلیاردر شدند تو اندازه یه "بز" هم عرضه نداری؟ دیدی میلیاردر نشدیم اما میلیونر چرا. گفتا یعنی "بز" نشدی اما "بزغاله" چرا. آنهم چه بزغاله ای "بزغاله ی گوساله" ( که وصفش درآن پست آمد)

گفتم ببین به من افتخار می کنند. چه بسته هائی پیشنهاد داده اند بهتر از بسته های
پیشنهادی به اشتون. کافی است 1 را به 2028 بفرستم. گوش کن نوشته:

"ما به شما افتخار می کنیم. تا یک ساعت آینده عدد1 را به 2028 ارسال کرده وتعجب خواهید کرد که چه چیزی را می توانید دریافت کنید. بسته ما شامل موارد زیر است: سرویس پیامک روزانه "انگلیسی آسان" - قرعه کشی 60 میلیون تومان پول نقد برای خرید یک دستگاه آپارتمان- یک دستگاه خودروی سمند اس ای یورو 4 - یک دستگاه تلویزیون سونی تری دی 46 اینچ ویک سال تماس رایگان..."

 عیال را گفتم چه از این بهتر گرچه زبان انگلیسی ام فول است ولی کمی لهجه ام  اسکیموئی است با این انگلیسی آسان تکمیلش می کنیم. انشاءالله با این پیامک که پولدار می شویم با آن پول 80 روز دور دنیا می گردیم شایدم ایمیگریت کردیم به کانادا یا استرالیاو... عیال گفتند من حال وحوصله مسافرت طولانی واقامت در ان دیار ندارم شما هم یک سری تا "قبرس" بروید تنوعی می شود. گفتم با بقیه پول یک آپارتمان در زعفرانیه می خریم از آنها که بهش میگن پنت هوس و سمند رو هم می فروشیم وآن تلویزیونه هم بدرد نمی خوره تری دی است برای دیدنش باید عینک گربه نره بزنیم. با پولشون یک مازاراتی می خریم تا موقعی که با آسانسور بالا میبریمش با کلاس باشه. عیال نگاهی شبیه همان نگاه سر کاسه ی تلیت کشکی به من کرد.

 گفت میگم اون پولا از مسافرت واین چیزا زیاد میاد تو هم که بازنشستی از این " ثبت با سند برابر است" خسته شده ای آینده ی بازنشستگی سردفتری هم گر چه مشعشع است ودر تشعشع آن خلاف نیست اما از بیکاری حوصله ات سرمی رود. بهتر نیست هم برای سرگرمی وهم برای کسب درآمد و کارآفرینی یک مزرعه پرورش بلانسبت "الاغ" راه بندازی؟ تعجب کردم که با آن همه ذکاوت وتیزهوشی و آی کیوی ذاتی بالای777 چطور به ذهن خودم نرسیده بود. عجب فکر بکری! مغزم درون جمجمه شروع به غلیان کرد.  توجه تمام صد بیلیون سلول خاکستری ام فقط بلانسبت به "خر و فواید آن" معطوف شده بود وهر چه غیر او بود از دل بیرون.

 چو دل خالی کنی از غیر دلدار. نماند در وجودت غیر آن یار.

هزار ویک فایده ی جناب خر جلوی چشمانم رژه می رفتند. از آوای دل انگیزش چه بگویم یک بار صدای برخی خوانندگان فعلی -مثلا خوانندگان ! موسیقی متال- را گوش کنید تفاوت را حس خواهیدکرد. از گوشت لذیذش - درکبابی و رستوران های جاده ای زیاد خورده بودم - ازشیر شفابخشش که ضد سرفه وتسکین دهنده برونشیت است و داروی دوران کودکی ما بود واین رگ خریت از همان شیر است. در جراید خواندم در کشورهای خارجی (عربی یا اروپائی) چیزش یعنی پنیرش را به قیمت گزاف می خرند.

پوستش - گر چه کلفت تر از پوست ما نیست - در ساخت مصنوعات چرمی استفاده خواهد شد. راستی تا یادم نرفته یک پاشنه ی  فلسفه ومنطق همین جناب خر است آنجا که می گویند "انسان حیوان ناطق است و خر حیوان ناهق و ..." صد البته بر این مثال خلل وارد است که برخی آدمها "انسان ناهق " اند.

استفاده ی دیگر این حیوان زبان بسته بار بردن است که سی من بار بر آن توان نهادن سعدی علیه الرحمه فرموده "گاوان وخران بار بردار- به زآدمیان مردم آزار"

و اما حسن آن جمله بگفتی هنرش! نیز بگو. بله مهمتر از اینها خر باعث غنای و اعتلای فرهنگی ما شده است همین واژه های مورد استفاده جهت فحش دادن را ببینید در فیلمهای خارجی یارو تیرمیندازه برای اون یارو و آن یارو فحشش میده میگه "لعنتی" اصلا مزه نمیده اما خودمان با پشتوانه ی بسیار دیرینه ی فرهنگی واژه های مورد استفاده در فحش هایمان هم در اوج فصاحت وبلاغت است و دقیقا ارتباط بین الفاظ وعالم واقع ومعنا ومجاز به کمال خود رسیده است. منظورم همان چیز است آن چیز که عرض کردم نه آن چیز دیگرش همان که در دعوا وتصادفات وبعضا در شوخی های خیلی دوستانه حواله ی ننه ی یکدیگر می دهیم. البته آن چیز در خاور دور استفاده خوراکی دارد. آن چیز که سرشار از ویتامین ومواد معدنی و ریزمغذی هاست، در رستورانهای پکن بخارپزش می کنند تاویتامین هایش از بین نرود وبا آب لیمو تناول می کنند. اگرچه غذای چینی ها اغلب از سبزیجات است اما اینجا آن چیز را بدون سبزیجات خصوصا بدون کدومیل می کنند تا سردیشان نکند. با صدور آن چیز می توانیم میمون طبل زن بیشتری وارد کنیم. (در گوگل بزنید خر ویکی و ببینید). چون هر چیزش در مملکتی استفاده ای دارد  می توان تمام پروداکت هایش را  به خارج صادر کرد وبدین نمط از تکیه براقتصاد نفتی نجات یافت و صادرات غیر نفتی را افزایش داد. ومشکلات ارزی حل خواهد شد. عیال فرمود مشکل تحریم داریم وانتقال ارز ناممکن. چشمکی به وی زدم "آنش با من"! دورش می زنیم.

پریشان کن سر زلف سیاهت،شــــانه اش با من

سیه زنجیر گیسو بـــاز کن، دیوانـــــــــه اش با من

که می گویـد که می نتوان زدن بی جـام و پیمانه ؟!

شراب از لــــعل گلگونت  بده، پیمـــــــانه اش با من

مگرنشنیده ای گنجینه در ویــــــرانه دارد جـــــــای ؟!

عیان کـن گنج حسنت ای پری!، ویـــرانه اش با من

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا، افســانه اش با من

بگفتم: صید کـــــــردی مرغ دل، نیکو نگهــــــــدارش

سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا: لانه اش با من

ز تــــــــــرک می اگر  رنجید از من پیر میخـــــــــــانه

نمودم تـــوبه، زین پس رونق میخــــــانه اش با من

مگو شمع رخ مـــــــــه پیکران پروانه هـــــــــــا دارد

تـــــو شمع روی خود بنمـــــا، بُتا ! پروانه اش با من

پی صــــــــید دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا، ساقی!

به گلزار صفـــــــا دامی بگستر، دانـــــــه اش با من

تحریم ها را دور می زنیم به عیال که خود بهداشتی است گفتم این روزها در اثر مصرف ناقص وبی رویه و بدون تجویز پزشکان آنتی بیوتیک ها از خاصیت افتاده و ویروسها ومیکربها مقاوم گردیده اند وداروها تقلبی شده ومواد اصلی را ندارند. مردم دنیا به درمانهای طبیعی رو آورده اند. گر چه المنه لله ما دفترچه بیمه درمانی کانون را داریم  ولی چه داروئی بهتر از "جله خر" که اکسیری بی بهاست. یک دانه آن روشن کنی و در آن بدمی تا روشن شود و دود معطرش بمشام رسد اگر زیر بینی مرده بگیری راست برخیزد سالم وسرحال با دماغ چاق بی هیچ علتی.
"جله ای خر زگلستان جهان مار رابس" (با پوزش از حضرت لسان الغیب)

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

 

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

 

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

 

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

 

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

 

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

 

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

 

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

به عیال گفتم راستی از "جل خر" غافل ماندیم  در زمستانی که سرها در گریبانست " جل خر بر سر بکش ای مرغ خوشخوان غم مخور" چنانکه خسرو پرویزگفت "اسمش را نیار خودش رابیار" اصلا این "خر" در زندگی ما جایگاهی بس رفیع دارد که خود نمی داند اگر چنین نبود این همه ضرب المثل بلانسبت "خرکی" نداشتیم ادبیات ما را متحول کرده است. ایکاش ماهم "خر مراد"ی داشتیم و سوارش شده و "خر خود می راندیم" و "غافل از پیاده" و "از پل می گذشتیم" ، حال که نداریم "آسوده خودم که خر ندارم ، از کاه وجوش خبر ندارم" اما با پای تاول زده از پی "خر دجال" برای دانه ای خرما می دوم اگر چه آن خرمای ریده خردجال، جله خر شود نگهش دار که هرچیز که خوار آید روزی بکارآید

ونیز گفته اند اگر کسی را عقرب گزیده باشد بایدکه به آواز بلند به گوش خر گوید که مرا عقرب گزیده است و واژگونه بر او سوار شود تا درد زایل گرددوهمان جای خر به درد آید که عقرب آنکس را گزیده است .

اگر پوست پیشانی خر را بر کودکی ببندند که می ترسد ، دیگر نترسد و اگر مصروع با خود بدارد شفا یابد.

 نفهمیدم چرا در این همه کشور  عیال "قبرس" را توصیه کرد!

(اضافات افاضات)

در لغت خر ، حیوان بارکشی است و دارای گوش های دراز و یال کوتاه است " 
این حیوان در ادبیات کاربرد دیگری پیدا کرده مثلا کنایاتی چون سرخر به معنی مزاحم واما این واژه دارای معانی بهتری هم هست مثلا در ترکیب با برخی واژه ها معنی فاعلی به انها می دهد مثل پرخاشخر به معنی پرخاش کننده یا در برخی واژه ها معنی بزرگی و درشتی می دهد مثل خربوزه(خیار بزرگ) ، خرمهره (مهره درشت)،خرمگس(مگس بزرگ)،خرپشته (پشته بزرگ)، خرچنگ(دارای چنگال بزرگ) بنابراین می توان تصور کرد که خر در ابتدا به معنی بزرگ بوده است و چون ان حیوان معروف از نظر جثه از بسیاری حیوانات بزرگتر است او را خر نامیده اند که تصادفا احمق از اب در امده است پس گناه از خر نیست از حمار است. (از اینترنت گرفتم)  تعجب نیست که علامت یک حزب  در امریکا "خر"است

در زبان شیرین فارسی ضرب المثل (زبانزد) های خرکی زیادی داریم برای مثال:

آن یکی خر داشت پالانش نبود / یافت پالان گرگ خر را در ربود ( مولوی )

برای هر خری آخور نمی بندند .

خر خودش را می راند

خرش از پل گذشته

خر با تمام خریتش بیش از یکبار پایش به چاله نمی رود

خر بر آن آدمی شرف دارد / که چو خر دیده بر علف دارد ( نظامی )

خر برهنه را پالان نتوان گرفت

خر به بوسه و پیغام آب نمیخورد

خر پول

خر پیر و افسار رنگین

خر تو خر

خر چه داند قیمت نقل و نبات

خر خالی یورتمه میره

خر وامانده معطل هش است

خر خفته جو نمی خورد

خرداده ، زر داده ، سرهم داده

خر را با آخور می خورد مرده را با گور

خر را گم کرده پی نعلش می گردد

خر رفت الاغ برگشت

خرش میره

خرعیسی گرش به مکه برند / چون بیاید هنوز خر باشد

خر کوره پزی است از شنبه تا پنج شنبه گچ می کشد روز جمعه هم کوه سنگ می آورد

خر جو دید دیگر کاه نمیخورد

خر ما از کــُــرگی دم نداشت

خر همان خر است اما پالانش عوض شده

خریت مایه نمی خواهد قباله هم لازم ندارد

کارکردن خر ، خوردن یابو

مثل خر در گــِـــل وا ماندن

مثل خری که به نعلبند خود نگاه کند

مزد خرچرانی خر سواریست 

هنوز خر را نخریده ، آخورش را می بندد

مر سگان را عید باشد مرگ خر

خر را که به عروسی می برند برای خوشی نیست برای آبکشی است

بعبارت دیگر

خرکی رابه عروسی خواندند

خربخندید وشد از قهقهه سست

گفت من رقص ندانم به سزا

مطربی هم ندانم به درست

بهر حمالی خونند مرا

کاب نیکو کشم و هیزم چست

 از اسب فرود آمد و بر خر نشست

از خر می‌پرسند چهارشنبه کی است

از روی لاعلاجی به خر می‌گه خانباجی

اسب و خر را که پهلوی هم ببندند، اگر هم‌خو نشوند، هم‌بو می‌شوند

 

خر به فکر جو است و خربنده به فکر دو

خر چه‌داند قدر حلوای نبات

خر دادن و خیار ستدن

خر را جایی می‌بندند که صاحب خر راضی باشد

خر و گاو را با یک چوب می‌راند

خر سی‌شاهی پالان دوزار


خر که جوش زیاد شد لگد و جفتک می‌پراند

ازخرافتاده.خرما پیدا کرده

از خرشیطان پایین امدن

پل خرگیری

خر بیارو باقالی بار کن

خر که یک بار پایش به چاله رفت، دیگر از آن راه نمی رود

خر مال کسی است که سوار است

خر همان خر است پالانش عوض شده

خری زاد و خری زید و خری مرد

راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر

سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است

کاه را پیش  سگ و استخوان را
پیش خر می ریزد

کره خر از خریت پیش پیش مادراست

هرچه داره به بر داره، به خونه دست خر داره

دست خر

سرخر

هرکه خر شد بارش می کنند

...

کجا هستم؟ مثل اینکه در اقیانوس بی کران خریت مغروق! 

 

(در اینترنت جستجو کنید)

پنیر الاغ، گران ترین پنیر جهان

قبلا برخی از آرایشگاه های
آلمان از شیر گاو و الاغ برای زیبایی پوست استفاده می کردند.

همچنین قبایلی در پرو وجود
دارند که معتقدند نوشیدن شیر الان به افزایش عمر انسان ها منجر می شوند. آنها به
همین دلیل به صورت مستمر، شیر الاغ می نوشند./عصرخبر

 

 

 


 
بیانیه هفتمین نشست جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی کشور
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٧  کلمات کلیدی:

به نقل از پارس وندار

بیانیه هفتمین نشست جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی کشور

به فضل الهی و استعانت از باریتعالی , هفتمین  همایش جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی  کشور , پنجشنبه و جمعه 10 و11 مهرماه در قم و در جوار کریمه اهل بیت حضرت معصومه (س) و با هدف  بزرگداشت زنده یاد , استاد کاتوزیان  برگزار گردید , مراسم افتتاحیه در سالن همایشهای خانه جوان که به همت کمیته برگزاری در نظر گرفته شده بود انجام و علاوه بر فعالان  جامعه مجازی ,  معاونت محترم اسناد سازمان ثبت اسناد و املاک کشور و مشاور و رئیس محترم حوزه ی معاونت و برنامه ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهور , ریاست  اعضای محترم هیئت مدیره کانون سردفتران مرکز و استاندار معظم استان قم و مدیرکل محترم اداره کل ثبت اسناد و املاک قم و ریاست محترم ثبت منطقه یک و ریاست جامعه سردفتران و دفتریاران استان قم و جمعی از سران دفاتر و دفتریاران قم حضور داشتند تجلیل از پرفسور کاتوزیان  با سخنرانی شیواو زیبای استاد قربانی نیا با ذکر فضائل علمی و اخلاقی و شخصیت زنده یاد بعمل آمد که مورد استقبال و تشویق حضار قرارگرفت

عصر روز پنجشنبه اعضای جامعه مجازی , نشست تخصصی خود را آغاز و تا ظهر جمعه با برگزاری جلسات متعدد و فشرده مباحث مربوط به حوزه دفاتر اسناد رسمی را مورد بررسی و تحلیل قرارداده و موارد زیر مورد تاتائید و تاکید قرار گرفت:

1-حضور جنابان , آقای دکتر انجم شعاع معاونت محترم سازمان و آقای بردیا صدرنوری مشاور و ریاست محترم حوزه ی معاونت و برنامه ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهور و حجت الاسلام صالحی منش استاندار معزز قم  و ریاست و اعضای هیئت مدیره کانون مرکز و رئیس جامعه سردفتران و دفتریاران قم و آقای گائینی مدیرکل محترم ثبت اسناد قم , و سخنان مبسوط مشارالیهم موجب دلگرمی اعضای جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی و بیانگر اهمیت فعالیت اعضا در فضای مجازی و تاثیرگذاری آنها در حوزه دفاتر بوده و مسئولیت فعالان این حوزه را سنگین تر مینماید , از این رو حاضرین در نشست ضمن تشکر و قدردانی از قبول زحمت و حضورشان در این همایش , خود را موظف میدانند با رعایت منشور اخلاقی جامعه مجازی , فعالیت خود در فضای مجازی را گسترش و در اطلاع رسانی و خدمت به مردم و همکاران و رسیدن به جایگاه واقعی منصب کتابت , بیش از پیش همت نمایند

2-موضوع بیمه و درمان سران دفاتر و دفتریاران و افراد تحت تکفل بعنوان دغدغه بزرگ خانواده بزرگ سردفتری مطرح و پیرامون نحوه عملکرد واحد درمان و گلایه همکاران سراسر کشور از نحوه خدمات ارائه شده و تاخیر در پرداخت هزینه ها بحث و تبادل نظر گردید , اعضای جامعه سردفتری با عنایت به لزوم تعیین تکلیف هرچه سریعتر وضعیت نابسامان بیمه و درمان , از ریاست و اعضای هیئت مدیره کانون سردفتران درخواست مینمایند نسبت به ساماندهی وضعیت درمانی سردفتران و دفتریاران و افراد تحت تکفل بنحوی که در سراسر کشور و نسبت به کلیه افراد یکسان و در شان خانواده بزرگ سردفتری باشد با قید فوریت اقدام و برای رفع نیاز حداقلی مورد انتظار مساعدت لازم معمول دارند

3-با توجه به وضعیت صندوق و حساب بیمه و بازنشستگی و عدم توازن هزینه و درآمد , فرآیندهای افزایش درآمد و راهکارهای لازم برای جلوگیری از کاهش سرمایه , مورد بررسی و تجزیه وتحلیل قرار گرفت و حاضرین در نشست , اقدام سریع در تجدید نظر نسبت به تعرفه حق التحریر اسناد غیرمنقول و واقعی نمودن ثمن معاملات و سالانه نمودن تعرفه ها و استفاده از شاخص های علمی در تدوین و تنظیم آن را بعنوان راه حل کوتاه مدت و تغییر در نحوه سرمایه گذاری و ضرورت ورود کانون به امور اقتصادی زودبازده و سرمایه گذاری را بعنوان راهکار اساسی و بنیادین افزایش سرمایه و موجودی صندوق ذخیره بیمه و بازنشستگی میدانند و از ریاست معظم سازمان ثبت اسناد و املاک کشور و کانون سردفتران و دفتریاران مرکز میخواهند با توجه به تفکیک بیمه و بازنشستگی و همچنین امور رفاهی در ماده واحده حق التحریر مصوب سال 1373 که نسبت به ماده 56 قانون دفاتر اسناد رسمی موخر التصویب میباشد , وجوه مربوط به بازنشستگی و امور رفاهی را بعنوان بخشی از درآمدها , جهت سرمایه گذاری بهینه مورد استفاده قرار دهند

(بقیه در ادامه مطلب)


 
گولاگ!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

گولاگ! 

یکی از دوستان همکار که صیت جلال وشکوهش در همه آفاق پیچیده و بسیار دوستش دارم این پیام را بصورت خصوصی نوشته است چون خصوصی نوشته نام ایشان ذکر نمی شود:

"هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا ، تا زمن پیغامی آرد از سر کوی شما (عراقی) با سلام و عرض ادب استاد گرانمایه ام عموی نازنین مدتی است از حال ما وبلاگ خوانان نمیپرسی ، نکند شما هم در راسته وایبر بدستان گرفتار آمده اید ... .نکند باز قلنج تان عود کرده یا که از ما دلگیری ، با اینجال ما پی احوال شما هستیم و منتظر رویاروئی و هماورد در صحنه مجازی وبلاگتان هستیم . والا محکوم این بیت از غزلیات سعدی خواهید بود که میفرماید : من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی ، عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی . با تشکر "

عرض کنم عموجان "سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد-وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد" شما که منبع کمالاتید و الحق آن قدر زیبا می نویسید که آدم حظ می کند به کجای این کشکیات دلخوش کرده اید بهر حال در هر فرصتی خدمت خواهم رسید واین کلبه مطلقا تعطیل نخواهد شد خیالتان تخت

و همچنین خاله ی عزیز "سردفتر عاجز" - که نمیدانم مگر سردفتر غیرعاجز هم دارم که ایشان این عنوان را برای خودشان بتنهائی مصادره کرده اند- نوشته است:

"سلام عمو جان خسته نباشید. یه حرفی یه گفتی، یه چیزی که که دلمان را خوش کند یا حتی نکند! حسابی کلبه رو تعطیل کردینا!!!!" باشد چشم خاله جان این پست را بخوان تا بدانی چرا نبودم!

این عمو مدتی طولانی کمردرد داشتم تا این که رسیدیم به ثبت آنی و این کمر درد چنان شدت گرفت که با عصا و آخ و ویخ از زمین بلند می شدم عیال می فرمودند " ... خوبه خوبه پا شو ادا در نیار اگه ده قدم پیاده روی می کردی این قدر درد و دوم نداشتی ..." می گم "زن من نمیتونم بلند شم تو میگی راه برم" ایشان فرمودند روشوئی و حمام در قسمت دوبلکس است و بایستی روزی چند بار از پله ها بالا برویم که با سائیدگی زانو کاری است مشکل. در قسمت همکف فضاهائی است پرت که استفاده مفیدی از آنها نمی شود "بلند شو دیوارها را بکن و فضاها به هم الحاق کن و روشوئی و حمام بساز!" عرض کردم روشویی فضای زیادی نمی خواهد و از پنجاه وپنج هم که گذشتی چندان نیاز مبرمی به حمام ! نیست اگر چه شیخ اجل سعدی علیه الرحمه فرموده "ای که پنجاه رفت ودرخوابی! - مگر این پنج روز دریابی " چشم غره ای رفت که بند تنبان آبیم پاره شد.

باری امر ، امر ایشان بود و تمرد از آن ناممکن که "لایمکن الفرار من امرها و نهی ها و چشم غره ها" ناگزیر مثل همیشه عرض کردم سمعا وطاعتا.

می گویند چشمان و پیشانی گرگ حالتی دارد که نگاه به آن وحشت در دل انسان می اندازد ودست خودت نیست که این ترس از دل برون کنی! عرض کردم چشم فردا کارگر می آورم وامتثال اوامر سرکار خواهم نمود. فرمودند فردا نه همین الان و کارگر هم نه، خودت! عرض کردم " قبله ی عالم، من؟! با این کمر شکسته؟! فرمودند بله "تو وبا همین کمر شکسته! گفتم دیوار ها بسیار محکم است و بتون آب خورده این خانه صاحب سازی بوده نه بساز وبفروشی اجازه می دهی پیکور برقی بیاورم و آن قدر التماس واستغاثه کردم که در دل چون سنگ خارایش اثر کرد اجازه فرمودند وسایل وفرش جمع کرده به کناری نهادیم. پیکوری برقی بدست گرفته و دیوار ها بکندم. چنانکه فرهاد بیستون می کند . فرهاد به عشق شیرین و من از ترس ...!

 دیوارها برداشته شد. این دیوار را بردار تا فضای کمد پارکینگ به آن اضافه شود. چشم. این دیوار بردار و درب بازکن درب نباید در فضای هال باز شود. چشم. این اتاق تاریک است -همان که گفتم تاریک خانه اشباح بود- سقف را نگاه کن سرتیرچه ها کجاست و دیوار بشکاف و پنجره بازکن تا نورش زیاد شود. چشم . اینجا سنگها را با فرز ببر طوری که خراب نشود و در دیوار جایی برای گذاشتن کفشها درست کن. چشم. مخلوط کف را بردار این تیرآهن درگاه کوتاه است بر حذر باش که سر می شکند.  کف را پائین برو. چشم. تعداد پله ها نبایستی زیاد و ارتفاع آنها بیش از ده سانت شود. چشم. وهفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت امر ونهی دیگر ... القصه

دیوارها و کف کنده شده و لوله کشی فاضلاب و آب سرد وگرم کامل. عرض کردم زیرکار درست شده فردا استاد بیاورم؟ فرمودند استاد نع! خودت! (در دل عرض کردم خدایا چه گرفتار شدیم گرفتار همان گرگ بیابان شده بودم بهتر) برزبان راندم من 27 سال است که بنایی نکرده ام بلافاصله گفت همین! کار نکرده ای که کمر درد می شوی! عرض کردم چشم

فضا کم بود و می بایستی از یک طرف سنگ نما نصب می شد وازطرف دیگر کاشی و بین این دو دیوار تیغه پنج سانتی! چاره ای نبود سنگ را نصب کرده و پشت آن دیوار آجری با طرفپنج سانتی اش می چیدم خودم استادبودم وشاگرد و کارگر و عیال ناظر و مهندس ومالک. شب وروز کار که چه عرض کنم بیگاری می کردم چون سعدی آنجا که می گوید" از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند ..."  

مختصر عرض کنم دیوارها چیده شد وشمشه ها گرفته و کاشی وسرامیک نصب وبرقکشی و نصب چراغ و شیرآلات و شادمان از اتمام کار...

عرض کردم سرکار که تاج سرمائید، بفرمائید این هم اوامر شما، دیگری امری نیست؟ فرمودند چرا کنار پنجره های جدید رنگ خراب شده بایستی با دیوار همرنگ شود رنگ سفیدو مادر رنگ خریده و کنار پنجره ها همرنگ دیوار نمودم فرمودند رنگ دیوارها رنگ باخته و کثیف شده تمام اتاقها وهال را رنگ بزن!! عرض کردم "... چشم..." رنگها ساخته با هارمونی های متفاوت و همه جا رنگ کردم چه رنگ کردنی

عرض کردم این هم از رنگ ونقاشی دیوار ها دیگر که اوامری نیست فرمودند مقداری ماسه زیاد آمده با سیمان مخلوط کن وملاتی بساز و کنار باغچه ی شهرداری را در پیاده رو قالب بگیر و بساز تا موزائیک کنده نشود و پس از آن با مقداری شکسته مخلوط کن و بتون بساز و پل ورودی را پهن تر کن تا راحت دور بزنی و بعد از همه آب باران بین دیوار ما وهمسایه وارد شده و دارد نما را خراب می کند سر دیوار سینه مرغی کن و ایزوگام بچسبان این کار همه انجام شد

راستی هال طبقه دوم نور جنوبی ندارد دیوار جنوبی بشکاف وپنجره ای باز کن تا آفتابگیر شود که گفته اند "در خانه ای که آفتاب بتابد طبیب نیاید" بناچار به طبقه بالا رفته و امتثال امر نمودم

هنوز مقداری ماسه اضافه آمده نمی دانم امروز باید کجا را بکنم زیرا تا ماسه هست باید کار کرد.

این از آن بابت بگفتم تا همکاران بدانند که عمو بی مهر و وفا نیست و عهد نشکسته بلکه گرفتاری جور زمانه گردیده! در این مدت دو ماه آن قدر کار کردم که نپرس یعنی چه عرض کنم نمیدانم با واژه ی "گولاگ" آشنا هستید؟ روی آن کلیک کنید صد رحمت به اردوگاه های کار استالین چهار کیلو وزن کم کرده تنبان آبی به پایم بند نمی شود  القصه عموجان ها وخاله جان ها آن کمر درد که ما را عاجز کرده بود مداوا گردید وشایدم فراموش شده چون آن اسهالی که در بدو تولد گریبان ما گرفته بودکه در آن پست نوشتم ودر اثر تیغ زدن نه درمان که فراموش شد.

حالا شما بفرمائید باید از عیال تشکر کنم بخاطر رفع کمر دردیا گله مند باشم بخاطر شکنجه جسمی و روحی دوران گولاگ!

 

 

و اما عموهای قمی زحمت کشیده و هفتمین نشست وبلاگ نویسان را برنامه ریزی کرده اند 10 و 11 مهر قرین اعیاد عزیز وفرصتی است برای فرار با بهانه ای مناسب فی الفور به عمو امینی عزیز اعلام آمادگی نمودم لیست همکاران شرکت کننده را که دیدم از همه جای ایران بودند چنان جو گیرشدم که بی اختیار این سرود سردادم"ای ایران ای مرز پر گهر ..."

 


 
ایام العذاب! و زنده باد تکنولوژی!
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳  کلمات کلیدی: پوز

پرداخت الکترونیکی وجوه مربوط به تنظیم اسناد رسمی از همان ابتدا ناکارآمدی خود را نشان داد اعتراض ها کردیم نامه نوشتیم کسی گوش شنوا نداشت بعد از مدتی سیل تراکنش های ناموفق کمتر شده و بالاخره با حدود سی درصد تکرار کارت کشیدن و منتظر ماندن به هر مصیبتی بود کار مردم را راه می انداختیم ولی چه کنیم با قطعی کامل سیستمی که هیچکس پاسخگوی آن نیست و تلفن های پشتیبانی آن پاسخشان از "فحش" بدتر است عجیب است که در این مدت این همه نابسامانی و نامهربانی از شرکت سامان دیده ایم و دریغ از یک جمله اعتراض از سازمان ثبت راستی مگر دفاتر اسناد رسمی زیر مجموعه ی این سازمان نیستند به چه کسی باید شکایت ببریم؟ این عمو از روز اول نسبت به این رویه پرداخت و این شرکت وبانک ملی معترض بوده ام واینک نیر اعتراض شدید خود را اعلام می نمایم ما خادم مردمیم وباید جوابگوی آنها باشیم جمله ی "پوز قطع است" برای مسافری که از راه دور آمده معنی ندارد چون همکار فرهیخته عموی بزرگوار آقای طباطبایی مبسوطا اعتراض کرده اند لذا آن اعتراض به یوم العذاب اعتراض اینجانب نیز می باشد و ذیل آن را امضا می نمایم اصل آن اعتراض اینجاست

همچنین ببینید در وبلاگ همکارمان خانم فرهادی "من شاید یک سردفتر"

زنده باد تکنولوژی!

 


 
اخذ حق التحریر کمتر از تعرفه!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

یکی از عوارض افزایش دفاتر اسناد رسمی بدون رعایت تناسب جمعیت و درآمد توسل برخی به انواع وسایل و روشها برای جلب اصحاب سند به دفترخانه می باشد روشهای متعددی که در یک پست شمه ای از آن را به طنز نوشتم واما تنظیم سند کمتر از تعرفه قانونی نیز یکی دیگر از روشهای تبلیغاتی برخی همکاران برای کسب درآمد بیشتر وتعطیل کردن دیگر دفاتر است ایکاش این عمل به تعطیلی دیگر دفاتر منجر می شد در شهرهای کوچک باعث بی آبرویی آنهایی می شود که تعرفه را رعایت می کنند و متهم می شوند که "گران فروشند" همکارانی که این شیوه را کاسبی خود قرار داده اند به اصحاب سند نمی گویند که تعرفه اینست وما کمتر می گیریم می گویند بقیه این مبلغ می گیرند و ما این مبلغ! و با این حیله وتغییر کلمات سایر همکاران را تلویحا در مظان اتهام قرار می دهند برغم اعتراض نسبت به آن انگیزه ای در تعطیلی این شیوه رفتاری از سوی بازرسین ثبت دیده نمی شود و کسانی که به این روش متوسل می شوند استباط می کنند که "حق التحریر حقوق خودمان است دوست داریم کمتر بگیریم یا اصلا نگیریم" و حتی مواردی هم دیده شده که مبلغ را در دفاتر مربوط (دفتر تمبر و صورتحساب) هم کمتر می نویسند! یکی از همکاران وبلاگ نویس در داراب (آقای حیدری) در وبلاگ خود بدرستی به این موضوع پرداخته است بخاطر اینکه سری هم به کلبه ی آن عمو بزنید فقط نشانی آن دو پست در اینجا ذکر می گردد انتطار می رود همکاران در این خصوص نظر خود را در همان وبلاگ بنویسند تا جمع بندی شود شاید تلنگری باشد برای جلوگیری از این شیوه ی ناپسند.

معضلات اخذ حق التحریر کمتراز تعرفه (بخش اول)

معضلات اخذ حق التحریر کمتراز تعرفه (بخش دوم وپایانی)


 
سفرنامه اراک!
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦  کلمات کلیدی: طنز

قبل از خواندن کشکیات عمو بهتر است با رجوع به این لینک استان مرکزی را بیشتر بشناسید اینجا

مقدمه:

مدتها بود وبلاگها را می خواندم. خصوصا وبلاگ عمو طباطبایی "سردفتری یا سرابی فریبنده" که الحق اسم بامسمایی است و وبلاگ حقوق فردای عمو عبادپور که بعدا به وبسایت تبدیل شد وبلاگ اوراق باطله خانم سهرابی وبسایت عمو حسینی و وبلاگ عمو بارعی که نمیدانم چرا تعطیل کردند- وچندین وبلاگ دیگر که ضمن قدردانی از زحمات ایشان جهت رعایت اختصار نام نمی برم. ضمن استفاده از مقالات و مطالب و اخبارآنها با ثبت نظر مشوق همکاران وبلاگ نویس بودم. وبلاگ نویسی را بسیار مفید می دانم خصوصا اگر کپی اخبار ومطالب دیگران نباشد - والبته اگر باشد نشانی مرجعش ذکر گردد- بهر حال اهل وبلاگ نویسی نبودم که خود را در آن حد نمی دیدم زیرا معتقدم برای نوشتن باید خیلی بیشترخواند حال سرانه مطالعه در ایران را در ویکی پدیا ببینید اگر درست باشد دو دقیقه در شبانه روز است تصور بفرمائید با این دو دقیقه در طول عمر بابرکت! خود فرصت مطالعه چند جلد کتاب داریم برخی کتاب را برای بیداری نخوانده بلکه آن را جلو چشمان خود می گیرند تا بخواب بروند گمانم این خفتگان را صور اسرافیل نیز بیدار نکند.  نمیدانم چه شد که یک روز رفتم در پرشن بلاگ وایجاد وبلاگ را از سر کنجکاوی زدم . نام کاربری خواست زدم  amu قبول نکرد که دیگری آن را بکار برده بود زدم amuamu  قبول کرد اگر قبول نکرده بود یک amu ی دیگر به آن اضافه می کردم تا قبول کند همین نام کاربری نشان می دهد که اراده ای جدی در ایجادش نبود. نوشتم "منم اومدم" واین متن "خب که چی بشه؟ تو سرپیازی یا ته پیاز؟ گیرم که تو خود پیاز باشی اصلا تربزه نمیدونم شلغم باشی آخه کی برای حرف تو تره خرد می کنه؟ کی میگه خرت به چند؟‌ اصلا تو خر داری؟ از کاه وجوش خبرداری؟ آخه بودن ونبودن تو توی دنیا چه تاثیری داره ؟..." خوش خوشک وناخواسته شدیم مثلا وبلاگ نویس!

واما سفر اراک:

صبح علی الطلوع با شاخ گاو راه افتادیم. سی وهفت منزل در پیش داشتیم.  گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور. شاخ گاو راننده بود. او برغم اینکه مثل من کمر دردی است، چون قبل از رانندگی انرژی کاذب می گیرد، چند ساعت اول را براحتی رانندگی می کند. تیز به سمت گردنه ی خالص تاختیم. گردنه ای با جنگلهای طبیعی. باریک وپرییچ وخم با شیب های تند باید یواش وبا احتیاط برانی.  ازآن بسلامتی گذشتیم. به منطقه ی کره ای رسیدیم. چندی دگر تاختیم. وقت چاشت بود. کنار پلی که آبی اندک از زیر آن می گذشت اتراق کردیم. مکانی مصفی بود. گندمزاری و چمنزاری کنارش. ناشتایی کما فی الحضر نان وپنیر وچای شیرین بود ولی نه پنیر گوسفندی! هوا سرد بود. روی چمن زیلوی سفری پهن کرده و لرزیدیم و ناشتا شدیم. چای بسرعت سرد می شد. چند عکس از شاخ گاو که اخیرا به عکاسی طبیعت علاقه مند شده، گرفتم. برایم از عکاسی طبیعت واصطلاحات عکاسی، کمپوز و کلوزآپ وعمق میدان ونقاط طلائی و پانوراما می گفت. هومی گفته با تکان دادن کله حرفش را تصدیق می کردم، که اول گروگانی نزد او دارم و دوم در این سفر ذات وقوت وتدارک سفر ومرکب از آن او بود و عمو طفیلی.

براه افتادیم بازهم او رانندگی کرد که هنوز ته شارژی داشت. چند منزل دیگر بدون وقفه براندیم. از آبادی ها گذشتیم تا به آباده رسیدیم. بی توقف گذشتیم و شهرضا را هم رد کردیم. به اصفهان وارد شدیم. شاخ گاو همان اول اصفهان مقابل ترمینال صفه قاطی کرد که از کدام راه باید برود. وسط اتوبان ترمز کرده وزد دنده عقب. بوقهائی ممتدی که معنای آن را بیشتر می دانید که نباید به ننه ی خود گفت. بوق در فرهنگ ما صرفا وسیله ی آگاه کردن دیگران از خطر نیست. تک بوق سلامی است کوتاه ویا خداحافظی یا تعارف به بانویی که در راه مانده منتظر تاکسی که تو نه از باب غرض ومرض بل من باب نوع دوستی می خواهی او را به منزلش برسانی بی مزد ومنت واگر منزل نداشته باشد ... زبانم لال ...! چند بوق کوتاه سلام واظهار ارادت خالصانه واحوالپرسی و یا خداحافظی وبه امید دیدار. ریتمیک بوق بوقش شادباش و مبارک باد. ممتدش فحش است آب دار از نوع "چاواداری".

عمو همیشه در این تقاطع های غیر همسطح وزیرگذر و روگذر ها قاطی کرده ومثل اسب عصاری دور سر خود می چرخد شاخ گاو هم همچنین. از اصفهان بزحمت خارج شدیم وبراه خود ادامه دادیم. عمو پشت رل نشست چنان رانندگی کردی که مایکل شوماخر و سباستین فتل پیش او لنگ انداختی و بگفتی "ایول دست خوش عموجان".  طی طریق نمودی چنان که در مسیر یزد می راندی وهمچنان چشم تیزبین خود چون چشم عقاب از کنار جاده برنداشتی که هر شیئی ممکن است دوربین سیاری باشد که تو ندانی وغافلگیر شوی ونیز باید که وسط اتوبان را خوب نظاره کنی و توجه داشته باشی که هرجا برجکی ببینی برافراشته بدان وآگاه باش وتردید نکن که دوربینی زیر آن کاشته و به دیده بانی تو واداشته. گازیدن هم بصیرت می خواهد بایستی بدانی که کجا بگازی و کجا نگازی وبوقتش کنترل نمایی انگار که کنترل کروز داری. من باب احتیاط چنانچه در مسایل شرعی از باب دقت رعایت می کنی دقیقا عقربه سرعت سنج روی 110 نگه نداری بلکه چند درجه کمتر تا خدای ناکرده عکس تو نگیرد و گرفتار "اعمال قانون" نشوی و بسلامتی بگذری خصوصا از دوربین های سیار. اگر هوشیار والبته زرنگ باشی دوربین بر تو بردا" و سلاما" شود وچون بگذشتی نیش گازی داده وبه ریش آنها که با کفگیر ایست برای دریافت قبض جریمه متوقف می شوند بخندی. با لبخندی نه ژوکندی که تا بناگوش.

فراموش نکن چون از دوربین سیار اول بگذشتی در یک فرسخی یک دوربین دیگر خواهد بود معمولا. گفته اند هرکه از دوربین بگذرد خندان بود. دردسرتان ندهم در میمه برای صرف ناهار که استانبولی پلو بود بار انداختیم وناهار و دلستری. که عمو کولا نمی خورد. بعدش چای تا اسید لاکتیک انباشته در عضله ها بدر کند گر چه مخل جذب آهن شود اما ممد حیات است ولختی کمر بر زمین مماس نمودیم دوباره تاختن آغازیدیم چنان خسته شده بودیم که انگاشتی هفت شباروز بی توقف به تک تاخته بودیم هنوز نشانی از منزل یار نبود

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست - منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست / شب تار است و ره وادی ایمن در پیش- آتش طور کجا موعد دیدار کجاست/ هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد-در خرابات بگویید که هشیار کجاست/آن کس است اهل بشارت که اشارت داند-نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست/هر سر موی مرا با تو هزاران کار است-ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست/بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش-کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست/عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو-دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست/ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی-عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست/حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج-فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست// (حافظ)

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شنها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟ (سهراب سپهری)

                                                                                                        

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلها

شرط آن

داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

به درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار ......

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست (فریدون مشیری) (برخی این شعر را از مشیری نمی دانند)

یک منزلی خانه ی دوست مجددا شاخ گاو عنان مرکب بدست بگرفت عمو از فرط خستگی بخوابی خوش فرو رفت وقتی بیدار شد که به خانه ی خواهر زاده رسیده بودیم

رخت اقامت افکندم یعنی همان تخته پوستی خودمان. موی باز کرده وبه گرمابه شدم وشوخ راه از خود دور نمودم. کت وشلوار وپیراهنی را که فقط در این مواقع مورد استفاده قرار می گیرد، از کاورش درآوردم پوشیدم وبرای دیدن همکاران به هتل رفتم. از دیدارشان بسیار شادمان گشتم واز این شادمانی قاطی کردم. عمو بعضی وقتها قاطی می کند. درناراحتی وعصبانیت، در خستگی و واماندگی، در سفر وحضر، ودرشادی وشنگولیت اول، وسط  و آخر ماه و شش روز اول هفته، در محاق و تربیع و تثلیث و بدر و در قمر در عقرب و مقارنه ی سیارات.

مختصرعرض کنم خاله الهام را نشناختم. هر چه در فایلهای تصویری ذهنم سرچ نمودم، نیافتم. آقای وحیدی را با آقای صادقیان اشتباه گرفتم و کلی از وبلاگش تعریف کردم او هم با کمال متانت می گفت قابلی ندارد ما کاری نکردیم ولی دو زاری عمو خیلی کج تر از اینها بود که متوجه شود. او دریافته بود. نهایتا گفت "عمو آنکه از او تعریف می کنی من نیستم" قیافه ی عمو دیدنی بود!

چه تفاوت دارد هرکسی راکه دیدی می توانی تصور کنی که همان شخص مورد نظرت می باشد. انسانها همه یکی هستند وتفاوتی بین آنها نیست. چیزی شبیه  گنجشکهای نشسته روی سیم های برق فشار قوی - که نمیدانم چرا خشکشان نمی کند-  آیا تفاوتی درآنها می بینید. شاید تفاوت، تصورات ساخته ی ذهن پیچیده ی ماست. یک پرسش اصلا آیا ما وجود داریم؟ شاید وجود داشته باشیم یعنی شاید وجود نداشته باشیم شاید سایه ای از ذی وجودی باشیم. حقیقتیم یا مجاز؟ جوهریم؟ شاید عرضیم یا مخلوطی از آن دو.

قبل از ادامه بهتراست ابتدا ادامه مطلب را بخوانید و برگردید.

نشست صبح برگزار شد وعلاوه بر آرزوی زدن اتیکت برسینه، یکی دیگر از "آرزوهای بزرگ" عمو این بود که روزی او را به روی سن فراخوانند ودر فراخوانی همه برای او کف بزنند و لوح تقدیرش دهند وعمو با یکایک اهداکنندگان دست بدهد وتعظیم کند ولوح تقدیر با دو دست گرفته وسپس به دست چپ بدهد وبا دست راست دست داده و تشکرکند وبرگردد وبه حضار در جلسه هم تعظیم کند ومجددا همه ی حضار برای او کف بزنند ونیم نگاهی به عمو جمشیدی که عکس اکسکلوسیو از عمو بگیرد. المنه لله که این آرزو برآورد شد.

المنةلله که در میکده باز است

 

زآن رو که مرا بر در او روی نیاز است

خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی

 

وآن می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

 

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم

 

با دوست بگوییم که او مَحرَمِ راز است

شرحِ شِکَن زلف خم‌اندر‌خم جانان

 

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طُره لِیلی

 

رُخساره‌ی محمود و کفِ پای اَیاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

 

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه‌ی کوی تو هر آن کس که بیاید

 

از قبله‌ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان! سوز دل حافظ مسکین

 

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

 

عمو را رای برسخنرانی! در جمع نیست که خود را در آن حد نمی بیند. اما حضار تبانی کرد ومحض تفریح وتفنن میکروفون به دستش دادند. زیر لب این دعا زمزمه کرد که رب الشرح  لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدتا من لسانی یفقهوا قولی. سینه صاف نمود فوتی در میکروفون و دوباره سینه صاف کرد. لیوان آب بدستش دادند و با هر کلامی جرعه ای نوشید  وگفت سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ - تا بگویم شرح درد اشتیاق. اسب فضاحت در میدان ندامت بجهانید وچنان سخنرانی غرائی کرد که همه ی مستمعین انگشت حیرت به دندان گزیده بودند از این همه بلاغت وشیوائی وسینه ی صاف بدون خر و خر. هیچ لهجه نداشتی و من و من (بکسر میم) نکردی و آسیب شناسی دفاتر اسناد رسمی بکمال بگفتی وچیزی فرونگذاشتی! همکاران را به همکاری دعوت نمودی در بقای ماده 69 در این لکچرعمو از جوانی خود یاد کردی که 26 سال قبل جوانی شنگ ورنگ بودی و با هزار امید وآرزو وارد شغل شریف سردفتری شدی به امید چندرغاز واگذاری دفتر در وقت رفتن. اگر به آنجا برسی و در میانه ی راه یک هق نگفته وجان شیرین وبه جان آفرین تسلیم ننمایی. عمو از جوانی خاطرات وگفتنی ها دارد چون جوانیهای  دائی جان ناپلئون از جنگ کازرون وممسنی. روزی در خیابانهای شیراز رانندگی می کردم نزدیک مرکز پیاده رسیدم بروبچه ها هم در ماشین بودند شروع کردم به قاپ وقوپ از دوران سربازی که در تیراندازی تک بودم و تفنگ با چشم بسته باز وبسته می کردم و موشک انداز تاو و سمیلاتورو چه وچه  جلو مرکز پیاده یک سه راهی است بی توجه از چراغ قرمز در حضور پلیس گذشتم و بناگاه با شوت او از خواب پریدم و بعد از چراغ قرمز توقف کردم و تا شیشه پائین کشیدم مامور نمره ی ماشین در برگه نبشته  وجایی برای التماس نگذاشته بود. بیست چوب قبض جریمه گرفته و به داشبورد گذاشته حرکت کردم اندکی بعد سکوت همه جا را فرا گرفته بود سکوتی طولانی. می گویند سکوت اگر طولانی شد شکستنش سخت تر می شود ولی بالاخره شکست اما چه شکستنی!  زن عمو گفت می فرمودی حضرت آقا! (تصور کنید با چه ریتم واینتونیشنی) مثل اینکه از خواب پریده باشم گفتم چی رو؟ (بدون ادامه). کجا بودم؟  در نشست ... از برخی عموهای وبلاگ نویس یاد کردم وبرخی را فراموش کردم که مجالی هم نبود لازم بود از عمو پیرمحمدی هم که عکاس نشست های اولیه بود وحاضر نبود، یاد شود ولی فراموش کردم

 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - در دام مانده صید و صیاد رفته باشد

سخنرانی غرای عمو تمام شد اگر چه بسیار سخن در سینه داشت 26 سال درد نهفته در دل. دردهای مشترک که همه میدانند شاید عقده گشایی تسکینی باشد برایشان.  بر وبچه های آذری زبان عمو شکوهی، عمو خادمی، عمو عطاری فر ودایی احمدلوو دیگران را که بسیار دوستشان دارم - مخصوصا عمو مهدی دفتریار را وبیشتر از خودش، نوقا و ریسش را ! - می گویند عمو ما با لهجه ی تو مشکل داریم و50 درصد سخنرانی! هایت را متوجه نمی شویم بنده عرض می کنم عموجان بنده ترکی بیلمره اما وقتی شما فارسی هم صحبت می کنید صد درصد آن را نمی فهمم پیشنهاد دادم گوینده ی صدا وسیمای ملی بشویم که هیچ کس اندر نیابد ازچیزی که نفهمیدنش اولی تر وبصواب نزدیکتر!

هدف غایی عمو از حضور در این نشستها علاوه بر دیدار دوستان  تناول از انواع اغذیه واشربه خالی من الکحول (نان الکحولیک) وفور نعمت بدون وافوراست! که عمو تارک هر نوع دخان است.ونیز انواع سوپ از سبزیجات وغیره و انواع پلو وچلو و انواع خورشت وسالاد وسس و ریواس و انواع کباب که عمو در طول عمر خود به چشم ندیده بودی بلکه بوی آن به مشامش نرسیده بودی و اگر هم رسیده بودی از داغ کردن خر بوده.  عمو را که تلیت کشک خوراک همیشگی باشد آن همه بر سر میزها برایش چیده بودند چون مائده که از آسمان در رسیده باشد بی صداع بی فروش وبی خرید. میوه هایی ازباغ بهشت از موز اکوادور و ... و کیوی شمال و هندوانه ی جیرفت وسیب و ... و خیار سبز ولی کوچکتر وظریفتر از مال یزدی ها و عمو را ترغیب به خوردن نمودی که در هر وعده از تمام آنها بخوردی اگر جا داشتی چنانکه سعدی گوید. 

القصه نشست بسیارخوبی بود. عالی. جناب آقای صدری مدیرکل محترم ثبت استان مرکزی که یکی از آرزوهای عمو را برآورده (اعطای تقدیرنامه) هیچوقت فراموش نخواهم کرد. واما حاضرین در نشست که برای عمو کف زدند بدون رعایت ترتیب خاص:

از تهران آقای محمدرضا دشتی اردکانی ریاست محترم کانون سردفتران ودفتریاران و آقای مسلم آقاصفری و آقای محمد عظیمیان از اعضای کانون و آقای سعیدی و آقای مظاهری از پیشکسوتان وآقای علیرضا سلیمی نائینی وآقای فرامرز جمشیدی -با عرض تشکر ویژه از عکسهایی تاریخی که از عمو گرفته- وآقای امیرحسین وحیدی وآقای احسان صادقیان و خانم مرجان سهرابی واز کرمانشاه آقای دکتر ضیاءالدین خرمشاهی وآقای کیومرث لیموئی وآقای سید مجید حبیبی واز اصفهان آقای صولت یاوری  واز یزد آقای سیدعلیرضا طباطبائی بافقی و آقای سیدعلی اصغر میروکیلی وآقای سید حسین میروکیلی وآقای سیدحسین حسینی نیک واز یاسوج خانم الهام فرهادی و از آمل خانم نغمه هاشمی مقدم واز مراغه آقای هادی عطاری فر و از مهاباد آقای عبداله خادمی و آقای کامران جلال شکوهی وازمرند آقای احمدلو و از چالوس آقای عادلی البته طبق معمول با خانم عادلی که راه سفر بس خطرناک است ومسافرت را تنهائی نشاید! وخانم زهرا باستانی واز ساری آقای رضا شعبانی وآقای سید رضا رستمیان وآقای میرنجف موسوی گرمستانی وآقای سیدموسی ساداتی و از قم آقای علی امینی و آقای هدایت اله رستگار واز خرم آباد آقای مجتبی صادقی وآقای محمد دارایی و از جیرفت آقای رفعتی و از سمنان آقای ابوالفضل عبدوس و آقای عبدالمجید غریب واز مشهد آقای سید رسول رسولی واز سمیرم آقای سلیمی که نمیدانم چرا نصیحت عمو گوش نمی کند واز شوش آقای حاذقی - آن جوان عاشق پیشه ی شاعر که فراموشش نخواهم کرد تا مزه ی نان خرمائی و آن یکی نان چرب زیره ای اش زیر دندان هست عجب جوان گلی است- و  او هم پند عمو گوش نمی کند برخی اسامی را نتوانستم بخاطر بسپارم بناچار از آقای اخوان گرفته ام اگر نامی از قلم افتاده بفرمایید تا اضافه شود

زحمت گزارش کامل ومصور این نشست را دیگر همکاران کشیده اند. راستی در وبلاگها عکسی از خاله ها ندیدم عمو هم دوربین نداشت اگر عکسی دارید بفرستید تا در این پست بگذارم اگر چه شاید جایز نبوده وخروج از شریعت باشد عمو خیلی چیزها را مظهر تمدن غرب و حرام می داند از جمله موبایل و اینترنت وفیس بوک وواتس آپ و ایمیل و دزدگیر و ریموت ودوربین وآسانسور و دیگ زودپز و.... و تقاطع غیر همسطح و دوربرگردان وامثالهم که باعث قاطیت و تخریب اندیشه می گردند. چیزی در مایه های اعتقادات بوکوحرام .  صدالبته حرام است در مقام "شادی" ارغشتک مع الچشمک. و بوسیدن نامحرم ودر آغوش گرفتنش. این یکی در برخی مراسم مجاز است چنانچه مراسم جشن وشادمانی باشد حرمتش ثابت است ودر مراسم غم واندوه مجاز. تو می توانی ننه ی مرحوم مغفور در آغوش گرفته و به سینه بفشاری واین فشار دادن را محدودیتی نیست ... که هفت هزارو هفتصد وهفتاد وهفت حسنه وثواب هم دارد.

واما میهمان جمله بگفتی میزبانش هم بگو.

عموجانها سه یاردبستانی آقای اخوان هزاوه متواضع وآقای اسمعیل کریمی شیرین اخلاق چون قند شازند وآقای محمدفریدنی مهمان نواز فراموشتان نخواهم کرد تا چشمم به دیدار فطیرهای ترد و باب دندان روشن می شود! زحمت بسیار کشیده وهزینه هایی متحمل گردیده اند که از دیده عمو پنهان نمی ماند

وهمکاران اراکی آقایان علیرضا چمنی و اکبر کمند لو و اکبر جودکی و محمد احسان محبی وسلیمانی و فیلی و حمزه لوکه اگر نبود یاری ایشان زحمت سه یار دبستانی خیلی بیشتر می شد از همه ی این عزیزان صمیمانه قدردانی می شود.

وتشکر ویژه از آقای حمید محسنی دفتریار آقای اخوان و خانم دکتر حامده اخوان صبیه آقای اخوان - که این خانم فرزانه دکترای حقوق و استاد دانشگاه می باشند وتالیفات و ترجمه هایی دارند که برخی از آنها منبع تدریس در دانشگاههای معتبر چون دانشگاه شهید بهشتی است- داشته باشم که در این مدت بسیار زحمت ایشان دادیم و چگونه بنگارد زحمات ایشان را این قلمه شکسته.

خلاصه عمویی بگم "دست همه ی شما درد نکند"

واما تاسف از عدم حضوربرخی همکاران که ما را از دیدارشان محروم کردند از آقای اخوان درخواست می شود اسامی ایشان منتشر فرمایند تا همه ی شرکت کنندگان برای تجدید دیدار انشاءالله در تابستان با خانواده "خدمتشان" برسیم.

بعدا اضافه شد:

شاخ گاو=داماد - شوهر خواهر!

دشمنی شیرین تر از اولاد نیست-شاخ گاوی بدتر از داماد نیست

برخی همکاران تذکر داده اند چرا از گونی تخمه ی آفتابگردانی که خاله الهام آورده بود ننوشتم عمو است و دچار نقصان قوای دماغی وفراموش کردم خاله الهام تصور کرده بود یک ماهی در اراک می مانیم برای یک ماه آن 70 نفر میهمان و میزبان تخمه خریده بود و درخصوص روز جمعه که نشست در تفرجگاه برگزار شد بعضی فکر کردند که فراموش شده است اما بخت با عمو یار نبود و مجال ماندن نداشتم تا به آن بهشت بیایم چگونه توصیف کنم بهشتی که ندیده ام !

 


 
← صفحه بعد